این نوشتار سعی دارد تا با زبانی عامه فهم، یکی از اشکالات صلی رسانه ها در جلو زدن از افکار عمومی است را بیان کند و این در حالی که عموم مردم، شاید در برخی مقدمات هنوز ابهام دارند، و از آن سو رسانه ها هم سعی می کنند روی نتایج مانور دهند و اخبار خود را معطوف نمایند. یکی از نمونه های این معضل، بحث دو جریان اصلی کاندیدای مجلس، یعنی جبهه پایداری انقلاب اسلامی و جبهه متحد اصولگرایان است.
گذری در افکار عمومی ثابت می کند که اختلاف اصلی این دو جریان، هنوز برای بسیاری از عموم جامعه مبهم مانده است و فقط از روی اشخاص درون جبهه به قضاوت می پردازند که اتفاقاً موجب ابهام بیشتری نیز خواهد شد. در این یادداشت قصد داریم مختصراً به 3 اختلاف اصلی این دو جریان بپردازیم و سعی هم بر آن بوده که این بیان، بی طرفانه و مورد تأیید کلی شاخصین هر دو طرف باشد.
1- اصلی ترین اختلاف بین این دو جریان، بحث از وضعیت گروهی از اصولگرایان است که « ساکتین فتنه » نامیده می شوند. البته خود این افراد، این لقب را بر خود بر نمی تابند، اما واقعیت این است که اینها در صف پیشرو و مطرح اظهار تبری و تولی در جریان 88 نبودند. به طور مثال آقای لاریجانی، از فتنه گران اعلام برائت کردند، اما بعد از گذشت ماه ها. لیکن افرادی نظیر آقا تهرانی، کوچک زاده، حداد عادل، کوثری، حسینیان و... از پیشتازان اعلام برائت و همچنین واجد بیشترین کمیت در حمله به جریان فتنه بودند. افرادی که «ساکتین فتنه» لقب گرفتند، بدون اینکه بخواهیم نسبت به نیت شان قضاوتی داشته باشیم، می توان گفت که «نوعی اعلام برائت با کلاس» داشتند. یعنی اکثراً در موقعی که دیگر عداوت جریان سبز بر همگان واضح شد، ثانیاً در تعداد دفعات کمتری وثالثاً با الفاظ مبهم تری اعلام برائت نمودند.
افراد جبهه پایداری، در زمان فتنه 88 اکثر روزها در چندین مجلس به سخنرانی و مناظره علیه فتنه گران می پرداختند، اما ساکتین فتنه تا روشن شدن کامل حقیقت، به نوعی صبر پیشه کردند. همچنین پس از اعلام برائت هم اینگونه نبودند که وقتی نظیر امثال رسایی و کوچک زاده برای سخنرانی علیه فتنه بگذارند.
اما نکته مهم این است که «ساکتین فتنه، همان تمام اعضای جبهه متحد نیستند»؛ کسی نمی تواند حداد عادل را در افشاگری و موضع گیری علیه فتنه از پیشگام ترین و مؤثرترین افراد نداند. همچنین زاکانی را. اما اختلاف اصلی این دو جریان بر سر این سوال است که «اصولگرایان باید چه موضعی نسبت به ساکتین فتنه داشته باشند؟» جبهه متحد معتقد است که آن قشر از این افراد که بالاخره اعلام موضع کردند، جزو اصولگرایان اند و نباید آنها را از دایره اصولگرایی خارج کرد.
اما جبهه پایداری معتقد است این افراد، مصداق همان «خواص بی بصیرت» اند که رهبری از آنها گله می کردند و در واقع، تابع حق نیستند، تابع جریان غالب اند و اگر مثلاً میرحسین موسوی پیروز انتخابات می شد، یا اگر تقاضای انتخابات مجدد، رو به پذیرفته شدن می رفت، آنها موضعی بر خلاف موضع فعلی شان می گرفتند. اما جبهه متحد، چنین نسبتی را تهمت می داند و اظهار نظرها و اعلام برائت ها را برای احراز اصولگرایی کافی.
البته باید توجه داشت، جبهه متحد افرادی را که جبهه پایداری "ساکتین فتنه" می نامد، به این لقب نمی شناسد. جبهه متحد هم از ساکتین فتنه برائت می کند، ولی مثلاً آقایان قالیباف یا لاریجانی را جزو ساکتین فتنه نمی داند.
2- اختلاف دوم این دو جبهه، بر سر وضعیت « رئیس جمهور » است. هر دو جبهه منتقد رئیس جمهور هستند، اما جبهه متحد عموماً (نه باالاتفاق) معتقد است که انحراف احمدی نژاد، بسیار زیاد است و چه بسا زاویه اش با رهبری و خط اصیل انقلاب، دست کمی از اصلاح طلبان و هاشمی رفسنجانی نداشته باشد. از نظر ایشان، احمدی نژاد دیگر مهره ای سوخته است که فقط باید دعا کرد این دو سال باقی مانده را بی دردسر به پایان برساند و دیگر نمی توان او را اصولگرای واقعی نامید. زیرا با رهبری زاویه ای قابل توجه داشته و دارد.
اما جبهه پایداری، اگرچه منتقد احمدی نژاد، خصوصاً بر سر وقایع موسوم به «جریان انحرافی» است و حتی بسیاری از آنها معتقد به حضور این جریان در بدنه دولت است، لیکن احمدی نژاد را هنوز اصولگرای می داند و نه مهره ای سوخته. این جریان بر اساس رهنمودهای رهبر انقلاب مبنی بر حمایت از کلیت دولت و عدم تخریب دولت، معتقد است انحرافی که در دولت احمدی نژاد بوجود آمد، در مقایسه با آن بازگشتی که در این دولت به مسیر واقعی انقلاب رخ داد، بسیار کوچک است. بعبارت ملموس تر، اگر در دولت های پیشین، انحرافی مثلاً 150 درجه ای نسبت به آرمان های امام و رهبری رخ داده بود، احمدی نژاد ابتدا این 150 درجه را به چیزی نظیر 20 درجه کاهش داد، بعد 30 درجه خودش منحرف شد. یک چنین چیزی.
3- سومین اختلاف بین این دو دسته اصولگرایان، بر سر موضع گیری نسبت به « هاشمی رفسنجانی » است. افراد جبهه متحد، در مجموع موضعی "میانه" نسبت به هاشمی دارند (اگرچه برخی مثل حداد عادل، ناقد جدی او هستند). اینها اگرچه عموماً معتقد اند که تفکر آقای هاشمی، به سرمایه داری و اشرافی گری نزدیک است، اما هیچگاه او را فردی "منحرف" نمی دانند. برعکس، جبهه پایداری اتفاقاً هاشمی را "منشاء انحراف در نظام" می داند. جبهه پایداری، دقیقاً مانند آنچه احمدی نژاد در مناظره با موسوی ابراز داشت، هاشمی را پدراصلی جریان اصلاحات و حتی بعضاً جریان خط دهنده به جریان مشائی نیز می دانند و تفکرات او را در تضاد عمیق با رهبری و آرمانهای انقلاب می پندارند. یعنی دقیقاً آن نسبتی که جبهه متحد، به احمدی نژاد می دهد، جبهه پایداری به هاشمی می دهد و بلعکس.
در پی اختلاف دوم و سوم، اختلاف دیگری بوجود می آید که شاید مستقلاً یک تفاوت دیدگاه فکری نباشد، بلکه یک موضع گیری عملی و به تبع اختلاف دوم و خصوصاً سوم است و آن هم موضع این دو جریان اصولگرا، نسبت به سه نفر، یعنی محسن رضایی، محمد باقر قالیباف و علی لاریجانی می باشد. این اختلاف از آنجا حائز اهمیت است که این سه نفر، مطرح ترین گزینه های اصولگرا برای انتخابات ریاست جمهوری آینده می باشند.
جبهه پایداری، اولاً این سه نفر را ذیل هاشمی و موافق و اجراکننده افکار او می دانند، ثانیاً دو نفر از آنها، یعنی لاریجانی و قالیباف را جزو ساکتین فتنه و نهایتاً از اصولگرایی واقعی خارج می دانند. از آن طرف جبهه متحد اولاً به شدت با قرار دادن این دو ذیل ساکتین فتنه و خروج شان از اصولگرایی مخالف است، ثانیاً آنها را الزاماً مجری و ذیل تفکر هاشمی نمی داند. البته باید همانطورکه ذکر شد، عموم جبهه متحد اصلاً خود آقای هاشمی را انحرافی جدی تلقی نمی کند تا انتصاب فردی به او بخواهد جرمی محسوب شود.
علی هذا، نکته ای بسیار مهم که عدم توجه جدی به آن، ما را در تحلیل شرائط ناکام می گذارد، به نظر می رسد در این شرایط، بهتر است هر دو طرف به جای پرداختن به مسائل حاشیه ای و یا کلی گویی ها در موافقت و مخالفت، صراحتاً موضع خود را بر اساس نگاه انقلابی خود نسبت به افراد خاص مشخص کنند و سپس بر سر همین مسأله با یکدیگر به بحث بپردازند.
نویسنده ی ارزشی:کیوان عزتی::نظرات ارزشی [ ارزشی]
نویسنده ی ارزشی:کیوان عزتی::نظرات ارزشی [ ارزشی]
نویسنده ی ارزشی:کیوان عزتی::نظرات ارزشی [ ارزشی]
عضو فراکسیون اصولگرایان مجلس همچنین این کشتی نجات اصولگرایان را به نوعی "کشتی نوح" مدل فعلی معرفی کرده بود و مدعی شد: جبهه متحد اصولگرایی در برهه فعلی «کشتی نوح» است و هرگونه ساز جداگانه که به وحدت اصولگرایان خدشه وارد کند، به ضرر خود جداییطلبهاست.
بروجردی مجدداً مدعی شد: رسیدن به وحدت در جریان اصولگرا منطقی است و غالب گروههای موجود به این سمت و سو خواهند رفت، حالا اگر فرد یا گروهی نیز خارج از گود بمانند، خودشان متضرر میشوند.
حال بعد از گذشت چند روز از این ادعاها و تشبیهات جالب آقای بروجردی، سایت هاشمی رفسنجانی برای اخذ بلیط این کشتی دست بکار شد.
.

البته اخذ بلیط این کشتی نیز همچون سایر وسایل نقلیه منوط به شرایطی است که تحقق این شروط برای شخصیتی چون هاشمی رفسنجانی به مثابه آب خوردن است.
شرط اوّل: اینکه در دایره اصولگرایی جایی برای خود دست و پا کنی
این شرط با تعاریف و تفاسیر عجیب و جدیدی که برخی از اعضای جبهه متحد اصولگرایان از اصولگرایی و فتنه کرده اند، تقریبا برای همه افراد قابل تطبیق است. چون دایره اصولگرایی که برخی دوستان جبهه متحد اصولگرایان ترسیم کرده اند تقریبا دور کره زمین کشیده شده است و تنها کسانی که برای فضولی از کار خدا به کره ماه و سایر کرات سفر کرده اند، کشتی نوح مدل فعلی اصولگرایی شرمنده شان خواهند بود.
شرط دوّم: یکی از راههای تهدید، تحقیر و یا تخریب علیه جبهه پایداری را انتخاب نمایی و در فاصله زمانی کوتاهی آنرا عملی کنی. بعنوان مثال می توانی جبهه پایداری را به مسجد ضرار و یا کار دستی جریان انحرافی و ... تشبیه نمایی.
این شرط را نیز سایت هاشمی رفسنجانی با تخریب تلویحی تحت عنوان "پایداری افعی های متحجر در زدن ریشه انقلاب است " به همین راحتی محقق می کند.
حال فقط مانده شرط سوّم و آن اینکه از ظرفیت بالایی برخودار باشی چون برخی در توجیه حضور نماینده آقای شهردار در کمیته 8+7 از ظرفیت بالای آقای قالیباف سخن به میان آورده بودند!
راستی به نظر شما آقای هاشمی در حد آقای قالیباف دارای ظرفیت می باشد؟!
سئوال دیگر اینکه با این تسامحات خارج از اصول آیا می توان احتمال داد که مسافر بعدی کشتی نجات جبهه متحد اصولگرایی مرد حاشیه ساز دولت باشد؟!
.

سئوال چهارم: راستی برخی دوستان و رسانه های به اصطلاح اصولگرایی را چه شده است که تا دیروز علیه برخی ساکتین فتنه سند رو کرده و افشاگری می کردند امّا به یکباره عاشق و شیدای آنها شده اند و از حضور آنها در جبهه متحد اصولگرایی دفاع می کنند و منتقدان خود را به تنگ نظری و سهم خواهی و... متهم می نمایند؟!
به گزارش بی باک، همانطور که پیش بینی می شد، عدم مرز بندی شفاف جبهه متحد اصولگرایی با فتنه و حامیان و ساکتین آن، باعث شده است که برخی از مردودین فتنه در این جبهه نفوذ کرده و نقش آفرینی کنند و قطعا این تسامح و تساهل تنها به ضرر برخی بزرگان موجه و ولایتمدار این جبهه خواهد بود که مردم حساب ویژه ای روی آنها باز کرده اند و نه تنها آنها را از صنف مردودین فتنه نمی داند بلکه آنها را از افتخار آفرینان در عرصه مبارزه با فتنه گران و دشمنان داخلی و خارجی نظام می دانند.
قطعا قرار گرفتن هاشمی رفسنجانی در صف مخالفان جبهه پایداری، افتخاری برای اعضای این جبهه و زنگ خطری برای دوستان جبهه متحد اصولگرایی است که بی توجهی به آن می تواند عواقبی غیر قابل جبران را در پی داشته باشد.
البته در این باره کسانی باید پاسخگو باشند که بارها در مصاحبه هایشان از وی دفاع نموده اند و فتنه گران را در کروبی و موسوی محدود نموده اند و به نوعی چراغ سبز برای ساکتین و حامیان فتنه نشان داده اند.
اکنون با اتخاذ موضع رسمی سایت هاشمی رفسنجانی علیه جبهه پایداری و واضح شدن هر چه بیشتر چهره و ماهیت مخالفان حقیقی جبهه پایداری انقلاب اسلامی، راه برای مردم بصیر و فهیم ایران اسلامی بیش از گذشته روشن شده است و به قطع اگر جبهه متحد اصولگرایی اقدامی در راستای اصلاح دورونی انجام ندهد از قافله مردم ولایتمدار ایران باز می ماند.
گفتنی است؛ در حال حاضر می توان چهار ضلعی مخالفان و منتقدان جبهه پایداری انقلاب اسلامی را بدین شرح برشمرد:
1- اپوزیسیون خارج از کشور و دشمنان نظام و انقلاب
2- جریان فتنه و حامیان آن
3- جریانات انحرافی و حامیانشان
4- برخی فریب خوردگان دایره اصولگرایی
نویسنده ی ارزشی:کیوان عزتی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

...
ابوالفضل امامی : پیرو راه یابی نمایندگانی، از ساکتین فتنه 88 و کانون های قدرت و ثروت در مرکز تصمیم گیری برای اصولگرایان، کلام امام خامنه ای درباره نقش ساکتین فتنه در خطر بزرگتر از بمب اتم را بازخوانی می کنیم. اینک بیانات امام خامنه ای در دیدار اعضاى مجلس خبرگان رهبرى در 2مهر 88:
«این را هم عرض بکنیم؛ بعضى ها در فضاى فتنه، این جمله ى «کن فی الفتنة کابن اللّبون لا ظهر فیرکب و لا ضرع فیحلب»[1] را بد مى فهمند و خیال مى کنند معنایش این است که وقتى فتنه شد و اوضاع مشتبه شد، بکش کنار! اصلًا در این جمله این نیست که: «بکش کنار». این معنایش این است که به هیچ وجه فتنه گر نتواند از تو استفاده کند؛ از هیچ راه. «لا ظهر فیرکب و لا ضرع فیحلب»؛ نه بتواند سوار بشود، نه بتواند تو را بدوشد؛ مراقب باید بود.»
«در جنگ صفین ما از آن طرف عمار را داریم که جناب عمار یاسر دائم- آثار صفین را نگاه کنید- مشغول سخنرانى است؛ این طرف لشکر، آن طرف لشکر، با گروه هاى مختلف؛ چون آنجا واقعاً فتنه بود دیگر؛ دو گروه مسلمان در مقابل هم قرار گرفتند؛ فتنه ى عظیمى بود؛ یک عده اى مشتبه بودند. عمار دائم مشغول روشنگرى بود؛ این طرف مى رفت، آن طرف مى رفت، براى گروه هاى مختلف سخنرانى مى کرد- که اینها ضبط شده و همه در تاریخ هست- از آن طرف هم آن عده اى که «نَفَرٌ مِن أصحَابِ عَبدِاللهِ بنِ مَسعودٍ» هستند، در روایت دارد که آمدند خدمت حضرت و گفتند: «یا امیر المؤمنین- یعنى قبول هم داشتند که امیر المؤمنین است- انّا قَد شَکَکنَا فی هذا القِتال»[2]؛ ما شک کردیم. ما را به مرزها بفرست که در این قتال داخل نباشیم! خوب، این کنار کشیدن، خودش همان «ضَرع»ى است که یُحلَب؛ همان «ظَهر»ى است که یُرکَب! گاهى سکوت کردن، کنار کشیدن، حرف نزدن، خودش کمک به فتنه است. در فتنه همه بایستى روشنگرى کنند؛ همه بایستى بصیرت داشته باشند.» همان
امام خامنه ای در 29 تیر 88: «به هم زدن امنیت یک ملت بزرگ ترین گناهى است که ممکن است کسى مرتکب بشود. ... خطاب ما به نخبگان است؛ آحاد ملت هم هوشیارند؛ نخبگان ما هوشیار باشند! نخبگان بدانند هر حرفى، هر اقدامى، هر تحلیلى که به آنها کمک بکند، این حرکت در مسیر خلاف ملت است. همه ما خیلى باید مراقب باشیم! خیلى باید مراقب باشیم! مراقب حرف زدن! مراقب موضع گیرى کردن! مراقب گفتن ها! مراقب نگفتن ها! یک چیزهائى را باید گفت! اگر نگفتیم، به آن وظیفه عمل نکرده ایم. یک چیزهائى را باید بر زبان نیاورد، باید نگفت؛ اگر گفتیم، برخلاف وظیفه عمل کرده ایم. نخبگان سر جلسه امتحانند! امتحان عظیمى است! در این امتحان، مردود شدن، رفوزه شدن، فقط این نیست که ما یک سال عقب بیفتیم؛ سقوط است ... عقل، این سیاسى بازى ها و سیاسى کارى هاى متعارف نیست؛ اینها خلاف عقل است! .... اشتباه مى کنند آن کسانى که خیال مى کنند با سیاسى کارى، عقلائى عمل مى کنند.»
اگر کسانی، خواجه ربیع را به جای مالک اشتر، به فرماندهی اصولگرایان گماردند، باید منتظر بمانیم تا کم بصیرت ها، عمار و مالک را با تهمت تندروی زمین گیر کنند؟ و اسم این کردار را بگذاریم وحدت؟!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. نهج البلاغه، حکمت 1.
2. وقعة الصفین، ص 115. همان خواجه ربیع معروفی که برخی بر زیارتگاه بودن قبرش وحدت کرده اند.
نویسنده ی ارزشی:کیوان عزتی::نظرات ارزشی [ ارزشی]
متن کامل سخنرانی آیتالله مصباح درباره حکومت اسلامی:
بسم الله الرحمن الرحیم و الحمدلله رب العالمین. و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن. صلواتک علیه و علی آبائه. فی هذه الساعة و فی کل الساعة. ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا. حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا.
تقدیم به روح ملکوتی حضرت امام (ره) و شهدای والا مقام اسلام، صلواتی اهدا میکنیم.
تشریففرمایی عزیزان و برادران گرامی و ارجمند را به این موسسه که مانند خانه خودشان است، خوشآمد عرض میکنم و از خدای متعال درخواست میکنیم که همواره، در همه راهها و همه مراحل، ما را هدایت کند و در راهی که مرضی خود و اولیائش است، کمک بفرماید.
زمانی حتی متدینین آیتالله کاشانی را چون فعالیت سیاسی میکرد، نکوهش میکردند
همانطور که به حق اشاره کردید، یکی از بزرگترین خدماتی که امام راحل(ره) به جامعه اسلامی ارائه فرمودند و هنوز هم قدرش خوب شناخته نشده، این است که مسلمانها به خصوص ما ایرانیها را متوجه یک بخش عظیمی از وظایف دینی کردند که از آنها غافل بودیم. من این را وظیفه خودم میدانم که حداقل در زبان شکرگزاری نعمت کنم. من از بچگی یادم است که وقتی از دینداری صحبت میشد، در ذهن، بعضی از افراد، فقط مسائل فردی تداعی میشد. در آن زمان، کسی را دیندار میدانستند که نماز میخواند و مسجد میرفت و در مجالس روضه شرکت میکرد. چیزی که اصلاً جزو دینداری محسوب نمیشد، دخالت در مسائل سیاسی بود. نه تنها میگفتند که این امور جزو دین نیست، بلکه معتقد بودند که پرداختن به این کارها مخالف دین است و کسانی که دنبال این مسائل میروند، تقوای ندارند.
نمونه بارز این مسأله ذهنیتی بود که درباره آیت الله کاشانی وجود داشت. ایشان از لحاظ علمی در سطح مرجعیت بود و از نوابغ کشور و شخصیتهای بزرگ محسوب میشد و خدماتی که به اسلام و تشیع کرد کم نظیر بود اما به خاطر اینکه درباره مسائل سیاسی بحث میکرد و از دولت انتقاد میکرد، کسی ایشان را جزو علمای برجسته محسوب نمیکرد و در آخر هم در حالت شبه تبعید از دنیا رفت. این نمونه برداشتی بود که مردم ما از دینداری داشتند و میگفتند این کاری که ایشان میکند، با شأن روحانیت و مرجعیت سازگاری ندارد.
امام خمینی(ره) این را برای ما جا انداخت که فعالیت سیاسی مانند نماز جزو دین است
در چنین شرایطی، امام طلوع کرد و با یک عزم راسخ و پشتکار بینظیر به قدری مجاهده کرد تا در بین مسلمانها این را جا انداخت که همانطور که نماز جزو دین است، دخالت در امور سیاسی و ایجاد حکومت اسلامی هم جزیی از دین است و اگر کسی وارد این مسائل نشود، دینش کمبود دارد.
شاید بیش از نصف مسائلی که در فقه اسلامی مطرح است، مربوط به مسائل سیاسی و اجتماعی باشد اما تا آن روز مورد توجه قرار نمیگرفت. امام ابتدا در بین شاگردان خود این بحثها را مطرح کرد. خدا میداند که در این راه چقدر زجر کشید، خون دل خورد و چه تهمتهایی را تحمل کرد که به گوشهای از آن اشاره کرده است که پدر پیر شما چه خون دلی خورده است. کسانی که با ایشان مخالفت میکردند، به نام دین به مخالفت میپرداختند و عمل ایشان را انحراف از دین قلمداد میکردند. از برجستهترین کارهایی که ایشان کرد و تأثیر عمیقی بر جامعه ما بخشید، طرح بحثهای ولایت فقیه بود که در نجف مطرح شد. بالاخره بعد از همه این مجاهدتها و خون دل خوردنها در ابتدا از لحاظ نظری برای جامعه ما ثابت کرد که سیاست هم جزو دین و بلکه از اوجب واجبات است و یک تحول عظیم در نگاه ما به اسلام و مسائل اسلامی و واجبات شرعی پیدا شد که در تاریخ کم نظیر بود و این تحول فکری، منشأ آن تحول رفتاری و اجتماعی شد. اگر آن تحول فکری به وجود نیامده بود، وقتی ایشان فریاد میزد که اسلام در خطر است، هیچ کس اهمیت نمیداد. اما وقتی آن زمینه را فراهم کردند، همه فریاد ایشان را پاسخ گفتند و جانشان را هم در این راه تقدیم کردند.
نهایت امر بهمعروف را "نهی از ریش تراشی" میدانستند
در رابطه با همین بحث امر به معروف که برادران اشاره کردند، در آن ایام، تصوری که از امر به معروف در جامعه رایج بود، بسیار سطحی بود. من خوب یادم است در آن زمان کسانی که منبر میرفتند و مسأله شرعی میگفتند، مصادیقی که برای امر به معروف بیان میکردند، نهایتاً نهی از ریش تراشی بود. امر به معروف را هم در این خلاصه میکردند که بینمازها نماز بخوانند. تمام مصادیق امر به معروف و نهی از منکر، همین چیزها بود اما دخالت در سیاست و مخالفت با شاه و نخست وزیر و وزیران، اصلا هیچ ربطی به امر به معروف نداشت. امام بود که جامعه را بیدار کرد و این بخش عظیم از مسائل اسلامی را برای مردم بیان کرد و آنچنان پایداری کرد که مردم باور کنند و در صحنه وارد شوند و حاضر شوند در این راه جانشان را بدهند.
پیشتر کسی حاضر نبود برای مسائل دینی یک سیلی بخورد، اما به برکت هدایتهای امام بود که جوان ما سینه خود را در مقابل سرنیزه شاه باز میکرد. شما ببینید با اینکه بخشی از فقه ما مسائل فردی مانند نماز، روزه، طهارت و غسل است، بیش از هزار سال است که علمای شیعه و سنی روی آن کار کردهاند اما بخشی از فقه که مربوط به مسائل اجتماعی و سیاسی است، تقریبا از زمان امام راحل شروع شد. شما اگر در کتابخانههای مدارس ما مانند فیضیه و سایر کتابخانهها آمار بگیرید، بیش از 50 یا 60 درصد آن مربوط به طهارت و صلاة است. اما درباره جهاد و امر به معروف و حکومت و قضاوت و دیگر نیازهای جامعه کتابهای بسیار کمی داریم. عمده آنچه در این زمینهها کار شده، بعد از انقلاب بوده است. بهطور طبیعی در چنین زمینهای که عمرش نهایتاً 50 سال است، مسائل حل نشده و ابهامهای زیادی وجود دارد.
در طهارت و صلاتی که صدها کتاب داریم، هنوز مسائل اختلافی زیادی داریم؛ پس در این بخش که کار هم زیاد نشده، نباید توقع داشت که هیچ ابهامی نباشد. به طور طبیعی مسائل زیادی است که باید درباره آن کار کرد و فقهای بزرگ با سرمایههای علمی قوی باید سالها روی این مسائل کار کنند تا بحثها پخته شده و مسائل حلاجی شود تا جوابهای روشنتری بهدست آید. مقصودم از این عرایض این است که همه قبول داریم که امر به معروف و نهی از منکر از واجبات مهم است اما معنایش این نیست که در اینجا ابهامی وجود ندارد. مسائل فراوانی است که با سرنوشت زندگی اجتماعی انسان ارتباط دارد و باید تکلیف آن معلوم شود.
امام حسین(ع) شرایط امر به معروف را داشت؟
همین بحث امر به معروف چند شرط دارد که یکی از آنها این است که احتمال ضرر ندهید. اگر احتمال ضرر دهید، دیگر واجب نیست. خوب اولین سؤال این است که چنین امر به معروفی چه اثری در اصلاح جامعه دارد؟ همچنین مگر ما نمیگوییم سیدالشهدا علیه السلام برای امر به معروف قیام کرد؟ آیا ایشان احتمال ضرر نمیداد؟ این همه قیامهایی که در تاریخ بر علیه کفار و فجار و غاصبین شده احتمال ضرر نمیدادند؟ پس چطور شرط امر به معروف این است که احتمال ضرر ندهیم؟ خوب کسی که بینش سطحی دارد، در منبر و محله این مسائل را تنها به همین شکل میگوید. ولی با این بینش چطور میخواهید جامعه را اصلاح کنید؟ این به تحقیق عمیقتر در امر به معروف نیاز دارد که امر به معروف چند اصطلاح دارد و رابطه آن با جهاد چیست؟ جهاد چند وجه دارد و غیر از ابتدایی و دفاعی چه جهادهایی داریم و چه رابطهای با امر به معروف دارند؟ این کاری که سید الشهدا علیه السلام کرد، جهاد بود یا امر به معروف؟ شما چند کتاب سراغ دارید که این بحثها را مطرح کرده باشد؟ البته من نمیگویم در رابطه با این مسائل و موضوعات اصلاً بحث نشده و یا اینکه این مسائل قابل حل نیست، بلکه مقصودم این است که به گونهای تبیین نشده که در دسترس همه، در مساجد و محافل علمی و مدارس قرار گرفته باشد. خلاصه اینکه ما که در این راه کار میکنیم، تصور نکنیم همه مسائل تمام شده و همه چیز حل شده است.
خب این مسائلی که مطرح شد، ابهامهایی بود که در جنبه حکم مسائل وجود داشت که باید عدهای از اندیشمندان درباره آنها تحقیق و بحث کنند، اما بیشتر و شدیدتر، ابهامهایی است که در ناحیه موضوع و تعیین مصداق وجود دارد. تشخیص موضوعها کار آسانی نیست. در موارد متعددی دو سه گروه متدین و عادل که میتوان به همه آنها در نماز اقتدا کرد، در تشخیص وظیفه اختلاف نظر دارند. به عنوان مثال، اصل اینکه دفاع از اسلام و انقلاب واجب است، مورد قبول همه است، اما اینکه این کار مشخص در حقیقت دفاع از اسلام است یا اینکه نتیجهاش به ضرر اسلام است مورد اختلاف است و تشخیص آن مشکل است.
در اینجا این سؤال مطرح است که در چنین مواردی وظیفه ما در قبال برادران مؤمنی که وظیفه دیگری تشخیص دادهاند، چیست؟ من جملهای از مرحوم آیت الله بهجت نقل میکنم که یادی هم از ایشان شده باشد. ایشان میفرمودند اوایلی که نهضت مشروطیت مطرح شده و در نجف در این باره بحث بود، غالباً طرفداران مشروطیت مقلد مرحوم آخوند خراسانی بودند و مخالفان مشروطه مقلد آسید محمد کاظم یزدی. در اذهان اینطور تداعی میشد که این دو بزرگوار در موضوع مشروطه با هم مخالف هستند. روزی یکی از شاگردهای آسید محمد کاظم، خدمت ایشان رسید و سؤال کرد آیا کسانی که از مشروطه حمایت میکنند، عادل هستند و میتوان در نماز به آنها اقتدا کرد؟ آسید محمد کاظم قدری تأمل کرد که فکر کند. طلبه اینطور برداشت کرد که سکوت و تأمل ایشان به معنای نفی عدالت آنان است و رفت. ایشان بعد از تأمل دید، طلبه رفته است. شب که مرحوم سید برای درس گفتن آمد، چشمش به در بود تا آن طلبه بیاید. وقتی وارد شد، او را صدا زد و گفت بله میتوان پشت سرشان نماز خواند چون که اختلاف در تشخیص مورد و مصداق است. درست است که ما با این مشروطه مخالفیم و این حرکت را به صلاح اسلام نمیدانیم اما آنها هم تشخیصشان این است و به وظیفه خودشان عمل میکنند. در چنین مواردی باید احترام مؤمنین که طبق تشخیص خودشان عمل میکنند، حفظ شود. البته در مواردی که معتقدیم برادر مؤمن ما در تشخیص وظیفه اجتماعی اشتباه میکند و اشتباه او به اسلام ضرر میزند، باید او را ارشاد کنیم. نباید او را تفسیق کرده و به او بیاحترامی کنیم، اما باید با ظرافت او را متوجه اشتباهش بکنیم.
بیجهت نسبت به افرادی که حداقل ظاهر را رعایت میکنند، بدبین نباشیم
تا اینجا نتیجه عرایضم این شد که اولاً مبانی فکری حرکتمان را باید محکم کنیم. بنا داشته باشیم که سطحی نگر نباشیم. بنا داشته باشیم که تعمق کنیم و بدانیم که بالاخره باید در جایی جوابی برای خدا ارائه کنیم. در اینجا ممکن است روی احساسات و جو حاکم تصمیمی بگیریم، اما باید توجه کنیم در آنجا باید دلیل محکم ارائه کنیم. نباید حرکتهای ما از روی رودربایستی و رفاقتی باشد. این کار زیادی میطلبد اما نباید سهل انگاری کنیم. ثانیا نسبت به کسانی که سوابق خوبی دارند و حسن عملی دارند و ظاهر الصلاح هستند، بیجهت بدبین نباشیم و هر چند سلیقهای متفاوت با ما دارند به آنان بیاحترامی نکنیم و آنها را فاسق ندانیم.
نکته دیگری که باید توجه شود، این است که در حرکتهای اجتماعی و فعالیتهای سیاسی مواظب نفوذ دشمنان و منافقین باشیم. این مسألهای بود که امام راحل از روز اول بر آن تأکید میکردند. در وصیت نامه ایشان ببینید چقدر روی این تأکید شده است که نگذارید این انقلاب به دست نااهلان بیفتد. برخی عناوینی که ایشان ذکر میکند، کاملا معلوم است که به چه کسانی بر میگردد. این دو مسأله را نباید خلط کرد. اینکه نسبت به افراد باید خوشبین بود، حسن ظن داشت و بیجهت با کسی مخالفت نکرد، این سر جای خودش اما در جایی که حرکت اجتماعی مطرح است و سخن از سپردن مسئولیتهای اجتماعی است، عقل میگوید که باید تحقیق کرد.
مطمئناً به خاطر رأی به فلان نماینده مجلس از ما در آخرت بازخواست میکنند
شما اگر بخواهید در کسب و کار با کسی شریک شوید، آیا به صرف اینکه بگویید آدم خوبی است و حسن ظن به او دارید، میتوانید به او اعتماد کنید و اموالتان را در اختیارش بگذارید؟ در رأی دادن به نماینده مجلس، صرف اینکه شخص مسلمانی است که نماز میخواند و روزه میگیرد، آیا باید به او رأی هم داد؟ اگر به چنین شخصی رأی دادیم، فردای قیامت در پل صراط جلوی ما را میگیرند و از ما سؤال میکنند که چرا به این شخص بدون تحقیق رأی دادی؟ بله باید به او احترام گذاشت و نسبت به او حسن ظن داشت، اما در هنگام سپردن مسئولیت باید به یقین رسید. اگر به این اصل توجه نکنیم، منافقین در ما نفوذ میکنند و زحمات ما هدر میرود. از اینجا اصل چهارم پدید میآید که اگر من تحقیق کردم و قرائن قطعی بهدست آوردم که این آدمی است که کارش برای اسلام ضرر دارد، اما دیگران به این مسأله توجه ندارند و به او حسن ظن دارند، وظیفه من در اینجا چیست؟ در این موارد تا زمانی که مسأله مربوط به شخص خودش است، من حق ندارم اسرارش را فاش و گناهانش را علنی کنم اما اگر بناست گناه او به اسلام ضربه بزند، آیا باید سکوت کنم چون که غیبت حرام است؟ آیا باید آبرویش را حفظ کرد؟ در اینجا این حرف پذیرفته نیست.
برخی که امروز از همه جا رانده شدهاند، دم از وحدت میزنند!
ما باید اسلام را حفظ کنیم. در اینجا غیبت از واجبترین واجبات است. باید این دشمن اسلام را به مردم معرفی کرد. چرا که مسائل شخصی مطرح نیست، بلکه مصالح اسلام مطرح است. اینجا اگر کسی بگوید که غیبت نکنید، چون حرام است، در واقع فریب کاری میکند. در رسالههای مراجع هم است که اگر در جایی نهی از منکر متوقف بر غیبت کردن بود، غیبت کردن مجاز است. بصیرت یعنی تشخیص این موارد. شیاطین در بین احکام و ارزشهای اسلامی هر چه به نفعشان است، آن را مطرح میکنند. کسی که صد بار به این نظام خیانت کرده، حالا برای اینکه دوباره جا باز کند و خیانت جدیدی بکند، میگوید وحدت را حفظ کنید. این جمله یعنی اینکه من را هم به بازی بگیرید. یعنی از عیبها و خیانتهای من چشم پوشی کنید. آن روزی که خودشان در رأس کار بودند و همه آدمهای خوب را به بهانه مخالفت با آنان از کار بر کنار کردند و افرادی را صرفا برای منافع مادی سر کار آوردند، سخن از وحدت نبود، اما امروز که از همه جا رانده شدهاند و هیچ کس به آنها اعتنایی نمیکند، دم از وحدت میزنند و اخلاق اسلامی را به رخ میکشند.
در عالم انسانی، بزرگترین حماقت است که فریب اینها را بخوریم و از منظر اسلام هم پذیرفتن حرف اینها ترک واجب اجتماعی است. ما داریم به اسم حفظ وحدت، به اسلام خیانت میکنیم. چه وحدتی با چه کسی؟ با شمر و یزید؟ مؤمن باید بصیرت داشته باشد و بفهمد که پایان این ماجرا چیست؟ آن وقتی که پای اسلام در میان آمد باید ببینیم مصلحت اسلام چه اقتضایی دارد. شما روایات را مخصوصا در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام که حکومت اسلامی تشکیل دادند، ببینید که در واکنش به برخی از کوتاهیها چه تعابیر تندی به کار میبرد. در جایی به شخصی میگوید مادرت به عزایت بنشیند، یا در تعابیر دیگری میگوید "یابن الطلقاء" و یا تعابیر تند دیگری؛ آیا امیرالمؤمنین اخلاق اسلامی بلد نبود. ما فقط در مواقعی که رفاقتمان محفوظ میماند و با راحتی ما تناسب دارد، سخن میگوییم، اما جایی که باید با کسی برخورد کنیم، یادمان میرود و سکوت میکنیم. در اینجا پای دین در میان است. دین عزیزتر است یا رفیق؟ باید حساب اینها را کرد.
پس چهار اصل گفته شد که "مبانی فکری خودمان را تقویت کنیم"، "در برخورد با کسانی که در تشخیص وظیفه با ما متفاوت هستند، بیاحترامی نکنیم"، "مراقب نفوذ دشمنان و منافقان باشیم" و "در جایی که به یقین رسیدیم شخصی میخواهد به ضرر اسلام کار کند، با او مبارزه کنیم". اینها از اصول قطعی ما است و نباید آنها را با یکدیگر خلط کنیم. اگر این اصول را در نظر بگیریم، بسیار راهگشا خواهد بود و میتوانیم وظایفمان را درست انجام دهیم و انشاء الله سالم از این دنیا برویم.
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.
نویسنده ی ارزشی:کیوان عزتی::نظرات ارزشی [ ارزشی]




نویسنده ی ارزشی:کیوان عزتی::نظرات ارزشی [ ارزشی]