سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
مهر 1388 - بر و بچه های ارزشی







   1   2   3   4   5   >>   >

 

تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش
زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش



شهیدتر ز شهیدان بی کفن ، شاعر
غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش



الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید
هماره اجر شما باد با کباب فروش



حراج عشق ببین در دکان سمساران
قمار عقل نگر در سرای قاب فروش



خروس ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند
حکیمکان زمان اند قرص خواب فروش



نمانده  حجب و حیایی،  همین مان کم بود
همین که فاحشه ی شهر شد حجاب فروش



مده زمام دل خود به دست پیر هوی
مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش



پی کدام عقوبت گناهکار شدیم
سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش



دریغ نغمه ی آرامشی به ما نرسید
که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش



من از قبیله ی عباس های تشنه لبم
تو از تبار همین گزمگان آب فروش



بگو بلند شود موج غیرت دریا
چنان که باز شود مشت هر حباب فروش



زمانه ای ست که گل پوست می کنند اینجا
خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش



سلام بر همه الا  به قلب مغلوبان
سلام بر همه الا به انقلاب فروش



شما که خون دل خلق را پیاله شدید
شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟







  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:توحیدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]



    عنایت‌الله ناصری جانباز شیمیایی 70 درصد به آسمان پرگشود

    خبرگزاری
    فارس: سید عنایت‌الله ناصری جانباز 70 درصد شیمیایی و بازمانده گردان فجر
    بهبهان عصر دیروز در بیمارستان ساسان به شهادت رسید.








    به
    گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، سید عنایت الله
    ناصری جانباز 70 درصد شیمیایی پس از 23 سال تحمل درد و رنج مصدومیت
    شیمیایی به فیض شهادت نایل شد.

    پیکر پاک این شهید به زادگاهش بازگردانده می‌شود و پس از اقامه نماز
    روز جمعه در بهبهان با حضور اقشار مختلف مردم شهید پرور آن شهر تشییع
    خواهد شد.

    به گزارش پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی، سید عنایت
    الله ناصری در سال 1365 در حالی که 19 سال داشت به جبهه رفت و به دفاع از
    کیان اسلامی پرداخت.

    این رزمنده خوزستانی عضو گردان فجر بود و در عملیات کربلای 5 همراه
    با همرزمانش در لشگر 7 حضرت ولیعصر(عج) مورد اصابت راکت‌های حاوی گاز خردل
    رژیم بعث عراق قرار گرفت و از ناحیه ریه، چشم و پوست به شدت مجروح شد.

    سید عنایت الله، معلم بود اما به مرور مشکلات تنفسی و چشمی بیشتر پیدا کرد و مورد پیوند قرنیه قرار گرفت.

    وی که از دو سال پیش تا کنون برای ادامه درمان به اتفاق خانواده به
    تهران اعزام شده بود، به صورت دائم در بیمارستا‌ن‌های بقیة‌الله و ساسان
    به سر می‌برد.

    یادآور می‌شود، در جریان عملیات کربلای 5 در سال 1365 و در روز 19
    دی، ارتش بعثی عراق با بمباران شیمیایی گردان فجر بهبهان، 90 رزمنده این
    گردان خط شکن را با بمب‌های شیمیایی به شهادت رساندند و قریب به 80 تن
    دیگر را مجروح کردند که در 20 سال گذشته، 30 تن دیگر از این جانبازان
    شیمیایی به یاران شهید خود پیوسته‌اند و 50 تن دیگر از جانبازان این
    جنایت، همچنان با آثار رنج‌آور سلاح‌های شیمیایی مواجه هستند و در طول 23
    سال گذشته نیز 30 تن از مصدومان این جنایت با تحمل رنج‌های شیمیایی به
    همسنگران شهیدشان پیوستند.

  • کلمات ارزشی:
  • موسوی خوئینی ها مرد مرموزی است، از همان سیاسیونی که در رمان ها و فیلم ‎های سیاسی یا پلیسی، داستان حول آن‎ها می گردد و ما عاشق کشف نقش آن‎ها در حوادث هستیم؛ فردی که با آن‎که موقعیتی منحصر‎به‎فرد و کاریزماتیک در جریان اصلاحات داشت، هرگز برای کسب قدرت به‎ صورت علنی اقدام نکرده. و البته در تمام موقعیت ‎های خطیر و مهم عمر جمهوری اسلامی رد پای او را می‎توان دید، اما هیچ گاه فراتر از نقش نجات بخش برای دوستانش ظاهر نشده است؛ تنها لحظه‎ای حضور می یابد و مسیر بازی را تغییر می دهد. با آن‎که بسیاری قدرت را در کسب کرسی ‎های علنی و بزرگ می جویند، خوئینی ها فرزندان دیروز و سربازان امروزش را به زمین بازی می فرستد، و بی‎آن‎که هزینه اضافی بدهد، از قدرت بهره‎مند می شود. او به تمام معنی یک پدرخوانده اصیل است. مطلب پیش رو روایتی است از همان موقعیت ‎های خطیر که پدرخوانده برای لحظه‎ای ظاهر شده است.

    پاتریس لومومبا در سفارت
    اکثر کسانی که نام خوئینی ها را می شنوند به یاد تصرف سفارت آمریکا و آیت‎ا... سفارت می‎افتند؛ مردی که رهبری معنوی دانشجویان موسوم به خط امام را به عهده داشت و به همراه حجاریان برای دانشجویان کلاس سیاسی می گذاشت. آن‎چنان که عباس عبدی در مقاله‎ای در مجله کیهان سال می‎نویسد، دانشجویان به دلیل تجربه همکاری با خوئینی ها در دفتر تحکیم وحدت و احساس قرابت فکری با وی، از او برای همکاری در اشغال سفارت دعوت می کنند تا همزمان احتمال عدم موافقت امام و احتمال اخراج دانشجویان از سفارت، توسط دولت موقت را برطرف کنند. آن‎چنان که عباس عبدی می‎گوید، دانشجویان از موسوی خوئینی ها می خواهند موضوع را با امام مطرح کند، اما وی مخالفت کرده و می‎گوید امام با موضوع موافق است و «ولی اگر موضوع با ایشان مطرح گردد، ممکن است علی رغم موافقت، صلاح ندانند که چنین عقید‎ه‎ای را قبل از عمل ابراز کنند و اصولا حضرت امام در بعضی امور اجازه صریح نمی‎دهند.» در‎واقع تلاش می کنند امام را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند. اما نکات جالب تری نیز در پرونده خوئینی ها وجود دارد، وی در سال 1975 به آلمان شرقی می رود و سپس برای تحصیل عازم دانشگاه «پاتریس لومومبا» مسکو می شود؛ دانشگاهی که تربیت کننده بسیاری از نیرو‎های کمونیست یا وابسته به شوروی همچون کارلوس تروریست مشهور، یا ابومازن و مصطفی برغوثی بوده است. آن‎چنان که در آن سال ها از او با نام «کریپتو کمونیسم» نام می بردند و نشریه فرانسوی «پاری مارچ» در سال 1985 در این‎ باره می نویسد: «اشخاص وارد به امور کرملین، معتقدند که او یار «کا.گ.ب» در ایران و دوست قدیمی «حیدر علی اف» تنها مسلمان عضو دفتر سیاسی شوروی است (...) وی بی‎قید و شرط جرج حبش را تحسین می کند (...) همچنین با ژنرال «پناهیان» کمونیست قدیمی که در سال‎های 45-1944 رییس ستاد ارتش خلق جمهوری مهاباد بود ملاقات داشت (...) خوئینی ها که از سال 1975 در آلمان شرقی مستقر شده بود، تعلیمات خود را از «مارکوس ولف» ژنرال آلمان شرقی و رییس سرویس ‎های مخفی برلین شرقی دریافت می داشت.»
    روایت نشریه فرانسوی شاید کاملا قابل اطمینان نباشد - اگرچه با توجه به سابقه خوئینی ها بعید نیز نیست، اما مخالفت یاران خوئینی ها با نظر حلقه علم و صنعت برای اقدام مشابه درباره سفارت شوروی قابل تامل است، آن‎چنان که دور از انتظار نیست خصوصا با خصومت شوروی که به‎وضوح آن را در دوران جنگ تحمیلی به نمایش گذاشت، و فعالیت قوی نیرو‎های کمونیست و چپ، امام از آن اقدام نیز حمایتی متقابل می کرد. یارانی که بعدها همواره در مرکز بررسی ‎های استراتژیک، روزنامه سلام و فعالیت ‎های سیاسی پس از فوت امام در کنار وی بوده‎اند.در عین این‎‎که علی فلاحیان در مصاحبه با گلپور درباره تفسیر قرآن خوئینی ها و فرقان می گوید: «بله خب یک‎چنین تفکری را باید بگویم که در نوع نگاه یا به قول جماعت آن‎ها قرائت سوسیالیستی؛ خب شاخص خوئینی ها بود (...) خوئینی‎ها خب دیگر چنان تفسیر ‎های وحشتناکی شروع کرد از قرآن که بالاخره آقای «بهشتی» این‎ها وارد شدند و توصیه کردند که بالاخره ایشان قطع کرد. ولی آدم‎هایی که آن روز جذب آن تفاسیر شدند، خیلی هاشان تا الآن هم مانده اند.» بعد ها دانشجویان چپ اشغال کننده سفارت تبدیل به مریدان و یاران پدرخوانده می شوند، و در تمام مراحل فعالیت سیاسی همراه وی می مانند؛ حتی شنیده می شود که بعدها بخشی از اسناد سفارت که در جریان اشغال مفقود شده بود، در جریان دستگیری عبدی پیرامون پرونده نظر سنجی در منزل این‎ فرد (عبدی) کشف شد. در عین‎حال، این‎ انتقاد به خوئینی ها نیز وارد بود که دسترسی به اسناد سفارت، خصوصا ارتباط بنی‎صدر با سیا، موجب رد صلاحیت بنی‎صدر نشد.

    ناجی پسرخوانده ها
    سال 1363، سال خون بود برای جمهوری تازه نفس، و شهریور آن سال رییس‎جمهور و نخست‎وزیر جمهوری از دست رفتند؛ اما نکات مهمی در‎ واقعه فوق بود؛ خصوصا در حالی‎که طبق اطلاعیه شهید سوم حادثه، شهید دفتریان به‎علت خفگی کشته شده بود و جسدش قابل تشخیص بود توسط عد‎ه‎ای خاص به‎نام (شهید!) کشمیری معرفی شد، پس از مشخص شدن هویت شهید سوم، مدعی شدند پیکر «شهید مسعود کشمیری» در‎ واقعه انفجار متلاشی شده بود، که قسمت‎های به‎دست آمده نیز همراه سه شهید دیگر به خاک سپرده شده است!» اما بعد مشخص می شود که عوامل اصلی اعلام شهادت برای کشمیری، محسن سازگارا و باستانی، معاونین بهزاد نبوی، بوده اند. بعدها بهزاد نبوی کمیته‎ای برای بررسی موضوع تشکیل می دهد که به‎علت اعمال فراقانونی جلوی آن گرفته می شود و مسئولان کمیته نیز دستگیر می شوند. در عین‎حال، تقی محمدی عضو دفتر اطلاعات نخست‎وزیری که پس از انفجار به‎عنوان کارداری سفارت افغانستان منصوب می شود نیز احضار می شود؛ البته وی در مسیر بررسی پرونده به‎ظاهر خودکشی می کند. تقی محمدی از دانشجویان تحکیم وحدت بود که پیش از این‎ تصویر وی در حال انتقال گروگان ها در سفارت آمریکا به نام محمود احمدی نژاد در رسانه ‎های خارجی منصوب شد. وی از دوستان سعید حجاریان بود، حلقه سفارت، فرزندان پدرخوانده.در همین حال و پس از کشیده شدن پای نبوی، سازگارا و دیگران به بازی، پدرخوانده که دادستان کل کشور است، بار دیگر وارد بازی می شود تا پسران خود را نجات دهد. ابتدا نامه‎ای با شصت امضا از علی‎اکبر محتشمی‎پور تا عبدالکریم سروش، مهاجرانی و همه آنان که بعدها جناح خاصی را تشکیل دادند جمع می کند و سپس می‎کوشد تا بر امام فشار بیاورد. نتیجه این‎ می شود که امام به خاطر وضعیت جنگی پرونده را موقتا متوقف می کند. اما پدرخوانده پس از فوت امام سعی می کند حکم امام را مختومه شدن نه مسکوت ماندن موقتی آن ابراز کند. بهزاد نبوی در گفت‎وگویی با روزنامه «دوران امروز» به پدرخوانده اشاره می کند: «گزارش نتایج را به ایشان ارایه دادند. ایشان دستور مختومه شدن پرونده را به‎دلیل عدم وقوع بزه صادر کردند و حتی دستور دادند کسانی که در این‎ پرونده‎سازی شرکت داشته اند، تحت پیگرد قرار بگیرند...»؛ اما ‎هاشمی در خاطرات سال 1363 خود می نویسد: «بعد از دستگیری علی تهرانی، پای افراد دیگری مانند مهندس بهزاد نبوی - وزیر صنایع سنگین- خسرو قنبری تهرانی - رییس اداره اطلاعات نخست وزیری- و چند نفر دیگر به میان آمد. به این‎ پرونده رسیدگی کامل نشد و به دستور امام خمینی، پیگیری اتهامات متهمان پرونده، متوقف گردید.»

    پدرخوانده فداکاری می کند
    قایله هجدهم تیر با انتشار نامه‎ای منتسب به سعید امامی در روزنامه «سلام» به مدیر مسئولی خوئینی ها و توقیف روزنامه فوق آغاز شد؛ نامه‎ای که همزمان با بررسی طرح تغییر قانون مطبوعات در مجلس پنجم منتشر شد و مدعی بود طرح فوق که نویسنده مطالب را نیز مسئول می دانست، توسط سعید امامی صادر شده است.سعید حجاریان که خود در آن ایام روزنامه «صبح امروز» را در اختیار دارد ابتدا نامه را در مجلس نزد مجید انصاری برده و از او می‎خواهد در صحن مجلس قرائت کند، اما او نمی‎پذیرد. سپس حجاریان به نزد خوئینی ها می رود و از او می خواهد نامه را منتشر کند؛ در همین باره از محمد قوچانی می‎خوانیم: «موسوی خوئینی ها با انتخاب تیتر روز سه‎شنبه خود کوشید، یک‎بار دیگر از سوابق خود در ایجاد حاشیه امنیتی برای روزنامه اش مطمئن شود .... (موسوی خوئینی ها) کوشید به یک ریسک بسیار خطرناک دست بزند، خطر این‎ ریسک به‎انداز‎ه‎ای بود که حتی سعید حجاریان نیز صلاح را در آن دانست که چنین بازی خطرناکی را به موسوی خوئینی ها سپارد. (نشان نوزدهم خرداد 1378)» وزارت اطلاعات پیش از انتشار نامه تماس می گیرد با توجه به محرمانه بودن آن، در صورت انتشار نامه از سلام شکایت خواهند کرد که یقینا نتیجه‎اش توقیف این‎ نشریه خواهد بود؛ بعدها در دفاعیات می خوانیم که خوئینی ها می گوید نامه فوق مهر طبقه‎بندی نداشته و از طریق فکس به نشریه رسیده است؛ آیا هر نشریه‎ای هرچه با فاکس برسد منتشر می کند؟ آن هم چنین نامه ای؟ در‎واقع سربرگ و زیر نامه فکس شده، یعنی محل درج طبقه‎بندی، پاره شده بود؛ و نامه دست‎نویس نیز طبق اظهارات وزیر از حوزه مشاورین وزیر وقت، و نه سعید امامی است. با این‎‎حال، نیروهای رسانه‎ای اصلاحات فرصت لازم برای سوءاستفاده از این‎ نامه بی نشان را به خوبی استفاده کردند.

    پرچم سبز در دستان پدرخوانده
    سردار جعفری فرمانده کل سپاه اخیرا گفت که آقای موسوی خوئینی ها در بهمن 1387 این‎گونه می گوید: «ما باید بیاییم و توان بگذاریم تا به هر قیمتی رهبری را از تخت پایین بکشیم، او باید بفهمد که این مملکت آن‎طور نیست که ایشان هر جور بخواهد به هر سمت بکشد، خاتمی و یارانش اکنون کلی تجربه دارند.» ابطحی هم در اعترافات خود می گوید: «خاتمی و فاتح و مهدی‎هاشمی رفسنجانی می گفتند که «برنده شدن در این انتخابات خیلی با انتخابات گذشته فرق می کند. در این صورت، جریان اصول‎گرا و رهبر دیگر نمی توانند سرشان را بلند کنند و این معنای یکسره کردن کار است.» یعنی رسیدن به یک نظام با ولایت فقیه بسیار ضعیف شده یا بدون ولایت فقیه جا بیفتد. اعتراضات در انتخابات کاملا برنامه ریزی شده بود.» در حالی‎که اکثر فرزندان پدرخوانده در بازداشت به‎سر می برند، پدر خوانده خود برای مدیریت بازی وارد عمل شده است، بسیاری وقایع اخیر را حاصل فشار موسوی خوئینی ها می‎دانند که با هرگونه مصالحه مخالف است، آن‎چنان که در تیرماه در جلسه‎ای در منزل یکی از وزرای خاتمی می‎گوید: «باید تمام قد در مقابل آن‎ها بایستیم، چراکه ما را در این‎ حوادث منافق و ضدانقلاب خوانده‎اند.» وی حتی به‎صراحت دلیل بازداشت‎ها و کشته شدن مردم بی‎گناه را هزینه‎های حضور میرحسین موسوی می‎خواند و می‎گوید که با توجه به وضع پیش آمده میرحسین اگر بخواهد کنار بکشد هم نمی‎تواند.

    نبرد بعدی
    موسوی خوئینی ها در افطاری که چندی پیش در منزل یکی از اعضای شاخص مجمع روحانیون برگزار شد، تأکید می کند که چهره اصلاح‎طلبان بعد از وقایع اخیر مخدوش شده و می گوید: «انتشار اعترافات اصلاح طلبان باعث شد ما به‎عنوان افرادی ضد انقلاب، کودتاگر، برانداز و ضددین به مردم معرفی شویم و به هر قیمتی شده نباید اجازه دهیم این‎ اعترافات به شکل کنونی از رسانه ها خصوصا صدا و سیما پخش شود.» و ادامه می‎دهد «پس از اعترافات این‎ سؤال برای طرفداران جوان اصلاحات پیش آمده که چرا افرادی که ما از آنان به‎عنوان سمبل مقاومت و مبارزه یاد می کردیم، در کمتر از دوماه به توبه و تغییرات اساسی در مواضع خود افتاده اند و دچار خلا تحلیلی شده اند. (...) ذهنیت بخش زیادی از بدنه اصلاحات دچار تردید شده است. به اعتقاد آن‎ها، این‎که ما نتوانستیم برای افراد بازداشت‎شده کاری انجام دهیم، نشان‎دهنده این‎ است که قدرت چانه زنی خود را از دست داده ایم که افرادی مانند حجاریان را نتوانستیم آزاد کنیم.» اما وی در کلیدی‎ترین جمله خود می گوید: «من معتقدم تنها راه جبران این‎ حادثه وحدت کامل نیرو‎های اصلاح طلب است. همچنین باید شبانه‎روز کار کنیم تا بتوانیم با پیروزی در اولین انتخابات پیش رو بتوانیم این‎ ضربه را تا حدودی جبران کنیم.» گویی نرم شدن لحن بیانیه ‎های موسوی و رفتار کروبی در همین راستاست و حتی عده‎ای عدم ورود جدی خاتمی به درگیری ها را برای همین استراتژی تفسیر می کنند. پدر خوانده به یک رویارویی جدید می‎اندیشد



  • کلمات ارزشی:
  • فاش نیوز:کسانی که برای دفاع از افراد موهوم سینه چاک می کنند و بدون هیچ دلیل و مدرکی به آبرو ریزی علیه نظام برآمده از خون شهیدان می پردازند جانبازان 70 درصد قطع نخاعی را مورد ضرب و شتم قرار می دادند.

    مصطفی پرکره در حالی که در آن زمان حدود 16 سال بیشتر نداشت از نزدیک شاهد رفتار غیر انسانی دار و دسته کروبی با جانبازان قطع نخاعی ویلچرنشین بوده است.


    همه مردم فکر می کنند جانبازان همواره در ناز و نعمت زندگی کرده و از مواهب بنیادهای متولی امور آنان ، بهره ها برده اند.


    اما وقتی پای خاطرات "مصطفی پرکره" جانباز قطع نخاع 70 درصد نشستیم ، چیزهایی شنیدیم که ابتدا باور کردنش سخت بود.او از حمله دار و دسته مسلح آقای کروبی به آسایشگاه شماره 2 جانبازان امام خمینی در تابستان 1362 گفت. از اینکه اراذل و اوباش استخدام شده رئیس بنیاد شهید در آن سال ها ، به قصد کشت 40 – 50 جانباز قطع نخاعی را کتک زدند و پس از غارت آسایشگاه ، آنجا را پلمب کردند. حتی 5 – 6 جانباز را به دلیل اعتراض به نحوه مدیریت آسایشگاه به دیگر آسایشگاه ها راه ندادند تا آواره شوند. باور کردن این چیزها در چنین روزهایی که مهدی کروبی با تمسک به مشتی جعلیات کمر به بی آبرو کردن نظام اسلامی بسته ،حالادیگر چندان دشوار نیست.


    مصطفی که سال 60 در 16 سالگی راهی جبهه شده ، متولد تهران است و اکنون 44 بهار از زندگی اش می گذرد. او بسیجی اعزامی از پادگان امام حسن (ع) و جمعی تیپ نجف اشرف بوده که طی مرحله دوم عملیات بیت المقدس و در تاریخ 19 اردیبهشت ماه 1361 در منطقه شلمچه قطع نخاع می شود.با او از بلاهایی که کروبی و عواملش بر سر جانبازان آسایشگاه شماره2 امام خمینی می آوردند به گفت و گو نشستیم.



    ما شنیده ایم که شما و دوستانتان شرایط بسیار سختی در سال های ابتدایی مجروحیت تحمل کرده اید کمی درباره آن سختی ها و مسببان آن توضیح می دهید؟


    ? اولین سختی ما مربوط به برخی مسئولان آسایشگاه شماره 2 امام خمینی بود.آدم هایی آنجا مسئول بودند که بویی از معنویت و انقلاب نبرده و مانند الوات رفتار می کردند.فیلم هایی در آسایشگاه پخش می شد که سنخیتی با روحیه بسیجی ها و رزمنده ها نداشت.بچه ها دنبال بالارفتن سطح آگاهی و معنویت خود بودند اما آنها اعتنایی نمی کردند چون خودشان این مسائل را متوجه نمی شدند.


    * بنیاد شهید اینها را استخدام کرده بود؟


    ? بله. ما به آنها اعتراض می کردیم اما آنها اعتنا نمی کردند.هرچه باشد گماشته آقا و خانم کروبی بودند. مثلا فردی بنام عباسی از مسئولان آسایشگاه بود. این فرد مثل لات ها رفتار می کرد و با کفش پاشنه خوابیده به آسایشگاه می آمد.اعتراض ها را به کروبی و خانم او رساندیم اما یکبار که درباره همین مسائل با آقای کروبی صحبت کردم و از مدیریت آسایشگاه انتقادکردمآقای کروبی هم بنده رامورد تفقد قرارداد!!و یک سیلی به گوش من زد و گفت : این حرف ها به شما نیامده است.


    * بعد هم که به آسایشگاه شما حمله کردند و ... ماجرا چه بود؟!


    ? هنوز هم وقتی یاد آن ایام می افتم ، به شدت ناراحت می شوم. معمولاً از ساعت 11 شب به بعد تلفنچی نداشتیم. بنابراین هر کسی نزدیک تلفن بود ، جواب می داد. یکی از شب های تابستان 1362 بود. ساعت حدود 10 یا 11 بود که تلفن ها همزمان با هم به صدا درآمد و بلافاصله قطع شد. دیگر بوقی نداشت و ارتباط آسایشگاه با بیرون از بین رفت. ناگهان متوجه شدیم دور تا دور آسایشگاه محاصره است. بعد هم ریختند داخل آسایشگاه. اول فکر کردیم منافقین به آسایشگاه ریخته اند تا جانبازان را بکشند اما دیدیم لباس فرم با آرم کمیته بر تن دارند. محافظ های آقا و خانم کروبی هم که بارها دیده بودیم هم با آنها بودند. یکی از بچه ها رفت پشت بلندگو و فریاد زد : الله اکبر مردم کمک کنید... ناگهان بلندگوها قطع شد.بعد هم افتادند به جان جانبازان و حسابی همه را کتک زدند.


    * چند نفر بودند ؟ شما در آسایشگاه چند نفر بودید؟


    ? ما 40 الی 50 جانبازقطع نخاعی بودیم که آنجا زندگی می کردیم اکثراً بچه شهرستان بودند و از خانواده های محروم که به خاطر نبودن امکانات نگهداری از آنان در منزل در آسایشگاه بودند. حمله کنندگان هم 20 نفر بودند که شامل تعدادی از نیروهای کمیته تحت امر کروبی و محافظانش می شدند.


    * کمیته وحمله به آسایشگاه جانبازان !؟


    ? در آن زمان کمیته ها مدیریت منسجم ومتمرکزی نداشت .کروبی مسئول کمیته ای بود که نزدیک آسایشگاه شماره 2 امام خمینی قرار داشت. فکر می کنم کمیته دزاشیب بود .نیروهای حراست بنیاد شهید و آسایشگاه هم از آنها بودند. کمیته ای ها دو دسته بودند یک عده افراد حزب اللهی و مؤمن و دسته ای هم لات و لوت که اطرافیان کروبی بیشتر از این نوع دوم تشکیل شده بود. شبی که آسایشگاه مورد حمله قرار گرفت همین ها هجوم آوردند.


    * هدفشان از حمله به آسایشگاه چه بود ؟


    ? می خواستند اعتراض ها را بخوابانند و آسایشگاه شماره 2 امام خمینی را پلمب کنند که کردند.


    * شما را هم زدند ؟


    ? بی نصیب نماندم اما چون جزو معدود نفراتی بودم که آن زمان موتور سه چرخ داشتم فرار کردم.


    * کجا رفتید ؟


    ? رفتم وزارت سپاه پاسداران. آن زمان سپاه وزارتخانه بود و محل آن هم روبروی پادگان شهید بهشتی در نزدیک چهارراه پاسداران قرار داشت. به دژبان آنجا اطلاع دادم که عده ای به آسایشگاه حمله کرده اند. تماس گرفتند اما متوجه شدند که کار خود بنیاد شهید است بنابراین به من گفتند چیزی نیست. حالا من مانده بودم در خیابان بی آنکه کسی به داد جانبازان برسد.


    * بالأخره چه کردید؟


    ? رفتم آسایشگاه ثارالله و مسئله را به جانبازان ساکن آنجا گفتم و اینکه کسی برای آنها کاری نمی کند. فردای آن روز مسئله به گوش بقیه جانبازان هم رسید و ایده رفتن تظلم خدمت حضرت امام (ره) مطرح شد.


    * درباره راهپیمایی جانبازان به سوی بیت امام چیزهایی شنیده ایم اما خوب است شما به عنوان کسی که در متن ماجرا بودید از آن روز بگویید.


    ? وقتی جانبازان دیگر متوجه مسئله شدند و فهمیدند کسی کاری نمی کند تصمیم گرفتند بروند جماران و مسئله را به حضرت امام بگویند. بنابراین عده ای از جانبازان آسایشگاه های امام خمینی 1 و 2 و ثارالله ، ویلچر زنان راهی جماران شدیم.حتی جانبازان گردنی هم آمدند. یک خانم متدین که خیلی به جانبازها رسیدگی می کرد به نام سامانی و تعدادی از مردم عادی هم ما را همراهی می کردند. برای اینکه ستون پنجم دشمن از مسئله سوء استفاده نکند در برابر این سؤال که چرا با ویلچر به جماران می روید پاسخ دادیم : با امام ملاقات داریم، ماشینمان خراب شد و ما تصمیم گرفتیم به عشق امام ، با ویلچر برویم. حدود ظهر رسیدیم به جماران. سنگر اول جماران واقع در میدان قدس را رد کردیم اما کمی که جلوتر رفتیم جلوی ما را گرفتند.


    * چه کسی جلوی شما را گرفت ؟


    ? محافظان بیت امام. البته دست اندرکاران بیت امام برادران انصاری و اشخاص دیگری هم چون امام جمارانی و مرحوم توسلی بودند.


    * کروبی هم آنجا بود ؟


    ? بعداً آمد. به او اطلاع داده بودند که جانبازان به سوی جماران رفته اند. بنابراین با یک خودروی چروکی چیف آمد و مدام خیابان جماران را بالا و پائین می رفت تا مانع ملاقات ما با امام شود. چند نفر را واسطه کرد تا ما را منصرف کنند. هر کدام از اطرافیان بیت می آمدند و چیزی می گفتند. یکی می گفت امام قلبشان درد می کند و اگر اتفاقی برایشان بیفتد تقصیر شماست. دیگری می گفت امام وقت ملاقات ندادند. محافظان کروبی هم آنجا بودند و رفتار ما را زیر نظر داشتند.


    * موفق به ملاقات با امام شدید ؟


    ? همان اطرافیان نگذاشتند. ما را بردند به کمیته جماران آن هم در شرایطی که جانبازان وضعیت خوبی نداشتند و به دلیل کتک خوردن ها ، نخوابیدن ها و روی ویلچر نشستن به مدت طولانی ، در وضعیت بدی به سر می بردند. یکی از مسئولان آمد برای منصرف کردن بچه ها ازاعتراض صحبت کند ومتاسفانه حرف هایش موجب سوتفاهم واعتراض شدیدتربچه ها شد. واقعاً دردآور بود که چنین برخوردی با جانبازان بشود. بالأخره عده ای آمدند و گفتند حاج احمد آقا به امام قضیه را گفته و امام پاسخ داده که جانبازان بروند یک روز دیگز بیایند من امروز حالم خوب نیست. فهمیدیم که دروغ می گویند بنابراین اعتراض ها به اوج خود رسید.


    * و دست خالی برگشتید؟


    ? نه. تا ساعت 12 شب آنجا ماندیم. بالأخره یکی از مأموران کمیته آمد و خبر داد که آقای امام جمارانی تلفن کرده و پشت خط است.یکی بیاید جواب بدهد. من رفتم و با او صحبت کردم. گفت آسایشگاه شما باز است بنابراین می توانید به آنجا برگردید.


    * و شما برگشتید


    ? نه. حقیقتش به حرفشان اعتماد نداشتیم چون هدفشان به اصطلاح جمع کردن ماجرابود نه فریادرسی جانبازان .بعد از تلفن ، آمدم و حرف های امام جمارانی را به بچه ها انتقال دادم. قرار شد که من بروم به آسایشگاه تا اگر حرف امام جمارانی راست بود برگردم و با بچه ها به آنجا برویم. به بچه ها گفتم اگر برنگشتم بدانید که به ما دروغ گفته اند.


    * پس ماجرا ختم به خیر شد؟


    ? خیر. با موتور سه چرخ خودم رفتم به سوی آسایشگاه.نزدیکی های آنجا رسیده بودم که کمیته ای های کروبی ریختند و محاصره ام کردند. مرا دستگیر کردند و بردند آسایشگاه شماره یک امام خمینی در نیاوران. موتورم را توقیف کردند و وقتی روی تخت دراز کشیدم، ویلچرم را هم بردند تا نتوانم جایی بروم.


    سرنوشت دوستانتان چه شد؟


    ? اول بگویم که کمیته ای های کروبی که درجماران مراقب ما بودند از نقشه ما بو بردند. موقعی که قرار می گذاشتیم حواسمان نبود که آنها دارند می شنوند. این را هم بگویم که آنها آنجا هم ما را محدود کرده بودند که از ساختمان کمیته جماران خارج نشویم. نزدیک صبح بود که جانبازان دیگر را هم آوردند به آسایشگاه شماره یک امام خمینی. همه خسته و رنجور بودند.


    * آسایشگاه شماره 2 چه شد؟


    ? بعداً فهمیدم همان شب حمله ، همه وسایلش را برده و آن را پلمب کرده بودند. جانبازان کتک خورده هم بدون هیچ گونه امکانات شب را به صبح رسانده بودند.


    * چه شد که از آسایشگاه شماره یک هم رفتید؟


    ? نرفتیم ، بیرونمان کردند. صبح همان روزی که بچه ها را آوردند آسایشگاه شماره یک ، یکی از مسئولان که ازرفقای نزدیک کروبی بودآمد ودر صحبت هایش ما جانبازان را خطری برای اسلام معرفی کرد. بعد هم ادامه داد : اصلاً شما مشتی منافق بودید که دولت خانه های تیمی اتان را گرفته و شما فرار کردید و رفتید به جبهه تا اسلحه بدزدید و برگردید تا به فعالیتتان ادامه دهید، حالا یک ترکش خورده اید و جانباز شده اید.ما از تعجب مانده بودیم چه کنیم. من گریه ام گرفت و به اواعتراض کردم وداشتم حرف می زدم که ناگهان عکس العمل نشان دادو گفت شما حرف زیادی می زنی و رفت.


    * پس چرا بیرونتان کردند؟


    ? بعداً کروبی دستور داد که من و چند نفر دیگر را به آسایشگاه راه ندهند. اساساً هر کسی جلویشان می ایستاد برایش پرونده سازی می کردند.


    * چون باآن رفیق آقای کروبی حرفتان شده بود؟


    ? آن آقا کاره ای نبود. او به تحریک کروبی دست به این کارها می زد و آن چیزها را می گفت که ما را بترسانند و جلوی اعتراضمان را بگیرد. خانم کروبی بود که خیلی نفوذ داشت، همه کاره او بود.


    * چند نفر رابیرون کردند؟


    ? مرتضی خلج ، یدالله داسته(مشایخی) علی سگوند، من و یکی دو نفر دیگر . 5 – 6 نفر بودیم که بیرونمان کردند. یک مجاهد عراقی داشتیم به نام ابوحسن حیدری که مثل ما قطع نخاعی شده بود واینجا غریب بودوکسی رانداشت ،اورا بردند قم و در حرم حضرت معصومه (س) رهایش کردند.


    * شما کجا رفتید؟


    ? سپاه یک ساختمان پزشکان داشت در خیابان ایرانشهر. رفتیم آنجا و در اورژانس آن مستقر شدیم. از فردای ان روز هم به مدت یک هفته به سراغ مسئولان می رفتیم تا به دادمان برسند. اول خواستیم به منتظری که قائم مقام رهبری بود پیغام برسانیم. فردی به نام دستمال چی پیغام ما را برد و پاسخ آورد که منتظری گفته با کروبی برخورد می کند ولی فرجی نشد. خواستیم میرحسین موسوی را- که نخست وزیربود- ببینیم ،راهمان ندادند و ایشان هم ما را نپذیرفت. یک هفته ، هر روز می رفتیم جلوی دفتر نخست وزیری می ماندیم تا با مسئولان دیدار کنیم ولی...


    * ماجرای دیدارتان با رهبر معظم انقلاب که آن زمان رئیس جمهور بودند را برای ما می گوئید؟


    ? بله. بعد از یک هفته که هر روز می رفتیم آنجا ، یک روز یکی از پاسداران حاضر ، دلش برای ما سوخت. به ما گفت نامه ای کوتاه برای رئیس جمهور بنویسید و ایشان را به حضرت ابوالفضل (ع) قسم بدهید که مشکل شما جانبازان را حل کند. نامه را نوشتیم و دادیم به آن پاسدار . رفت و 3 – 4 دقیقه بعد پاسدار دیگری آمد و گفت : « پشت تلفن با شما جانبازان کار دارند.» یدالله داسته رفت و گوشی را گرفت. همان پاسداری که نامه را برده بود به داسته گفت:« موقعی که آقای خامنه ای وضو می گرفتند نامه را به ایشان دادم.» موقع اذان مغرب بود و بچه ها مشغول نماز شدند. نمازمان تمام شده بود که دیدیم حضرت آقا به همراه 30 – 40 نفر دارند می آیند. آقا آمدند و روی زمین نشستد و تکیه دادندبه کیوسک نگهبانی. ما و همراهان ایشان هم حلقه زدیم به دورشان. آقا خطاب به کارکنان نخست وزیری فرمودند :« بچه ها پذیرایی شده اند؟!» کارمند های آنجا -که جواب سلام ما را هم نمی دادند- پاسخ دادند : بله. یکی از افراد آنجاآقای مصطفی .م مشاور رئیس جمهور بود که جواب سلام ما را هم نمی داد. در حالی که پاسدارها به ما آب و چای می دادند و کارکنان آنجا هیچ اعتنایی به ما نداشتند. آقا گفتند :« چای بیاورید با بچه ها بخوریم.»
    پس از خوردن چای، آقا شرح ماوقع را جویا شدند. یدالله داسته شروع کرد به صحبت کردن و همه چیز را گفت.از بیرون انداختن و کتک زدن ما تا قضیه راه پیمایی باویلچربه جماران و حرف های آقای مهدی .ا.ج (همان رفیق شفیق کروبی)که ما را منافق و خطری برای اسلام خواند. حرف های داسته هنوز تمام نشده بود که آقا عینکشان را برداشتند و گذاشتند روی زانو و به شدت گریه کردند. بطوری که شانه هایشان می لرزید و با عبای شان اشک هایشان را پاک می کردند. بعد آقا از محل اقامتان پرسید ندو ما جواب دادیم بعد گفتند :بیمارستان نجمیه خوبه؟ ما گفتیم در اورژانس ساختمان پزشکان سپاه راحت تریم تا بیمارستان. آقا پرسیدند مگر بنیاد شهید نیروی مسلح دارد؟ و ما پاسخ مثبت دادیم.


    * در نخست وزیری که شما را اذیت نکردند؟


    ? آنجا هم اذیت شدیم. همان موقع که رفیق ما صحبت می کرد و آقا گوش می دادند بعضی کارمند های آنجا با سقلمه در پهلوی ما می زدند. وقتی هم که آقا رفت یکی از آنها گفت :« اگر آقای خامنه ای سکته می کردندشما جوابگو می شدید؟ پاسداری هم که نامه ها را رسانده بود توسط کارکنان آنجا مؤاخذه شد و ما دیگر او را آنجا ندیدیم.


    * و دست آخر هم رفتید به خانه هایتان؟


    ? بله. 2- 3 ماه پس از حمله به آسایشگاه ، آن هم در شرایطی که هیچ امکاناتی در خانه هایمان نداشتیم به خانه رفتیم. به ویژه بچه های شهرستانی که به شهرهای محروم رفتند و با سختی های بسیار زندگی کردند تا امروز.


    * سرنوشت مهاجمان به آسایشگاه چه شد؟


    ? همه آنها به استخدام بنیاد شهید درآمدند. آرم کمیته از روی سینه هایشان پاک شد و به عنوان کارکنان حراست و حفاظت بنیاد مشغول کار شدند. کمیته بنیاد شهید هم جمع شد.


    * شما از قهرمانان پارالمپیک هم هستید. از ورزش بگوئید.


    ? در سال های 64 و 65 در رقابت های جهانی انگلستان و پار الپیک 1988 سئول 3 مدال نقره در رشته ویلچررانی کسب کردم. من و یک نفر دیگر اولین جانبازانی بودیم که در پارالمیک شرکت کردیم. در کاروان 9 نفره ایران 7 نفر معلول بودند و ما 2 نفر جانباز.


    * حالا چه می کنید؟


    ? تاکسی سرویس دارم. گاه تا 20 ساعت کار می کنم. سال 1364 ازدواج کردم که حاصل آن 2 فرزند پسر است. همسرم و عروسم فرزند شهید هستند. پس از اخذ مدرک سیکل به حوزه رفتم و 3- 4 سالی درس خواندم. 7 سال هم در قسمت گذرنامه نخست وزیری و ریاست جمهوری کار کردم در سال های 65 تا 72.



  • کلمات ارزشی:
  • شجریان بدون شک جزو بزرگترین اساتید موسیقی سنتی ایرانی است. کسی که کمتر مثل او را در تاریخ معاصر داشته ایم. کسی که خصوصا بعد از انقلاب با خواندن موسیقی انقلابی به دل مردم نشست و بسیاری را به خود علاقه مند کرد. اما اگر از سوابق نسبتا خوب او بگذریم اظهارات اخیر او و مصاحبه های او با رسانه های استکباری و موضع گیری او در مقابل رای قاطع ملت و حمایت از عده آشوبگر و فریب خورده نشان از هوش و ذکاوت پایین او در تحلیل اوضاع جاری دارد. هرچه باشد شجریان هر آنچه را که دارد از اقبال مردم سنتی و مذهبی به آثار اوست. حال وقتی که خود را در مقابل این طیف از مردم قرار می دهد و به وقیحانه ترین شکل با رسانه های استکباری بر ضد نظام گفتگو می کند ضرر های بسیار زیاد بر آینده خود وارد خواهد کرد. چرا که مخاطبین آثار او غالبا همان طیف سنتی و مذهبی مردم اند که غالبا هم حامی نظام و دولت کنونی هستند، نه کسانی که بهترین موسیقی شان رپ و در خوشبینانه ترین حالت پاپ لس آنجلسی است. اگر شجریان کمی هوش و ذکاوت داشت درک می کرد که اگر هم مواضع سیاسی اش مخالف نظام است برای حفظ آینده هنری خود مجبور خواهد بود که طیف سنتی جامعه را به خود علاقه مند نگه دارد. اما باز هم هنوز برای او جایی برای بازگشت است. بازگشت نه به این معنی که از احمدی نژاد حمایت کند بلکه به این معنی که دیگر از سیاست حرفی نزند تا خود به خود و بر اثر گذر زمان سخنان او به فراموشی سپرده شود. اما اگر شجریان راه دیگری را انتخاب کند چندان آینده امیدوار کننده ای را نخواهد داشت.

  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:ح کنجکاو::نظرات ارزشی [ ارزشی]
    جریان اصلاحات جریانی بوده که به طور مستقیم 8 سال در راس قوه اجرایی کشور و 4 سال در راس قوه مقننه کشور بوده است. این جریان به علت بزرگی و همچنین مدت زمان حضور خود در بدنه نظام باید با کتاب ها و مقالات بسیار تحلیل شود تا شاید گوشه ای از آنچه سالها در کشور گذشته بر همگان روشن شود. من در این مقاله صرفا می خواهم رفتار های کلی رهبر جبهه اصلاحات یعنی سید محمد خاتمی را بررسی کنم ولی نیک می دانم که صدها مقاله لازم است تا چهره واقعی او روشن شود.ما برای بررسی رفتار های سید محمد خاتمی و با توجه به خط فکری او دو نفر را در تاریخ انقلاب نزدیک به او داریم یکی بنی صدر و دیگری بازرگان.
    خاتمی و بنی صدر: در مورد جایگاه خاتمی و خاستگاه ،او بسیار شبیه به ابوالحسن بنی صدر بود. بنی صدر نیز فرزند روحانی بزرگ آیت ا... صدر بود و خاتمی نیز فرزند روحانی بزرگ آیت ا... خاتمی . و از این لحاظ هنگامی وارد نظام شدند از طرف اکثریت مردم از این لحاظ مورد اعتماد قرار گرفتند. هر دو سعی می کردند خود را به امام نزدیک نشان دهند چه بنی صدر که در پاریس همیشه نزدیک امام بود چه خاتمی که خود را رهرو امام می خواند و در مورد امام کتاب می نوشت. هر دو نفر سوابق انقلاب چندانی نداشتند و جالب اینجاست که هر دو نفر قبل از انقلاب مدتی را هم در خارج از کشور به سر می بردند. در رفتار های و گفتار های هر دو نفر غرب باوری وجود داشته است. به طوری که آقای خاتمی در بسیاری از مواقع روش غرب در پیشرفت را مورد تایید قرار داده و ایران را مجبور به پیروی از غرب دانسته اند و در جاهای دیگری روابط تیره و تار بین ایران و غرب را تنها ناشی از بی اعتمادی دانسته اند. چیزی که آشکارا با روش و منش امام روح الله تفاوت داشته است. هر دو نفر با رای بالای خود در بدو امر مورد اعتماد مردم قرار گرفتند به طوری که بنی صدر با 11 میلیون و خاتمی با20 میلیون(و بار دوم با 22 میلیون) رای رئیس جمهور شدند. آقای بنی صدر همیشه به رای خود افتخار می کرد و مخالفان خود را با آن می کوبید و جالب این است که اطرافیان آقای خاتمی نیز همیشه مخالفان جبهه اصلاحات را به خاطر رای خود مخالفان اکثر مردم و نظر مردم می دانستند. هردو ایشان در عمل علی رغم سخنان خود ولایت فقیه را قبول نداشتند و در عمل به مخالفت با آن می پرداختند در مورد بنی صدر که قضیه بسیار روشن است که هر کسی با مراجعه با تاریخ و مرور رفتار های بنی صدر چه در مواجهه با داخلی ها چه در جنگ تحمیلی عملا مخالف با ولی فقیه زمان خود عمل می کرد. خاتمی نیز چه در رفتار های خود در مواجهه با غرب چه در اعمال فرهنگی دولت خود چه در اعمال سیاسی و اقتصادی مخالف با ولایت فقیه اقدام می کرد که هر دو را می توان از لحاظ رفتار دولت های خود دولت های نیمه لیبرال نامید. هر دو نفر در هنگام حضور خود در نظام با نیروهای مذهبی و حزب اللهی درگیر شده و عملا به مخالفت با آنها برخواستند. بنی صدر در وقایع اسفند سال 60 و خاتمی در دوران خود با درگیری مداوم با سپاه و بسیج.و هردو نفر نیروهای مذهبی را به خشونت طلبی متهم می کردند. هر دو نفر حامیان مطرودین امام بودند چه آقای بنی صدر که حامی سازمان مجاهدین خلق بود چه خاتمی که حامی و نزدیک نهضت آزادی و جریان های لیبرال بود . هر دو نفر عاقبت کارشان به درگیری با نظام انجامید با این تفاوت که بنی صدر هنگامی که عزل شد با شجاعتی که از خود به خرج داد به همراهی مسعود رجوی و منافقین از کشور گریخت ولی خاتمی بعد از وقایع اخیر و اغتشاشات بعد از انتخابات با محافظه کاری بیشتر در کشور ماند تا سرنوشتی مانند بازرگان برای او پیدا شود.
    خاتمی و بازرگان: خاتمی و بازرگان از لحاظ طیف فکری به هم نزدیک بودند هر دو حامی لیبرال ها بودند و از لحاظ فکری تقریبا می توان گفت که سکولار بودند. هر دو مرعوب غرب بودند چه بازرگان که در آن زمان اوج دشمنی های ایران و آمریکا با برژینسکی دیدار کرد و چه خاتمی که همیشه دم از تنش زدایی و گفت و گو با غرب می زد. در مورد عاقبت آنها باید عرض کنم که بازرگان بعد از استعفا در جریان اقدام انقلابی دانشجویان در اشغال سفارت آمریکا نماینده مجلس شد که در دوره های بعدی با موافقت صریح امام شورای نگهبان ، بازرگان و خط فکری مطبوعش(نهضت آزادی) را رد صلاحیت کرد. خاتمی نیز بعد از آنکه در جریان انتخابات اخیر به علت ترس از شکست در انتخابات میرحسین موسوی را راهی میدان کرد در اغتشاشات بعد از انتخابات از او حمایت کرد. و می توان گفت اگر روزی دوباره برا انتخابات کاندید شود از سوی شورای نگهبان به علت عدم تمکین به قانون اساسی و عدم التزام عملی به ولایت فقیه رد صلاحیت شود.
    شاید عده ای فکر می کنند خاتمی نیز روزی مانند بنی صدر به خارج از کشور برود و برای همیشه در آنجا بماند. اما بنده به شخصه فکر می کنم خاتمی به علت محافظه کاری ذاتی مانند بازرگان برای همیشه در داخل خواهد ماند و از قدرت کناره گیری خواهد کرد.



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:ح کنجکاو::نظرات ارزشی [ ارزشی]
    یک سینه سخن!»
    23/7/88 3:42 ص

    یک سینه سخن!حسین شریعتمداری _ مدیر مسئول کیهان


    توصیه ای برای هم سن و سال های خودم دارم علاقمندان به سیاست! اونم اینکه حتما کتاب یک سینه سخن حسین شریعتمداری رو بخونید دفاعیاتش در دادگاه مطبوعات دوران اصلاحات است. حالا چرا حسین شریعتمداری؟ چون یک جلسه از دادگاه جدیدش هم گذشت منتظر باقی ماجرا خواهیم بود! خدا حفظ کنه چنین افرادی رو ان شاءالله.


     


    رنسانس اسلامی84_ فاطمه رجبیاما این کتاب کتاب رنسانس اسلامی 84 نوشته ی فاطمه رجبی همسر غلامحسین الهام است کتاب بسیار مفیدی است حتما مطالعه کنید ضرر نمی کنید.


     کتاب گفتمانِ مصباح گزارشی گویا و روشنگر درباره سوابق مبارزاتی و مواضع فکری، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی آیت‏اللَّه مصباح یزدی از سال‏های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی تا پایان نهمین دور از انتخابات ریاست جمهوری در سال 1384 است.


      این کتاب هم کتاب بسیار بسیار عالی و مفیدی است و اطلاعات فراوانی را در اختیار خواننده قرار می دهد. نوشته ی رضا صنعتی هم هست.به جوانان و نوجوانان توصیه اکید می کنم که هر طور شده این کتاب را مطالعه بفرمایند.


     


    با مطالعه ی بیشتر بدون شک دید بازتر و صحیح تری نسبت به وقایع اطرافمان خواهیم داشت.



  • کلمات ارزشی:
  •    1   2   3   4   5   >>   >
    خواننده گرامی جهت برقراری ارتباط با مدیر وبگاه فقط در نوشته های مدیر نظر قرار دهید