سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
آذر 1388 - بر و بچه های ارزشی







   1   2   3   4   5   >>   >

نامه تاریخی امام»
30/9/88 7:40 ص

بسم الله الرحمن الرحیم


 

جناب آقای منتظری



 با دلی پر خون و قلبی شکسته چند کلمه‌ای برایتان می‌نویسم تا مردم روزی در جریان امر قرار گیرند. شما در نامه اخیرتان نوشته‌اید که نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم می‌دانم؛ خدا را در نظر می‌گیرم و مسائلی را گوشزد می‌کنم. از آنجا که روشن شده است که شما این کشور و انقلاب اسلامی عزیز مردم مسلمان ایران را پس از من به دست لیبرال‌ها و از کانال آنها به منافقین می‌سپارید، صلاحیت و مشروعیت رهبری آینده نظام را از دست داده‌اید. شما در اکثر نامه‌ها و صحبت‌ها و موضعگیری‌هایتان نشان دادید که معتقدید لیبرال‌ها و منافقین باید بر کشور حکومت کنند. به قدری مطالبی که می‌گفتید دیکته شده منافقین بود که من فایده‌ای برای جواب به آنها نمی‌دیدم. مثلا در همین دفاعیه شما از منافقین تعداد بسیار معدودی که در جنگ مسلحانه علیه اسلام و انقلاب محکوم به اعدام شده بودند را منافقین از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و می‌بینید که چه خدمت ارزنده‌ای به استکبار کرده‌اید. در مساله مهدی هاشمی قاتل، شما او را از همه متدینین متدین‌تر می‌دانستید و با اینکه برایتان ثابت شده بود که او قاتل است مرتب پیغام می‌دادید که او را نکشید. از قضایای مثل قضیه مهدی هاشمی که بسیار است و من حال بازگو کردن تمامی آنها را ندارم. شما از این پس وکیل من نمی‌باشید و به طلابی که پول برای شما می‌آورند بگویید به قم منزل آقای پسندیده و یا در تهران به جماران مراجعه کنند. بحمد الله از این پس شما مساله مالی هم ندارید. اگر شما نظر من را شرعاًمقدم بر نظر خود می‌دانید -که مسلماً منافقین صلاح نمی‌دانند و شما مشغول به نوشتن چیزهایی می‌شوید که آخرتتان را خراب‌تر می‌کند-، با دلی شکسته و سینه‌ای گداخته از آتش بی‌مهری‌ها با اتکا به خداوند متعال به شما که حاصل عمر من بودید چند نصیحت می‌کنم دیگر خود دانید: 

1 - سعی کنید افراد بیت خود را عوض کنید تا سهم مبارک امام بر حلقوم منافقین و گروه مهدی هاشمی و لیبرال‌ها نریزد. 


2 - از آنجا که ساده‌لوح هستید و سریعاً تحریک می‌شوید در هیچ کار سیاسی دخالت نکنید، شاید خدا از سر تقصیرات شما بگذرد.


3 - دیگر نه برای من نامه بنویسید و نه اجازه دهید منافقین هر چه اسرار مملکت است را به رادیوهای بیگانه دهند.


4 - نامه‌ها و سخنرانی‌های منافقین که به وسیله شما از رسانه‌های گروهی به مردم می‌رسید؛ ضربات سنگینی بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتی بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحی له الفدا- و خون‌های پاک شهدای اسلام و انقلاب گردید؛ برای اینکه در قعر جهنم نسوزید خود اعتراف به اشتباه و گناه کنید، شاید خدا کمکتان کند.



 

و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولی در آن وقت شما را ساده‌لوح می‌دانستم که مدیر و مدبر نبودید ولی شخصی بودید تحصیل‌کرده که مفید برای حوزه‌های علمیه بودید و اگر این گونه کارهاتان را ادامه دهید مسلما تکلیف دیگری دارم و می‌دانید که از تکلیف خود سرپیچی نمی‌کنم. و الله قسم، من با نخست‌وزیری بازرگان مخالف بودم ولی او را هم آدم خوبی می‌دانستم. و الله قسم، من رای به ریاست جمهوری بنی‌صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذیرفتم.


 سخنی از سر درد و رنج و با دلی شکسته و پر از غم و اندوه با مردم عزیزمان دارم: من با خدای خود عهد کردم که از بدی افرادی که مکلف به اغماض آن نیستم هرگز چشم‌پوشی نکنم. من با خدای خود پیمان بسته‌ام که رضای او را بر رضای مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان علیه من قیام کنند دست از حق و حقیقت برنمی‌دارم.

 من کار به تاریخ و آنچه اتفاق می‌افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه شرعی خود عمل کنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‌ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی کنند تحت تاثیر دروغ‌های دیکته شده که این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش می‌کنند نگردند. از خدا می‌خواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد. ما همه راضی هستیم به رضایت او؛ از خود که چیزی نداریم، هر چه هست اوست. و السلام.

 یکشنبه 6 / 1 / 68


روح‌الله الموسوی الخمینی



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    حجت الاسلام محمدی ری شهری در کتاب جدید خود که به بررسی مقطع حساسی از جمهوری اسلامی از نصب منتظری به قائم مقامی رهبری تا عزل وی و ماجرای باند مهدی هاشمی اختصاص دارد، نحوه انتصاب منتظری به قائم مقامی و نظر مخالف امام(ره) با این مسئله را تشریح کرد. در این کتاب همچنین برای نخستین بار تصویر نامه تاریخی 6/1/68 امام(ره) به منتظری که از سوی عوامل مخاطب نامه در آن تشکیک شده بود، آمده است.



     

    حجت الاسلام محمدی ری شهری در کتاب جدید خود که به بررسی مقطع حساسی از جمهوری اسلامی از نصب منتظری به قائم مقامی رهبری تا عزل وی و ماجرای باند مهدی هاشمی اختصاص دارد، نحوه انتصاب منتظری به قائم مقامی و نظر مخالف امام(ره) با این مسئله را تشریح کرد. در این کتاب همچنین برای نخستین بار تصویر نامه تاریخی 6/1/68 امام(ره) به منتظری که از سوی عوامل مخاطب نامه در آن تشکیک شده بود، آمده است. وی با تأکید بر اینکه نظر امام پیش از تصمیم مجلس خبرگان نسبت به رهبری آقای منتظری منفی بود، در تشریح دلایل این ادعا به نامه 6/1/68 ایشان خطاب به منتظری اشاره کرده و با ذکر فرازی از آن مبنی بر اینکه "والله قسم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم ولی در آن وقت شما را ساده لوح می دانستم که مدیر و مدبر نبودید..." می افزاید: اما این که امام نظر خود را به خبرگان منتقل کرد یا نه، داستانی شنیدنی دارد که باید از زبان آیت الله محمدی گیلانی که عضو خبرگان بوده و اکنون نیز همچنان عضو مجلس خبرگان است، نید. گفتنی است که ایشان در ملاقاتی با امام قبل از تصمیم خبرگان در مورد قائم مقامی آقای منتظری از دیدگاه امام در این باره مطلع شده است. نظر امام، یک روز قبل از تصمیم خبرگان آیت الله محمد ی گیلانی در تاریخ 6/9/1379 به مناسبت شهادت حضرت امام کاظم(ع) در منزل آقای علی رازینی ضمن سخنرانی گفت: یک روز قبل از مطرح شدن قائم مقامی آقای منتظری در مجلس خبرگان (25/4/1364)، من ضمن تماس با دفتر امام(ره) کتباً (از طریق آقای توسلی و آقای رسولی) از ایشان درخواست ملاقات کردم. در آن موقع اعلام شده بود که امام تا پانزده روز ملاقات ندارند. من در تکه کاغذی نوشتم مطلبی واجب و ضروری است، احساس وجوب کردم به عرض مبارک برسانم، امام اجازه دادند خدمتشان رسیدم. گفتم: "فردا قرار است موضوع قائم مقامی آقای منتظری در مجلس خبرگان مطرح شود، خواستم به عرضتان برسانم به آقای هاشمی بگویید مطرح نشود. من به آقای منتظری ارادت دارم؛خدمتشان درس خوانده ام؛ ایشان را عابد و زاهد می دانم؛ ولی این خصوصیات، کافی نیست. او از عهده این کار برنمی آید...". امام، گله های سوزانی از آقای منتظری را آغاز کرد که کجا چه کرده و کجا چه...! و اضافه فرمود: "احمد هم از او دفاع می کند! از منزل سید مهدی هاشمی، دست نویس های او را آورده اند. من دیدم نامه های آقای منتظری از نوشته های مهدی هاشمی الهام گرفته! این را من برای ایشان نوشتم"! سخن امام که به این جا رسید، من گفتم: "آقای منتظری عین نامه شما را آورد و در جلسه خواند و با خنده گفت: "امام خیال کرده که آنچه من برایش می نویسم، الهام از سید مهدی می گیرم!" امام فرمود: "نامه مرا آورد در جلسه خواند؟!" گفتم: "بله! آقای سید عباس خاتم و سید جعفر کریمی و چند نفر دیگر هم بودند". امام فرمود: "او اینطور است"! عرض کردم: "بفرمایید که فردا ایشان به عنوان قائم مقام رهبری مطرح نشود". امام قدری فکر کرد و فرمود: "احمد نیست، می شود شما زحمت بکشید و به آقای هاشمی بگویید بعدازظهر من ایشان را ببینم؟" عرض کردم: "بله، اما به آقای هاشمی نفرمایید که من آمدم [و این جریان را خدمت شما گفتم]. به هیچ کس نگویید. می ترسم مرا هم شمس آبادی کنند یا مثل شیخ قنبر در چاه بیندازند"! این را که گفتم، امام -اعلی الله مقامه- سه بار خندید و فرمود: "خاطرت جمع باشد". از دفتر امام، حرکت کردم و آمدم شورای نگهبان. جلسه تمام شده بود و بعد رفتم خدمت آقای هاشمی و گفتم صبح، خدمت امام رسیدم. کاری داشتم. فرمودند به آقای هاشمی بگویید که من ایشان را ببینم... شب، بعد از نماز مغرب و عشاء، خانم حاج احمدآقا زنگ زد که "حاج آقا! امام فرمودند: آنچه امروز ما صحبت کردیم، مبادا از شما تجاوز کند". گفتم: "همین طور است". فردای آن روز، آقای هاشمی موضوع قائم مقامی آقای منتظری را در مجلس خبرگان مطرح کرد. آقای محمدی گیلانی اضافه کرد که: پس از این ماجرا، روزی آقای هاشمی در حضور جمعی گفت: من بعدازظهر رفتم خدمت امام. امام فرمودند: "موضوع قائم مقامی آقای منتظری را فردا مطرح نکن". گفتم: "چرا؟ ما در اجلاسیه قبل، به آقایان گفته ایم که ایشان را به عنوان قائم مقام، مطرح کنیم." فرمود: "نه، یکی از دوستان آمده و چنین گفته...". گفتم: "ما اعلام کرده ایم. نمی شود...". وزیر وقت اطلاعات که از خاطرات منتشر شده قبلی وی نیز به عنوان منابع قابل استناد و معتبر در تاریخ انقلاب یاد می شود، پس از نقل این خاطره کلیدی اضافه می کند: تأمل در آنچه از آقای محمدی گیلانی نقل کردیم، نشان می دهد که امام در مورد طرح قائم مقامی آقای منتظری در مجلس خبرگان، در مقابل کاری انجام شده قرار گرفته بود؛ اما به هرحال، جای این پرسش باقی است که با آن قاطعیتی که از امام سراغ داریم؛ اگر واقعاً با این امر مخالف بود، چرا نظر خود را به خبرگان اعلام نکرد؟ بی تردید، اگر خبرگان، نظر امام را می دانستند، آقای منتظری را به عنوان جانشین او تعیین نمی کردند. آقای منتظری عدم مخالفت امام با قائم مقامی وی را دلیل موافقت ایشان می داند و در پاسخ به این سئوال که: "آن وقت، احساس شد که حضرت امام هم مخالفتی دارند؟"، می گوید: من نمی دانم، اگر ایشان در آن وقت، مخالف بودند، لازم بود همان وقت، ولو با کنایه با پیغام به من یا دیگری و یا به خبرگان می فرمودند؛ زیرا مصلحت نظام از همه چیز مهمتر بود... پاسخ این سئوال را امام در نامه 6/1/68 فرموده اند. متن فرمایش امام، این است: والله قسم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم... والله قسم من به نخست وزیری بازرگان مخالف بودم؛ ولی او را هم آدم خوبی می دانستنم. والله فسم من رأی به ریاست جمهوری بنی صدر ندادم و در تمام موارد، نظر دوستان را پذیرفتم. این سخن به روشنی نشان می دهد که امام در مورد عدم اعلام مخالفت خود با رهبری آقای منتظری، همانگونه عمل کرده که در مورد نخست وزیری بازرگان و رئیس جمهوری بنی صدر عمل کرده است. در همه این موارد، امام -به تعبیر خودشان- نظر دوستان را پذیرفته است. این سخن نشان می دهد که پس از دیدار آقای محمدی گیلانی، مطلبی به امام گفته شده که ایشان مصلحت ندیده با اقدام مجلس خبرگان در مورد رهبری آقای منتظری مخالفت کند؛ چنان که در نامه 8/1/68 به این معنا تصریح فرموده: هم شما و هم من، از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودیم...؛ ولی خبرگان به این نتیجه رسیده بودند و من نمی خواستم در محدوده قانونی آنها دخالت کنم. در این جا این سئوال پیش می آید که دوستانی که امام، نظر آنها را در مورد آقای منتظری پذیرفته، چه کسانی بوده اند؟ بی تردید، سران قوای سه گانه در این موضوع، نقش اساسی داشته اند. آقای منتظری، خود در پاسخ به این سئوال که "احساس می فرمایید کسی روی این قضیه عنایتی داشته است؟" می گوید: من نمی دانم، می گویند آقای هاشمی رفسنجانی و آقای خامنه ای خیلی دنبال قضیه و مُصِر بوده اند. ظاهراً آقایان حسن نیت داشته اند ونظرشان احتیاط برای آینده بوده است". باید گفت: آقایان نه ظاهراً، بلکه واقعاً حسن نیت داشتند؛ بلکه آنان در رأس کسانی بودند که در خبرگان، با حسن نیت و به عنوان احتیاط، آقای منتظری را به عنوان رهبر آینده تعیین کردند؛ اما با کمال تأسف، آقای منتظری ابتدا می گوید: "ظاهراً آقایان حسن نیت داشته اند" ولی در ادامه، در حسن نیت آنها تشکیک می کند و آنان را تا سر حد توطئه گری متهم می کند که با این اقدام، می خواستند زمینه رهبری او را از بین ببرند! متن گفته او این است: من اگر بدبینانه تحلیل کنم، می گویم اصلاً شاید آن قضیه، مقدمه جریانات بعد بوده که مسئله را سر زبان ها بیندازند و بعد، زمینه را از بین ببرند... از قدیم می گفتند اگر می خواهید کسی را خراب کنید، به طور غیرطبیعی او را بالا ببرید و بعد، مقدمات سقوط او را فراهم کنید...! شگفت اینکه، کسی چنین سخن می گوید که خود را مرجع تقلید می داند و معتقد است که تهمت، گناه کبیره است و شگفت انگیزتر اینکه در ادامه همین مطلب می گوید: البته من که -الحمدالله- اصلاً انتظار مقام و موقعیت نداشتم و ندارم! باری، کوتاه سخن در پاسخ به این سئوال که چرا امام نظر مخالف خود را در مورد رهبری آقای منتظری اعلام نکرد، این است که سیره حکیمانه امام در این گونه موارد، این بود که تا آنجا که مصالح نظام را در خطر نبیند و احساس تکلیف قطعی نکند، نظر مسئولان اصلی کشور را، که در واقع مشاوران مورد اعتماد ایشان بودند و از آنان به "دوستان" تعبیر فرموده، بر نظر خود مقدم می داشت. در مورد رهبری آقای منتظری نیز، تا آنجا که تنها وی را ساده لوح و فاقد مدیریت و تدبیر می دانست، با اصرار مدیران ارشد کشور به این جمع بندی رسید که همراهی و همکاری آنان با وی، خلأ بی تدبیری و سادگی او را پرخواهد کرد؛ اما حوادث بعدی ثابت کرد که مشکل بیش از این است و لذا "با دلی پرخون و قلبی شکسته" و با آگاهی تمام، آقای منتظری را از رهبری آینده برکنار کرد.



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    سی‌سال از انقلاب اسلامی گذشت و ایران اسلامی در پرتو استقامت مردم و خون شهیدانش همچنان در افق جهان می‌درخشد. سؤال اساسی اکثر تحلیلگران جهان این است که چگونه یک کشور جهان سوم که از جهت ثروت، قدرت و تکنولوژی و مؤلفه‌های ظاهری قدرت با دشمنان خود قابل مقایسه نیست، همچنان مقاومت می‌کند و نه تنها خود ایستاده بلکه توانسته است در زیر آتش چند جانبه دشمن از یک «قدرت ملی» به «قدرت منطقه‌ای» تبدیل شود و هر میزی که برای مذاکره درباره عراق، فلسطین، لبنان، افغانستان و... ایجاد می‌شود حتماً یک صندلی برای ایران خواهد بود. سید شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی «سّر استقامت» ما را این می‌داند که همه اقدامات خود را با عاشورا و محرم محک زده‌ایم. نهضت عاشورا انرژی پایان ناپذیری است که باز تولید آن به عنوان ‌مهم‌تر‌ین «قدرت نرم» در حفظ و بقای جمهوری اسلامی نقش دارد.

    در دوران موسوم به اصلاحات سیاسی، تئوریسین‌های آن جریان به این مسأله خوب واقف بودند که رمز پیروزی و استمرار انقلاب اسلامی در تفسیری است که امام از نهضت حسینی ارائه کردند و با قطب‌بندی حسینی- یزیدی در عصر حاضر، انقلاب اسلامی را استمرار عاشورا خواندند بنابر این برای خشکاندن ریشه‌های درخت خونبار نهضت خمینی به سراغ نقد و تخریب نهضت حسینی رفتند. با طرح یک سؤال ساده می‌توان پرسید که چرا در دوران اصلاحات این قدر درس‌ نهضت عاشورا کنکاش و نقد صورت گرفت، اصلاحات سیاسی در ایران چه ربطی به حادثه عاشورا دارد؟ نسبت امام حسین(ع) با انقلاب اسلامی چیست؟

    راهبرد، دگراندیشان، راهبرد درستی از منظر خودشان می‌تواند باشد زیرا شبهه به عاشورا شبهه به مبانی انقلاب اسلامی است. مؤلفه‌هایی همچون شهادت طلبی تکلیف‌گرایی و بی‌معنی بودن شکست در مکتب تشیع، مؤلفه‌هایی بودند که باید زده می‌شد. آنان نیک می‌دانند که انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی هر سال در محرم بیمه می‌شود و این بیمه یک ساله، در سال بعد دوباره تمدید می‌شود. ‌ملت ایران در محرم مانند یک حزب سراسری به میدان می‌آیند و نیت‌های پاک خدایی آنان در تلفیق با نفس لوامه اکسیری از آنان می‌سازد که نمی‌توانند راه خمینی(ره) را در صراط حسینی نبینند.

    اصلاح طلبان حتی از برگزاری انتخابات در محرم وحشت داشتند و معمولاً انتخابات‌هایی که به جهت زمانی در این ایام واقع می‌شد، توافق بر سرزمان آن به تنش بین وزارت کشور و شورای نگهبان منجر می‌شد.

    اصلاح طلبان «پرداختن به جنبه‌های عاطفی عاشورا را کافی می‌دانستند»، «فرهنگ شهادت را خشونت آفرین»، «زیارتنامه‌های امام حسین را کینه توزانه» و «حادثه عاشورا را بحث شخصی بنی‌‌هاشم و بنی‌امیه می‌دانستند» که در «بدر» شروع شد و در «کربلا» خاتمه یافت. امام خمینی(ره) در تفسیر عاشورایی از انقلاب اسلامی می‌فرمایند: «اگر قیام حضرت سیدالشهدا نبود امروز هم ما نمی‌توانستیم پیروز شویم. تمام این وحدت کلمه‌ای که مبدأ پیروزی ما شد، برای خاطر این مجالس عزا و این مجالس سوگواری و این مجالس تبلیغ و ترویج اسلام شد.»(1) اسلام در پاسخ به آنان که مدعی بودند دیگر انقلاب حسین(ع) در معرض فراموشی نیست و با پیروزی اسلام‌گرایان در ایران هدف از گرامیداشت عاشورا روشن نیست، فرمودند: «الان بیشتر ما احتیاج داریم به این مجالس، تو گوش ما نخوانند به اینکه مجلس‌ها را بگذاریم حالا و مجالس روضه را، خرج‌هایی که می‌کنیم حال نکنیم. . . امروز ما به مجالس تعزیه و روضه بیشتر احتیاج داریم. از سابق، این اجتماع سرتاسری کشور، این دستجات سراسری کشور، امروز دیگر یک رنگ سیاسی پیدا کرده است و حق همین است»(2) و این چنین شدکه ملت ایران نمی‌توانند در مسیر و هدف نهضت خمینی‌(ره) عاشورا را نبینند بنابر این هیچ روزی بر ما نگذشته جز آنکه آن را با محرم و عاشورا محک زده‌ایم.

    به قول سید شهیدان اهل قلم «هزار و چهار صد سال است که سینه ما نقش پذیر کربلا شده و یک قرنی است که جراحت قدس نیز به آن افزوده شده است این همه را جز با خون نمی‌توان شست، چگونه می‌توان از این جراحتی که قلب امت اسلام را می‌سوزاند، فارغ بود و شب‌ها را خفت؟» حتی در دوره جهاد در دفاع مقدس نیز فتح کربلا بیشتر از آنکه یک هدف نظامی باشد، آرمانی اعتقادی بود که راه ما را مشخص می‌کرد و اهل جبهه اگر چه نتوانستند ظاهر کربلا را فتح کنند اما باطنش را فتح کردند و این چنین بود که اهل آن روز جبهه، برای استمرار انقلاب اسلامی در بیست سال گذشته مسؤولیت پذیرگشتند و اکنون درگذار از پیری و میانسالی، انقلاب اسلامی را با همان تفسیر عاشورایی به «نسل چهارم انقلاب» تحویل می‌دهند.

    اگر مدعیان اصلاحات و سردمداران «استحاله از درون» بر بوق سکولاریسم می‌دمیدند، اگر جدایی دین از سیاست را در مطبوعات و تریبون‌ها دنبال می‌کردند باید گفت که حتی این جنبه نیز در عاشورا به وضوح نمایان بود.

    از این منظر، عاشورا نیز در اعتراض به جدایی دین از سیاست شکل گرفت «اگر کسی بنگارد که جدایی دین از سیاست تفکری است خاص این عصر، در اشتباه است، بیاید و ببیند که این جا (در کربلا) نیز نیم قرنی پس از حجهًْ الوداع همان افکار باطل باطل است. حکام جور را در همه طول تاریخ چاره‌ای نیست جز اینکه داعیه داران اندیشه باشند... وگرنه مردم فطرتاً پیشوایان دین را به حکومت می‌پذیرند و حق هم همین است»(3) امروز اندیشمندان غربی همچون فوکویاما نیز فهمیده‌اند که سّر استقامت ما کجاست و سّر پیروزی حزب‌الله بر اسراییل و شکست همه کشورها و دولت‌های عربی از اسراییل از کجا نشأت می‌گیرد.

    تا انقلاب اسلامی به عاشورا‌گره خورده است و تا حکومت اسلامی ما از آن چشمه‌سار زلال سیراب می‌شود، ظلمت، تسلیم، خمودگی، خواب و... به سراغ ما نخواهد آمد. کلید این سّر نباید به دست یزیدیان زمان بیفتد که انحراف در مسیر عاشورا قطعاً به انحراف در مسیر انقلاب اسلامی منجر خواهد شد. تا زمانی که داستان کربلا در این کشور کهنه نشود، انقلاب اسلامی نیز استمرار خواهد یافت، شرط آن آمادگی دائم حسینیان است چرا که «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»


    *عبداله گنجی



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    متأسفانه سال‌هاست که عادت کرده‌ایم هرگاه رهبری معظم انقلاب و مقتدای مظلوم و مقتدر جامعه اسلامی سخنی را با عمق بصیرت و روشنگری در عین وظیفه ‌شناسی و همچنین تعیین وظیفه برای هر بخش از جامعه بیان می‌کنند عده‌‌ای از همین خواص و جریانات تنها به "به‌به " و "چه‌چه " این بیانات پرداخته و بدون آنکه عملی خاص و اقدامی لازم در راستای اجراسازی منویات معظم‌له انجام دهند حتی باعث مشمول شدن این بیانات به قاعده گذشت زمان شده و بتدریج این ارشادات تنها در میان اذهان و آرشیو رسانه‌ها جای خوش می‌کند. گویی ایشان باید هم در مقام مجلس، هم دولت، هم دستگاه قضا، هم دانشگاه و هم پاسبانی امنیتی نظام و هم سوژه یاب رسانه‌ها‌ و...قرار گرفته و دیگران تنها شنوندگان و بینندگانی باشند که از شنیدن سخنان قاطع و روشنگر تنها به حظ و لذت معنوی بسنده ‌کنند. این در حالی است که وظیفه خواص اهل حق در جامعه اسلامی تبیین ، توضیح و تشریح بیانات مقام ولایت است. اساساً این طبقه که اولاً بصیرت لازم در شناخت حق را داشته و ثانیاً زخارف دنیایی آنان را از راه و شناخت مسیر صحیح منحرف نساخته مؤظفند که حلقه‌ای واسط در میان جامعه بوده از یکسو به انتقال بیان حق مقام ولایت به جامعه همت گماشته، از سوی دیگر مسولیت‌های خویش در اجرای فرامین رهبری را عملیاتی کرده و نیز شبهات و ابهامات را برطرف نمایند.

    سوگمندانه بایستی اذعان کرد اینک در بخشی از جامعه خواص کشور که دارای ویژگیهای یاد شده بوده و از آنان انتظار می‌رفت که این نقش را عهده‌دار شوند، عارضه‌ای نهفته به گونه‌ای که آنانی که باید دیگران را به حرکت وادارند خود ایستاده و منتظر شنیدن، راهنمایی، هدایت و باصطلاح عوام هُل داده شدن از سوی رهبری جامعه اسلامی هستند.

    این رخوت و تن‌آسایی علاوه بر درگیر ساختن بدنه جامعه با انواع و اقسام اختلافات و شبهات، وظایف و شأن و جایگاه ولایت در جامعه را نیز دچار برهم ریختگی خواهد ساخت.

    بدین ترتیب مقامی که وظیفه دارد تا خطوط کلی و اساسی حرکت و افق دور و نزدیک حرکت جامعه را تبیین و ترسیم کند، درگیر جزئیاتی خواهد شد که پیش از این وظیفه اجرا، هدایت، تبیین و نظارت بر آنان را دیگرانی از طبقه خواص برعهده داشته‌اند.

    علاوه بر آن بایستی دانست که اساساً مقام ولایت بخاطر شأن، رتبه، تقوا، صلابت و جایگاهی که از آن برخوردار است نباید و نمی‌تواند در اموری جزیی و سطحی دخالت کرده و به حل آنان اقدام نماید. این وظیفه بر دوش مالک اشترهایی است که با ایده‌های علوی به خیمه دشمن هجوم برده و با ابتکار و نوآوری، زمینه‌ بسط ید ولایت و حرکت عمیقتر ایشان در جامعه را فراهم آورد. البته ممکن است در این بین خطاهایی نیز بروز کند و یا با توجه به اقتضائات و مستحدثات فرمانی مبنی بر عقب‌گرد یا ایستایی نیز صادر شود اما به یقین ایستایی و عدم تحرک تا صدور بیان جزء به جزء حرکت آتی، جبران‌ناپذیر و غیرقابل بخشش خواهد بود. چه آنکه اولین صدمه چنین اقدامی، قبض ید ولایت و تحمیل‌سازی جبری تقیه بدان جایگاه رفیع خواهد بود.

    چنانچه بدون تردید اگر خواص اینچنینی جامعه اسلامی ما تاکنون به وظایف خویش پرداخته و به جای بیان دوباره همان نکاتی که رهبری معظم انقلاب آنرا با بیانی شنواتر، همه‌ فهم‌تر، عمیقتر، علمی‌تر و جذاب‌تر بیان داشته‌اند، تنها و تنها یک گام به جلو برمی داشتند، دیگر جایی برای گلایه چندین باره مقام ولایت در برزمین ماندن مطالبات و رهنمودها، تکرار آنها با بیانهایی متفاوت و البته فراموشی پاره‌ای از آنها در میان افکار عمومی باقی نمی‌ماند.

    در این بین اگر بی‌ملاحظه و بدون مسامحه و غمض عین از بزرگان و صاحب منصبان، به صورت قاطع با مفاسد اقتصادی، دانه‌درشت‌ها، آقازاده‌ها و گردن کلفتان در برابر قانون مبارزه می‌شد، اگر کرسی‌های آزاداندیشی و نظریه‌پردازی در دانشگاهها جدی گرفته می‌شد، اگر به ملزومات جنبش نرم‌افزاری به دقت نگریسته می‌شد، اگر بصیرت‌بخشی به جامعه از سوی خواص صورت می‌پذیرفت، اگر ایده‌های بلند و تابناک رهبری در دستگاه دیپلماسی جدیت یافته و پی‌گیری می‌شد، اگر با تهاجم فرهنگی، شبیخون، فرهنگی و سپس ناتوی فرهنگی مقابله صورت می‌‌گرفت و دهها و صدها اگر دیگر آیا حالا نوبت به هوس‌رانی فتنه‌‌گران مخملی در عرض اندام با نظام پرصلابت اسلامی و براندازی آن، رویارویی با حرکت عمومی مردم، مخدوش‌سازی چهره‌ مشعشع انقلاب و نظام اسلامی و درگیر ساختن آن با جنگ نرم فرهنگی - سیاسی و هتک حیثیت نظام، انقلاب و امام راحل (ره) توسط عده‌ای بی‌ریشه و تهی‌مغز در تحت لوای توهم مخدوش نشان دادن انتخابات، فرا می‌رسید؟

    می‌توان به ضرس قاطع عنوان کرد اگر بی‌هویت‌ها، بی‌ریشه‌ها و غبارهای پراکنده در فضایی همچون خاتمی، موسوی، کروبی‌، طرفداران حاکمیت دوگانه و آقازادگان اغتشاشگر آنان امروز همچون پشگانی سبک‌مغز بر درخت تنومند انقلاب نشسته؛ از امام(ره)، انقلاب، شهیدان و مجاهدات بی‌نظیر مردم هویت ، نام ، جاه ، مال و منال یافته و اینک به زعم خود خیال وارد آوردن صدمه به این پیکره الهی و معنوی را در سر می‌پرورانند، بخاطر مسامحه، مجامله، و رخوتی است که خواص اهل حق و مسئولین مربوطه در عدم اجرای فرامین ولایت طی سه دهه پس از انقلاب اسلامی بدان دچار شده بودند.

    مردم اما به رغم این خواص تنبل و فرتوت، تاکنون پیش‌برندگانی روشن و تیزبین و گوش به فرمانانی ولایت‌مدار و امتحان پس داده بوده ‌اند. همین عامل قدرت است که سبک وزن‌هایی همچون افراد یاد شده و اربابان بیرونی آنها را در پی‌گیری اهداف شوم‌شان عصبانی و ناامید ساخته است.پاسخ ملت هم بدیشان همان سخن زیبای شهید مظلوم ‌آ‌یت‌الله بهشتی بوده است که: "از این عصبانیت بمیرید ".اگر بی‌ریشه‌هایی همچون خاتمی، موسوی، کروبی‌، طرفداران حاکمیت دوگانه و آقازادگان اغتشاشگر آنان امروز همچون پشه‌‌گانی سبک‌وزن بر درخت تنومند انقلاب نشسته و خیال صدمه به این پیکره الهی را در سر می‌پرورانند، بخاطر رخوتی است که خواص و مسئولین در عدم اجرای فرامین ولایت بدان دچار شده بودند.



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:::نظرات ارزشی [ ارزشی]
    مالک، چه مالکی!»
    30/9/88 7:24 ص

    مالک فرزند حارث نخعی بود و در کوفه می‌زیست. نخستین حضور ثبت شده‌ی او، جنگ یرموک و فتح دمشق است. در این نبرد، تیری گوشه‌ی چشم وی را مجروح ساخت و از آن پس، به "اشتر" شهرت یافت. او قامتی بلند، سینه‌ای فراخ و زبانی گویا داشت و از هیبت، ابهت، حیا و مزایای اخلاقی بسیار بهره می‌برد.

    مالک در دوران خلافت عثمان، در برابر گزافه‌گویی‌ها و فزون‌خواهی‌های سیعد‌بن عاص حاکم کوفه، برآشفت و چنین گفت: "تو را نرسد که عراق را بوستان خویش سازی!" سعید بی‌درنگ به عثمان چنین نگاشت: "با حضور مالک اشتر در کوفه کاری پیش نمی‌رود!"
    مالک همچنین به دستور معاویه مدتی در حبس به سر برد. او با این‌که در قیام علیه عثمان، رهبری کوفیان معترض را به عهده داشت، به فرمان امام(ع) کوشید عثمان را از محاصره نجات دهد ولی توفیق نیافت. مالک پس از قتل عثمان، مردم را به بیعت با علی(ع) دعوت کرد و گفت: "هذا وصی الاوصیاء و وارث الأنبیاء؛ ای مردم او وصی اوصیا و وارث علم انبیاست." آنگاه تمام توان خود را در خدمت امام(ع) قرار داد.
    امام مالک را بسیار دوست می‌داشت؛ دیدگاه‌هایش را محترم می‌شمرد و حتی به توصیه‌ی او، ابوموسی اشعری را بر حکومت کوفه ابقا کرد. هنگام بسیج مردم برای شرکت در جنگ جمل، چون ماجرای سستی و کارشکنی اشعری به گوش مالک رسید، بی‌درنگ به کوفه شتافت؛ مرکز حکومت را تصرف کرد و ابوموسی را از آن‌جا برون راند.

    فرزند حارث در جنگ جمل دلاوری‌های بسیار نشان داد. نقش وی چنان بود که وقتی با عبدالله بن زبیر درگیر شد و او را تا مرز هلاکت پیش برد، عبدالله به دوستانش گفت: ما را با هم بکشید! پس از پایان جنگ، مالک به دستور امام به جزیره (شامل موصل، نصیبین، دارا، سنجار، آمد، هیت و انات) رفت و با ضحاک بن قیس، حاکم منصوب از سوی معاویه درگیر شد و بر این منطقه چیرگی یافت.

    امیرمؤمنان در آستانه‌ی جنگ صفین، فرمان امیری به مالک داد و به دو تن از فرماندهان سپاهش چنین نگاشت: "من، مالک اشتر پسر حارث را بر شما و سپاهیانی که در فرمان شماست، امیر کردم. گفته‌ی او را بشنوید و از وی فرمان برید. او را چون زره و سپر نگهبان خود کنید که مالک را نه سستی است و نه لغزش؛ و نه کندی کند آن‌جا که شتاب باید و نه شتاب گیرد آن‌جا که کندی شاید."
    فرزند حارث، محور جنگ‌جویان صفین بود و نبردش روح حماسه در سپاهیان می‌دمید. نقش او در تشویق و ترغیب سپاه، استثنایی بود. وی به دستور امام در برابر میمنه‌ی شکست خورده قرار گرفت و گفت: "فرار از میدان جهاد، مایه‌ی بر باد رفتن عزت، از دست دادن بیت‌المال، ذلت در حیات و ممات، ننگ دنیا و آخرت و فرو رفتن در خشم و عذاب دردناک خدا است. دندان‌های خود را محکم بر هم فشارید و با سرهاتان به استقبال دشمن شتابید!"

    چون سپاه معاویه قرآن‌ها را بر نیزه‌ها آویختند و فریب‌خوردگان با تهدید از امام خواستند اشتر را بازخواند، مالک که نزدیک‌ خیمه‌ی فرماندهی معاویه شمشیر می‌زد، به فرستاده‌ی امام گفت: آثار فتح پدید آمده، همین لحظه ظفر خواهیم یافت، توقف فرمای و مرا باز مخوان. سرانجام به وی چنان خبر دادند که امنیت جانی امیرمؤمنان(ع) به خطر افتاده است. مالک شمشیر افکند و گفت: "والله که من همه‌ی جهان در زیر فرمان خویش‌ نخواهم؛ چون امیرالمؤمنین(ع) را نخواهم دید!"
    آنگاه بازگشت و به اشعث و هوادارانش که خیمه‌ی امام را محاصره کرده بودند، گفت: "افسوس که شما را بفریفتند و شما فریفته شدید. شما را در کار این جنگ به حق، در غلط انداختند و شما را موافق افتاد ترک جنگ گفتن! ما پنداشتیم که آثار سجود بر پیشانی شما آثار زهادت است در دنیا و شما را بدین شرفی خواهد بود در آخرت و موجب رضای باری تعالی خواهد بود؛ لیکن امروز چون آفتاب معلوم گشت که شما طالبان دنیایید و در دست شهوت گرفتار. لعنت بر شما باد که میان ما و شما دوری افتاد."

    پس از طغیان جمعی از سپاه برای پذیرش حکمیت، مالک همراه گروهی از یاران اعلام وفاداری کرد و به امام چنین گفت: "جایی که تو باشی، ما را نرسد که رأیی بزنیم و مصلحتی بیاندیشیم. اگر این قضیه را که می‌گویند قوبل می‌کنی، تو امامی رشید و خلیفه‌ای بزرگواری؛ حُکم تو را است و اگر آن را کراهیت می‌داری، شمشیر می‌زنیم و از خدای مدد و معاونت می‌خواهیم و با ایشان جنگ می‌کنیم و می‌نگریم تا حکم باری تعالی چه باشد!"

    مالک پس از بازگشت از صفین، دیگر بار به حکومت جزیره گماشته شد. چون کار بر محمد‌بن أبی‌بکر در مصر تنگ شد، امام مالک را فراخواند: "تو از کسانی هستی که من به کمک آنان دین را به پای می‌دارم و نخوت سرکشان را قلع و قمع می‌کنم و خلأهای هولناک را پر می‌کنم. هرچه زودتر خود را به ما برسان تا آنچه را که باید انجام گیرد، بررسی کنیم؛ و فرد مورد اعتمادی را جانشین خود قرار ده."
    با آمدن فرزند اشتر، امیرمؤمنان(ع) بی‌درنگ فرمان معروف "عهد مالک اشتر" را به او داد و وی را به حکومت مصر منصوب کرد. افزون بر این حضرت به مردم چنین نوشت: "من بنده‌ای از بندگان خدا را به سوی شما فرستادم که در روزهای بیم، نخوابد و در ساعت‌های ترس، از دشمن روی برنتابد. بر بدکاران، تندتر بود از آتش سوزان.
    او مالک پسر حارث مذحجی است. آن‌جا که حق بود، سخن او را بشنوید و او را فرمان برید که او شمشیری از شمشیرهای خداست. نه تیزی آن کند شود و نه ضربت آن بی‌اثر بود. اگر شما را فرمان کوچیدن دهد، کوچ کنید و اگر گوید بایستید، بر جای مانید که او نه بر کاری دلیری کند و نه بازایستد و نه پس آید و نه پیش رود، جز که من او را فرمایم. در فرستادن او، من شما را بر خود برگزیدم، چه او را خیرخواه شما دیدم و سرسختی او را برابر دشمنانتان پسندیدم."

    چون معاویه از خبر انتصاب مالک آگاه شد، به مسؤول خراج ناحیه‌ی قلزم نوشت مالک را از میان بر دارد و در برابر، باقی‌‌مانده‌ی خراج را نپردازد. او نیز مالک را به وسیله‌ی عسل مسموم ساخت. وقتی خبر شهادت مالک به کوفه رسید، حضرت بسیار اندوهناک شد؛ با صدای بلند گریست و تا چند روز آثار غم بر چهره‌اش نمایان بود: "خداوند چه نیکی‌ها که به مالک داده بود! مالک، چه مالکی! اگر کوه می‌بود، کوه عظیمی بود؛ اگر سنگ بود، سنگ سخت بود. آری، به خدا سوگند ای مالک! مرگ تو بسیاری را لرزانید و بسیاری را خوش‌دل کرد. گریندگان باید بر چونان تویی بگریند. أین مثلُ مالک؟ آیا مردی چونان مالک هرگز توان یافت؟"

    امیرمؤمنان(ع) بر فراز منبر، از مصیبت بزرگ شهادت مالک چنین یاد کرد: "إنّا لله و إنّا الیهِ راجعون؛ ستایش خداوندی را سزاست که پروردگار جهانیان است. خدایا، من مصیبت اشتر را در راه تو حساب می‌کنم؛ زیرا مرگ او از مصائب بزرگ روزگار است. رحمت خدا بر مالک باد. او به پیمان خود وفا کرد و عمر خود را به پایان رساند و پروردگار خود را ملاقات کرد. با این‌که پس از پیامبر خود را آماده ساخته بودیم بر هر مصیبتی صبر کنیم، با این حال می‌گوییم مصیبت مالک از بزرگ‌ترین مصیبت‌ها است."
    امام از مالک خشنود بود و می‌فرمود: "خدایش بیامرزد، روزگارش را به سر آورد و با مرگ خود دیدار کرد و ما از او خشنودیم. خدا خشنودی خود را نصیب او کند و پاداشش را دوچندان گرداند."
    معاویه پس از شنیدن خبر قتل مالک گفت: "علی دو دست داشت؛ یکی را در صفین قطع کردیم که عمار بود و دیگری مالک که اینک قطع شد."



  • کلمات ارزشی:
  • درباره‌ی ریزش‌ها و رویش‌ها و عوامل آن به نظر می‌رسد که ابتدا باید موضوع را درست بفهمیم و بعد آن را تحلیل کنیم؛ چون در اثر تعریف نادرست ممکن است دچار مغالطه شویم. گاهی مشترکات لفظی، انسان را به اشتباه می‌اندازند؛ یعنی بعضی واژه‌های مثل هم، معنا و بار مشترکی ندارند. اگر این‌ها اشتباه شود، تحلیل موضوع ناقص می‌شود. رویش و یا ریزش نیز از این دسته‌اند. ابتدا باید معلوم شود که رویشِ چیست و ریزشِ چیست؟ در تحلیل این پدیده قرار است موجودی به‌نام انسان بررسی شود که دارای ابعاد مختلف است. ضمن این‌که باید اذعان کرد همه‌ی ابعاد انسان برای ما شناخته‌شده نیست. گوستاو لوبُن، کتابی تحت عنوان "انسان، موجود ناشناخته" دارد که بسیار در دنیا صدا کرده است. او در این کتاب گفت که ما انسان را نمی‌شناسیم؛ برخلاف ادعاهایی که آن زمان از شناخت انسان را می‌شد و ادعای دروغی هم بود.

    بنابراین در این‌جا می‌خواهیم افت‌وخیز و صعود و نزول یک موجود ناشناخته‌ را در انقلاب اسلامی ایران بررسی کنیم که درباره‌ی آن چیزی نمی‌دانیم و اگر می‌دانیم، اندک است. انقلاب هم همین‌طور است. هر کسی انقلاب را یک‌جور تعریف می‌کند.  هنوز برخی نمی‌توانند حتی درک کنند که اسلامیت نظام با جمهوریت آن چه ارتباطی دارد؟ آیا این دو واژه مکمل‌اند یا همدیگر را قطع می‌کنند؟ یا این‌که این دو واژه را آورده‌ایم تا یک مفهوم سومی درست کنیم؟ و... این مسأله‌ای است که رهبر معظم انقلاب نیز به‌طور بسیط به آن اشاره کرده‌اند که ارتباط این دو با هم چیست. همین که ایشان آن را تبیین و طرح می‌کنند، پیداست که جزء مسائل روز است. با این تفاسیر متوجه می‌شویم که تا چه اندازه بحث پیچیده می‌شود.

    انسان موجودی دارای ابعاد مختلف است که اگر ابعادش را بشناسیم، در تبیین این بحث، کمک فراوانی به ما خواهد کرد. زمانی در بین روان‌شناسان غربی و نحله‌های فکری آن‌ها، تفاسیر متنوعی در مورد انسان و ابعاد وجودی‌اش مطرح بود که هر کدام سعی می‌کردند به‌نوعی آن را مطرح کرده و در دنیا عرضه کنند. به‌طور مثال، جناب فروید ادعا می‌کرد که شخصیت انسان تنها بر دو بُعد استوار است؛ شهوت و خشم. اومانیست‌ها هم تعاریف دیگری از انسان و ابعاد وجودی او ارائه می‌کردند. این‌ها تفاسیر ناقص و ابتری بود که شاید چند دهه فکر بسیاری از افراد را به خود مشغول ساخت، درحالی‌که بسیاری از آن‌ها به اذعان خود دانشمندان غربی از مبنای علمی برخوردار نبود. اگر کتاب‌های روان‌شناسی‌‌ که از حدود 50 سال پیش به این سو در غرب نوشته شده را مشاهده کنید، متوجه می‌شوید که مملو از این حرف‌هاست و این تئوری‌ها بیداد می‌کند.

    اما اگر بخواهیم کامل‌ترین تعریف از انسان را بدانیم، باید به کلام حضرت علی(ع) رجوع کنیم که می‌فرمایند: "أتزعم أنک جرم صغیر؛ آیا تو خیال می‌کنی که یک جرم کوچکی هستی؟" "و فیک انطوی عالم اکبر؛ درحالی‌که عالم بزرگی در تو نهاده شده است". در روایات و به اصطلاح عرفای ما، این می‌تواند تجلی تمام صفات حق‌تعالی باشد که نمونه‌اش را در حضرت بقیه‌الله(ارواحنا له الفداه) و بقیه‌ی ائمه‌ی معصومین(علیهم‌السلام) می‌توان مشاهده کرد. در واقع، ائمه تجلی و مظهر  کامل صفات حق تعالی هستند. این انقلاب را هم اگر به‌معنای واقعی آن درک کنیم، ادامه‌ی همان انقلاب انبیاست و هیچ شکی هم در آن نیست. یعنی اگر خاتم‌الانبیاء هم بود، همین کار را می‌‌کرد که امام خمینی(ره) انجام داد. به همین جهت است که این انقلاب می‌تواند مقدمه‌ای برای ظهور حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) محسوب شود.

    ‌چنین انقلابی با چنین هدفی به راه افتاد اما خیلی‌ از افراد این توقع را نداشتند و در مقابل آن‌ها کسانی هم به دنبال رشد بودند که این انقلاب به دردشان خورد و کمک‌شان کرد. در واقع این دو به هم پیوسته هستند و دو امر جدا نیستند؛ مثل لباس که هم من به او نیاز دارم و هم او به من. من به او می‌رسم که تمیز بماند و از آسیب‌ها مصون باشد و او هم من را از گرما و سرما حفظ می‌کند و پوشش من محسوب می‌شود. این‌جا هم نباید فراموش کنیم که محیط، در به کمال رسیدن انسان‌ها بسیار مؤثر است و نقش اساسی را ایفا می‌کند و گاه به حال یک عده مضر است. آن‌ها کسانی هستند که نه برای خودشان و نه برای دیگران دغدغه‌ی‌ انسانیت ندارند و البته به‌مرور زمان مشکل پیدا می‌کنند؛ مثل دوران پیامبر. چه کسانی در مقابل پیامبر می‌ایستند؟ تمام کسانی که بت داشتند و از کنار آن به منافع مالی جدی رسیدند، جزء این دسته محسوب می‌شوند. فکر کنید پیغمبر آمد و گردن این بت‌ها را زد؛ حالا این آدم‌ها چه کار می‌کنند؟ می‌گویند متشکریم؟ قطعاً منافع‌شان به خطر ‌افتاده و به تکاپو می‌افتند.

    در نظام ما هم مسأله به همین شکل است. مسؤولی که به‌دنبال منافع شخصی‌اش باشد و مادیات برای او اولویت داشته باشد، چگونه می‌تواند با ساختارها و شاکله‌ی انقلاب همگام بماند و رشد کند؟ این‌ها مثل چرخ‌دنده‌هایی است که اگر به هم بخورند خیلی زیبا با هم کار می‌کنند و مکمل یکدیگرند؛ اگرنه، مزاحم همدیگر‌ند و اصطکاک دائمی ایجاد می‌شود تا این‌که یا انقلاب کوتاه بیاید و یا این‌که آقایان کوتاه بیایند؛ یکی از این دوتاست. به اعتقاد من شاکله‌ها اگر با هم بخواند، هیچ مشکلی به‌وجود نمی‌آید. انسانی که شاکله‌اش با شاکله‌ی انقلاب رشد نکند، بالأخره روزی دچار ریزش می‌شود؛ چراکه انقلاب ما یک انقلاب اقتصادی و مادی صرف نبود، ابعاد مهم دیگری هم داشت که نباید از آن غافل شد.

    برای تبیین این موضوع لازم است به چهار نفر از نخبگان و دانشمندان مورد اعتماد امام موسی کاظم(ع) اشاره کنم که از زمانی که ایشان در زندان به سر می‌بردند، پول خمس و زکات و تمامی اموالی که به امام تعلق می‌گرفته است را دریافت می‌کرده‌اند. روایات فراوانی داریم که از این افراد نقل شده است. حتی این‌ها را نمی‌خواهیم به‌طور کامل کنار بگذاریم، چراکه خیلی از منابع فقهی‌مان از دست می‌رود، ولی همین افراد امام را کنار گذاشتند. این‌ها با تمام مقبولیت و شهرتی که داشتند، وقتی امام هفتم شهید شد، به‌صراحت اعلام کردند که امام هشتم(ع) امام نیست و به‌نوعی سرکردگان "واقفیه" شدند. در حقیقت می‌دانستند که امام رضا(ع) امام است ولی چرا اذعان نمی‌کردند؟ زیرا شاکله‌شان با امام(ع) همخوانی نداشت و اسیر طمع پول و مادیاتی شده بودند که زیر دست‌شان بود.

    1. احمدبن‌ابی‌بِشر سرّاج که حدود ده ‌هزار دینار پول بیشتر نزد او نبود. اگر هر دینار را یک مثقال طلا حساب کنیم، به پول امروز حدود یک میلیارد تومان می‌شود. در واقع او به‌خاطر یک میلیارد تومان، امام(ع) را کنار گذاشت. نقل است که در زمان مرگش هم اعتراف کرد که دروغ گفته است ولی پول‌ها را خورده بود و دیگر دیر شده بود.
    2. علی‌بن‌ابی‌حمزه بطائنی که بسیاری از افرادی که مدرس فقه هستند، او را می‌شناسند. بسیاری از آقایانی که در علم رجال استاد هستند- از جمله رهبر انقلاب- این افراد را خوب می‌شناسند. سی هزار دینار سهم، نزد او بود که امام هشتم(ع) از او مطالبه کردند. همین کافی بود تا به‌کلی منکر همه‌چیز شود و حتی در مقابل امامت امام هشتم نیز بایستد.
    3. عثمان‌بن‌عیسی رواسی که او هم به‌خاطر سی هزار دینار و شش کنیز، به همه‌چیز پشت پا زد و از پایه و اساس، منکر امامت حضرت شد و گفت امام موسی بن‌جعفر(ع) غایب شده است و بعداً ظهور خواهد کرد!
    4. زیادبن‌مروان قندی که هفتادهزار دینار نزدش بود و به‌کلی منکر داشتن چنین پولی شد؛ حدود هفت میلیارد تومان امروز. من از مبلغ کم شروع کردم و به این مورد آخر رسیدم؛ یعنی اولی ده هزار تا، دومی سی هزار تا، سومی سی هزار تا و شش کنیز و چهارمی هفتاد هزار.
    بنابراین ریزش‌ها تازگی ندارد، بلکه از زمان حضرت آدم شروع می‌شود. خداوند دو فرزند به او داد و از همان‌جا مسأله‌ی حق و باطل مطرح شد. نمونه‌هایی از این قبیل- چه در زمان انبیاء و چه اهل‌بیت عصمت و طهارت- فوق‌العاده زیاد است.

    به اعتقاد بنده یکی از فاکتورهای بسیار مهم در پیدایش این پدیده، تعلق به امور مادی همچون ریاست، مقام و... است. خیلی از افراد تا وقتی که مسؤولیتی دارند و یا از سوی کسی مسؤولیتی می‌گیرند از آن فرد خاص و نظام دفاع می‌کنند، ولی روزی که از آن مسؤولیت کنار گذاشته شوند، دچار ریزش می‌گردند. این‌جاست که ممکن است فرد به گروه مخالفین هم بپیوندد.

    کسی که وابسته به مقام‌های دنیایی است، به این وضع می‌افتد که "مَن جاء بالناس ذَهب بالناس؛ کسی که به‌خاطر مردم آمد، به‌خاطر مردم هم می‌رود". اما مقابل این هم وجود دارد که "کسی که با کتاب خدا و سنّت رسول بیاید- یعنی برمبنای ایمان واقعی حرکت کند- اگر کوه‌ها هم کَنده شوند، او همچنان استوار خواهد ماند". این انسان را به چه قیمتی خریده می‌شود؟ این‌ها همان‌هایی هستند که تا آخر می‌مانند و با هیچ اتفاقی از موضع واقعی خود دست برنمی‌دارند. نمونه‌ی آن شهدای جنگ تحمیلی ما بودند که با ایمان واقعی‌شان و بدون هیچ چشم‌داشتی، تا آخرین قطره‌ی خون‌شان بر سر مواضع حق ایستادند.



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:::نظرات ارزشی [ ارزشی]
    روشنگری»
    30/9/88 7:21 ص

    سیره‌ی امام علی(ع) در مبارزه با فتنه‌های زمان خویش، روشنگری و تبیین بود. یکی از نخستین گام‌هایی که آن حضرت در مواجهه با مخالفان خود برمی‌داشت این بود که تا حد ممکن با فروتنی و تواضع کامل با آنان به گفت‌وگو می‌پرداخت و سخنان، براهین و ادلّه‌ی آنان را می‌شنید و شبهه‌های فکری آنان را پاسخ می‌داد. به‌عنوان مثال، امام علی(ع) با برخی از افراد گروه اندک قاعدین که حاضر نشدند با آن حضرت بیعت کنند، به گفت‌وگو پرداخت و تلاش کرد آنان را به راه حق بازگرداند؛ یا با طلحه و زبیر، سران فتنه‌ی جمل، به کرات گفت‌وگو کرد و از هیچ تلاشی برای روشنگری آنان فروگذار نکرد و حتی حاضر شد بخشی از اموال و دارایی‌های خود را به آنان بدهد تا بدین‌وسیله آن‌ها از زیاده‌خواهی و تصرف در اموال عمومی درگذرند و با فتنه‌ی خود، موجب ریختن خون انسان‌های بی‌گناه نشوند.

    گفت‌وگوها و مکاتبه‌های امام علی(ع) با معاویه نیز به حدی رسید که محققی همچون ابن‌ابی‌الحدید آرزو می‌کند ای کاش کار امام علی(ع) بدان‌جا نمی‌رسید که معاویه خور را همسان او بپندارد و در پاسخ نامه‌های پندآموز و نصایح الهی او، سخنانی وقیح و شرم‌آور درباره‌ی آن حضرت بنویسد.

    امام علی(ع) در نامه‌ای خطاب به مردم کوفه به افشاگری درباره‌ی فتنه‌ی جمل پرداخت و دلایل آنان برای مقابله با خود را بهانه‌ای بیش ندانست: "اما بعد، من شما را از کار عثمان به گونه‌ای که شنیدنش چون دیدن آن باشد، آگاه می‌سازم. مردم بر او خرده گرفتند و من یکی از مهاجران بودم که بیشتر خشنودی او را می‌خواستم و کمتر از دیگران او را سرزنش می‌کردم. اما طلحه و زبیر آسان‌ترین کارشان آن بود که بر او بتازند و نرم‌ترین برنامه‌شان اعمال فشار بر وی بود. عایشه نیز ناگهان خشم درونی خود را بر وی آشکار کرد. سپس گروهی برای کشتن عثمان مهیا شدند و او را کشتند و مردم بدون اکراه و اجبار، بلکه از روی رضا و اختیار با من بیعت کردند."

    آن حضرت در سخنی جداگانه به افشاگری درباره‌ی طلحه پرداخت و در تحلیل مخالفت او با خود فرمود: "به خدا طلحه به این کار نپرداخت و خون‌خواهی عثمان را بهانه نساخت، جز از بیم آن‌که خون عثمان را از او خواهند؛ زیراکه در این‌باره متهم می‌نمود و در میان مردم آزمندتر از او به کشتن عثمان نبود."

    امام علی(ع) همین سخن را درباره‌ی عایشه و زبیر، دیگر سران فتنه‌ی جمل نیز فرمود: "آنان به دنبال خونی هستند که خود ریخته‌اند."

    حضرت در خطبه‌ی یک‌صد و سی و هفتم نهج‌البلاغه به روشنگری بیشتری درباره‌ی طلحه و زبیر می‌پردازد: "آنان حقی را می‌خواهند که خود رها کردند و خونی را می‌جویند که خود ریختند... نخستین گامی که باید در راه عدالت بردارند، آن است که خود را محکوم شمارند..."

    در جریان فتنه‌ی نهروان نیز روشنگری‌های امام موجب نجات بسیاری از فتنه‌زدگان شد. روشنگری‌های امام علی(ع) و پاره‌ای از یاران او مانند ابن‌عباس موجب شد حدود دو سوّم از جمعیت دوازده‌هزار نفری خوارج نهروان مجدداً به سپاه امام علی(ع) برگردند و از فتنه‌ی نهروان رهایی یابند."

    امام علی(ع) درباره‌ی شعار اصلی خوارج که می‌گفتند "لا حکم الّا لله"، فرمود که سخن حقی است اما آنان از این سخن، منظور باطلی دارند. همه‌ی مسلمانان قبول دارند که در مقابل حکم خداوند هیچ‌کس حق تشریع ندارد؛ اما منظور از این سخن آن است که حاکم و فرمان‌روایی جز خداوند نیست. "حالی‌که مردم را حاکمی باید نیکوکردار یا تبهکار، تا در حکومت او مرد باایمان کار خویش کند و کافر بهره‌ی خود برد. تا آن‌که وعده‌ی خود سر رسد و مدت هر دو در رسد."


    * برگرفته از کتاب "موج فتنه: از جمل تا جنگ نرم"؛ تألیف امیرحسین شریفی؛ کانون اندیشه جوان



  • کلمات ارزشی:
  •    1   2   3   4   5   >>   >
    خواننده گرامی جهت برقراری ارتباط با مدیر وبگاه فقط در نوشته های مدیر نظر قرار دهید