روی خاکش که پا می گزاری بیشتر حالِ بال زدن داری تا قدم زدن ... انگار پاهایت غریبی می کنند روی این خاک ها که جبروتشان آسمان ها را به سخره گرفته است ... صورت که بر خاکش می گزاری نبض فرزندان دست نایافتنی خمینی در گوشِ جانت می پیچد و قبرستان باستانی بشریت را به مهمانی باشکوهِ جلوه های حیاتِ معنوی انسان می برد ... شاید این خاک ها روزی قدم گاه خورشید هشتم بوده اند که بعد از قرن ها فراق و فاصله در بزم آسمانی کربلای پنج این خون های پر از حرارت این گونه با اشتیاق به معراج بلند این دشت پرواز کرده اند ... شاید این جا شلمچه باشد ... 


می گویند خاکش خاک نیست ، طلاست ... بی راه هم نمی گویند ... کم نبودند آدم هایی که قرار بود بعد از سی سال گوشه ای از یک گورستان متروک قبرشان هم بازفروش شود ... اما به یُمنِ اکسیرِ جاودانی عشق که در آسمانِ آبی ولی پر از دود و آتشِ طلائیه موج می زد ، مسِ وجودشان در عریشه ـی سه راهی شهادت با حرارتِ کیمیای سرخِ گلوله های بدر و خیبر طلا شد و هنوز هم که هنوز است جانِ شیدا و حسرت زده ی رفیقانشان را در دلِ این بیابان ها به جستجوی استخوان های سحرآمیزِ خود می کشانند ... شاید این جا طلائیه باشد ...


نامش را گذاشته اند اروند ... یعنی تیز و تند ... وحشی هم صدایش می کنند ... یک ساعت هم اگر در چشمان آبی نافذش خیره شوی باور نمی کنی پشتِ این صورتِ آرام دلی آن چنان پر خروش و متلاطم داشته باشد که حتی خیالِ بعثی های فاو نشین را از پیشانی بند های سبز و سرخ آسوده کرده باشد ... هنوز داری با بهت نگاه می کنی به پهنه ی این رودِ دریانشان و با خودت فکر می کنی والفجر هشتی ها چه رمزی را در گوش پاسبان های طوفانی دژِ اروند زمزمه کردند که این گونه رام و آرام راه را بر سپاهِ موسای آخرالزمان باز کردند ... شاید رمزِ رزمشان یا فاطمة الزهراء بوده باشد ... شاید این جا اروند کنار باشد ...


روی یک بلندی می ایستی ... دستت را سایبان چشمت می کنی و یک دلِ سیر نگاه می کنی این تنگه ی مجاورِ هور و غیر قابلِ عبور را  ... هر چقدر بیشتر با ذهن زمینی ات کلنجار می روی بیشتر درمانده می شوی ... شاید همین باتلاق ها بودند که پرستوهای فتح المبین و طریق القدس را وادار کردند بال های شهادتشان را باز کنند و بدن های پاکشان را برای من و تو به یادگار بگزارند ... شاید قرار باشد عطرِ بال و پر زدن های آن ها امروز پاهای سنگین و خاک خورده ی ما را به یاد پرواز بیاندازد ... شاید این جا تنگه ی چزابه باشد ...


هر چقدر هم که محکم ایستاده باشی باز هم زانوانت سست می شوند در برابر شکوهِ مردی که جبروتِ موهوم تگزاس و برِکلی را در نیمه شب های عرفانی این سنگر های خاک آلود و این نبرد های نامنظم به بازی گرفت ... چقدر دلت می خواهد آقا مصطفا دستت را بگیرد و تو را هم به معراج نقاشی هایش ببرد و از آن بالا بالاها حقارتِ مظاهر فریبنده ی دنیا را نشانت دهد ... شاید این جا قراری بوده برای هم آغوشی چمران با محبوبِ همیشگی مناجات های عرفانی اش ... شاید این جا دهلاویه باشد ...


یک چهار دیواری که خاکش عطری دارد متفاوت از هر جای دیگر ... این جا انگار باران غربت باریده است ... این جا هفتاد پرستوی شیدا را بی هیچ سر و صدایی به خاک و خون کشیده اند ... وقتی ماجرای پر کشیدنشان را می شنوی اشک هایت مجال نمی دهند و صحن چشم هایت را بارانی می کنند ... دلت می خواهد یک دلِ سیر گریه کنی سیدمحمدحسینِ مظلوم و دوستان غریبش را ... و خدا لعنت کند بنی صدر را ... شاید این جا مسافرینِ جامانده ـی پروازِ کربلا فرودگاهِ هویزه را برای عروجِ سرخشان انتخاب کرده بودند ... شاید این جا شنی تانک های بعثی میراثخوارِ نعلِ اسب های لشکریان عمرِ سعد شده بودند ... شاید این جا هویزه باشد ...


ده سال پیش اگر این جا را دیده باشی دشتی بود پر از خاک و باد و چند خاکریز که نشانی بود از نبردی سخت در سال های جنگ ... جایی در دلِ آن دشت چند قبرِ خاکی می دیدی مثلِ قبرستانِ بقیع که چند پرچم و چفیه سایبان روز های داغش بودند ... می گفتند مردان رزمِ رمضان این جا غریبانه روی زمین افتادند و پر کشیدند ... امروز بعد از ده سال این جا نه آنقدر خلوت است و نه آن قدر ساده ... ولی غربتش همان است که بود ... شاید این جا پاسگاه زید باشد ...


حسینیه ی شهید محمودوند را نباید فراموش کرده باشی ... سه سال قبل را می گویم ... یادت هست که کبوترهایی گمنام پیچیده در کفن هایی سپید با آن قامت های کوچکشان چگونه یکباره قامتِ بلندِ نفس های سرکشمان و بغض های فرو خفته یمان را شکستند و دلمان را هوایی آرمان های زیبایشان کردند ؟ ... یادت هست شانه های آن نوجوانی را که چگونه مثل پدرهای فرزند از دست داده بالا و پایین می رفت و دلتنگی های کودکانه ـی خود را هق هق گریه می کرد ؟ ... شاید این جا آشیانه ـی سیمرغ های طلایی این دنیای سوخته باشد ... شاید این جا معراج شهدا باشد ...


و اما این جا ... این جا که حسرت زدگان عاشورا در معراج رمل های روان خود را به قافله ـی سیدالشهداء که در امتداد زمان ها جاری است رساندند ... این جا روزی عده ای دلداده و شیدا آنقدر با دست های حسرتشان رو به عرشِ حسینی قنوتِ اشک گرفته اند که خداوند کربلا را زیر پاهایشان پهن و عاشورا را در دقیقه هایشان جاری کرد ... آن قدر صدای رسا و صادقانه ی "یا لیتنا کنا معکم"شان در صحرای خشک و داغ طنین انداخت که خدا لب های خشک و ترک خورده شان را با کیمیای عطش سیراب کرد ... این جا گودی قتلگاهِ کربلا دروازه های خود را به روی چشم های خیس و بی رمقِ این پروانه های بال و پر سوخته باز کرده بود ... شاید این جا فرشتگانِ خدا معنای "انی اعلم ما لا تعلمون" را به چشم دیده باشند ... شاید این جا دوربینِ آوینی فریمی به پهنای صحنه ـی پرواز او سراغ نداشت ... شاید این جا فکه باشد ...


شاید این جا طنینِ گلوله ها و توپ ها و خمپاره ها که هنوز در گوش دشت ها و خاکریز ها و تپه ها و رمل ها و موج ها جریان دارد قرار است ما را از این خوابِ کهنه و غبار گرفته مان بیدار کند ... شاید این جا ارواحِ طیبه ـی شهیدان قرار است سیبِ غفلت ها و روزمرگی ها را از دستانِ آدم ها و حوا ها بگیرد ... شاید این جا دستانِ از خاک بر آمده ـی شهید قرار است دست انسانِ حیرانِ آخرالزمان را در دستان امام زمان (عج) بگزارد ... شاید این جا پر طنین تر از هر جای دیگر قرار است زمزمه ی "هل من ناصر ینصرنی"سالار شهدا در گوش های کم شنوای ما آسفالت نشین های شهرزده بپیچد ... شاید این جا دار القرار بی قرارانِ شیدای شهادت باشد ... شاید این جا کربلا باشد.


پی نوشت
شاید کربلای من و تو را در کوچه ها و خیابان ها و خانه ها و مدرسه ها و دانشگاه ها و حوزه ها و اداره هایمان گسترانده باشند ... شاید کربلای من و تو را در پهنه ـی ال سی دی هایمان گسترانده باشند ... شاید کربلای ما همین جا باشد ... و این دکمه های خاموش که در دشتِ کیبردمان آرام نشسته اند تیر باشند و تفنگ ... نیزه باشند و شمشیر ... حالا خوب نگاه کن و ببین در کدام جبهه داری شمشیر می زنی و رو به کدامین سو نبرد می کنی ؟ ... شاید وبلاگ نویسی حسینی باشی و شاید.....


محمد عابدینی
1391/1/5



  • کلمات ارزشی: سیب خیال، محمد عابدینی
  • سیب خیال


    مـیـدانِ آسـتـانـه و چـشـمی بـه گـنـبدت
    درمـانـده و شـکـسـتـه و تـائـب کـنـارِ تـو


    در دسـت های مسـئـلـتم یک سـلامِ داغ
    در انـــتــظـارِ پــــاســخِ واجـــب کـنـارِ تـو


    در انــعــکاسِ آیــنــه هــایــت ســروده ام
    شـعـری بـرای حـضـرتِ صـاحـب کـنـارِ تـو


    پـــروانــه وار دورِ حـــرم بــال مــی زنــنــد
    روزی هــــزار عـــالــم و کاسـب کـنـارِ تـو


    رویـای هـر کـبـوتـرِ شـیـدای صـحـن هـات
    یـک آشــیـانِ گــرم و مـنـاســب کـنـارِ تـو


    الـفـاظ هـم بـه اذنِ تـو اعـراب مـی دهـند
    هـسـتـنـد جـار و جازم و نـاصـب کـنـارِ تـو


    شیرین تر از حـلاوتِ سـوهانِ حاج حسیـن
    هــر روز صــبـح درسِ مــکاسـب کـنـارِ تـو


    محمد عابدینی
    آستان مقدس حضرت معصومه سلام الله علیها
    1390/12/16




     


    انتخابات


    من که ماهواره ندارم ... (بخدا !) اما بی خبر از حال و هوای شبکه های ضد ایرانی ماهواره هم نیستم ... بی خبر نیستم که هر روز و هر ماه و هر سال از خروس خوانِ صبح تا بوقٍ... (ببخشید!) تا آخرِ شب حقوقِ طیب و طاهری را که از بیت المالِ مسلمینِ ایالاتِ متحده در حلقومِ نجیبشان ریخته می شود را می گیرند کفِ دست و چپ می روند و راست می روند و خودِ وزینشان را بالا و پایین می کنند و سرشان را به سقف های کاذبِ استودیو هایشان می کوبند که آااااای ملت آریایی و هخامنشی و فلانی و بهمانی ... این نظام و رهبر رو دولت و روحانیت و همه و همه دیکتاتورهایی بیش نیستند و مردم ایران از دست مظالمِ این ها به ستوه آمده اند همین امروز و فرداست که دورانِ استبدادِ این ها خاتمه پیدا کند فــــــلذا نروید و رای ندهید و از این نظام پشتیبانی نکنید و ساندیس نخورید ! 


    از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان از آن طرف وقتی در میانِ مردم قدم می زنم و گاهی چشم در چشمِ راننده در آیینه ی وسطِ تاکسی و گاهی هم موقعِ حساب کردنِ پنیر و رب رو در روی بقالِ محل و گاهی هم موقعِ خریدنِ گوشتِ تازه ی گوسفندی (این تکه را تخیلی نوشتم!) چهره در چهره ی قصاب با صفای محل صحبت می کنم و صحبت می شنوم هــــــــیچ ردی از این که همه آن حرف های ماهواره ای کشک است و پشم است و همه جا گل و بلبل است و نامِ نظام را که با صدای آهسته هم زیرِ لب بیاوری مردم گریبان چاک می کنند و امثالهم نمی بینم ... مردم خیلی عادی راه می روند و گاهی هم غر می زنند و گاهی هم بعضی از اراجیفِ این شبکه های غیر مجاز ! را با هم و در خلوت هایشان به دور از چشم ما آخوند ها تکرار می کنند !


    وقتی دست از سر مردم و ماهواره ها بر می دارم و می روم سراغِ برادرانِ عزیزِ اپوزوسیون در داخلِ کشور باز هم اوضاع به همان صورت در نظرم جلوه می کند. یک مملکتِ آشفته پر از دروغ و نیرنگ و ظلم و استبداد و نارضایتی و سرکوب و تحجر و مردمی که دیگر به این جایشان رسیده است و یک جرقه کافیست تا خرمنِ عظیمِ بغض ها و درد های ملت منهدم شود و کلا خاورمیانه برود روی هوا ! وقتی همه ی این ها را می بینم چشم هایم را می بندم و روزی را تصور می کنم که مثلا قرار است حکومت به مناسبتِ سی و سومین سالگردِ پیروزی همین انقلابِ ظالمِ مستبدِ دیکتاتور راهپیمایی برگزار کند. یا مثلا قرار است به حمایت از مردمِ عرب و غیرآریایی فلسطین در روزِ قدس یک راهپیمایی دیگر بر پا کند یا برای انتخابِ رئیس جهمورِ بد و خبرگانِ بدتر و شورا های بدترتر و همین آخری وکلای مجلسِ بدترترتر انتخابات برگزار کند.


    خب از هر بچه ی منطق نخوانده ای هم که بپرسی بدونِ مکث می گوید معلوم است که در این صحنه ها هر چیزی را ممکن است ببینی الا مـــــــردم ... این مردمی را که آن ها توصیف کردند در این شرایطی که باز هم آن ها توصیف کردند با وعده ی تضمینی وامِ بدون بهره ی مسکن هم نمی شود به خیابان ها کشید چه برسد به ساندیس ... آن هم ساندیس های ما که وقتی چشمت را می بندی و یک قُلپ از آن دانلود می کنی هر چقدر به ذهنت فشار هم می آوری و در خاطراتت سِرچ می کنی طعمِ هیچ کدام از میوه های شناخته شده و شناخته نشده توسطِ بشر هم در ذهنت نقش نمی بندد ! این آخری را به خاطر دلِ پُرم از این ساندیس ها نوشتم !


    اما ... و به قولِ رفقای آذری زیانمان آاااامـا ! فردایش وقتی برای خالی نماندنِ عریضه و یا احساسِ تکلیفِ شخصی به خیابان می روم و سرِ راه کلی هم سرِ خدا و نظام و رهبر و شهدا منت می گذارم و لابد با خودم می گویم بالاخره اگر من نروم پس کی برود و یا این که می گویم اگر قرار باشد من بیایم و آن بقالِ محل و آن راننده ی تاکسی و آن قصابِ خیالی هم بیایند دیگر چه فرقی است بینِ من که اسطوره ی بصیرت هستم با آن ها که عوام الناسی بیش نیستند ... یِیهو (درست بخوانید تا حقِ این ییهو ادا شود) حضورِ غیرِ قابلِ توصیف و غیرِ قابلِ پیش بینیِ همان ملتِ موصوف برق را از چشمان از حدقه بیرون زده ام می پراند و تنها دغدغه ام این می شود که زیرِ دست و پای سیل این مردم که قرار نبود اصلا امروز پیدایشان بشود لـِــــه نشوم و این سرمایه ی عظیمِ بصیرت و آگاهی ام ناغافل تلف نشود !


    با صدای بلند که جرات نمی کنم اما زیرِ لب خطاب به همان مردمِ کذایی می گویم شما دقیقا این جا چکار می کنید ؟ ! ! ! و علامتِ تعجب هایش را هم یک به یک برایشان با صدای بلند و رسا می خوانم ... شما طبقِ محاسباتِ دقیق و پیچیده ی من الان باید در منزل هایتان پای ماهواره نشسته باشید و یک کاسه ی پر از تخمه هم این طرفتان باشد مشغول حفظ کردن دیالوگ های سریال های فارسی1 یا تحلیل های آب دوغ خیاریِ شهرام جان یا خبر های اورژینالِ بی بی سیِ صِـدیق باشید و اصلا در خاطرتان هم نباشد که دیروز راهپیمایی ای بوده یا امروز انتخاباتی هست ... طبق محاسبات من شما برای این نظام و انتخاباتِ آن تره هم نباید خرد بکنید چه برسد به این که از همان صبحِ خروس خوان که آن برادرانِ زحمتکشمان در لندن و لس آن جلس به استدیو هایشان می روند خود را به انتهای دوردست صف های رای گیری برسانید و شناسنامه در دست منتظرِ رسیدن نوبتتان بایستید.


    نمــــــی دانــــــم ... اما گمان می کنم آن کسی که فریبِ سیاه نمایی های دشمن را خورده و پای چوبین بصیرتش لنگیده مـــــــن هستم که نتوانستم از پشتِ انبوهِ دروغ ها و سیاه نمایی ها و تدلیس های دشمنانه ی دشمنان جنسِ بلورین و راستینِ مردم کشورم را همان طور که هستند ببینم ... حالا می فهمم که چرا خمینیِ بزرگ فرمود این امت از امتِ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم هم بهتر هستند و الان می فهمم دلِ خامنه ایِ عزیز به چه چیز هایی گرم است ... او می بیند و من نمی بینم ... همین! 




    نامش را گذاشته بودند عبدالله اما در گوشه و کنار زندگی پر فراز و نشیبش که جستجو می کنی اثری از عبودیت واقعی و بندگی خدا پیدا نمی کنی. البته حساب ظاهرش جدا بود. دهان را که باز می کرد روایات نبوی بود که در راستای توجیه اعمال و افکارش به کار بسته می شد. عبدالله از آن قماش چهره هایی است که به واسطه ی ویژگی های مختص به خود الگویی از یک جریان دوچهره ارائه می دهد که از فراز عصر ها و نسل ها قابل انطباق بر آحاد امت اسلامی است و همین مسئله انگیزه ای مناسب برای پرداختن به شاخص های شخصیتی و جریانی این فرد جهت تطبیق بر عبدالله های معاصر و تحلیل ساختارشناسانه پیرامون ماهیت جریان هان های سیاسی و اجتماعی حاضر ایجاد می کند. صحبت درباره ی یک آقازاده ی رفوزه است: عبدالله بن عمر بن خطاب! مناسبت این نوشته حکایت دیدار وی با حضرت سیدالشهداء (ع) است که مفاد آن با توجه به ماهیت واقعی عبدالله می تواند نکات و عبرت های زیادی را به ارمغان داشته باشد. جهت فهم عمیق تر و تصویر سازی مناسب تر از فضای این گفتگو نگاهی اجمالی به کارنامه ی سیاسی عبدالله بن عمر خالی از لطف و حتی ضرورت به نظر نمی رسد.


    در سال 35 هجری و در شرایطی که شدت فساد و انحراف در حکومت، پایانی خونبار را برای خلیفه ی سوم رقم زد توده های امت پیامبر تحولی بزرگ در سیر سیاسی دنیای اسلام به وجود آوردند و بر خلاف همه ی پیش بینی ها بعد از 25 سال سرگردانی و تحیر دوباره به محور اصلی اسلام یعنی ولایت بازگشتند و ردای خلافت را بر دوش علی بن ابی طالب (ع) انداختند. در این اوضاع و احوال که حتی قشر های عامی مردم نیز تحت تاثیر این موج بیداری قرار گرفته بودند عبدالله عمر جزو 7 نفری بود که از بیعت با امیرالمومنین (ع) سر باز زد. وی در توجیه کوتاهی خود می گفت من باید آخرین نفری باشم که با علی (ع) بیعت می کند. روزی مالک اشتر نخعی شکوه ی او را خدمت امام برد و عرض کرد عبدالله روی خوش شما را دیده و از شمشیر و تازیانه ی شما هراسی ندارد. سپس اذن خواست تا کمی او را تحت فشار قرار دهد تا بیعت کند. اما امیرالمومنین (ع) مالک را از این کار بر حذر داشت و بر آزادی رای و نظر او تاکید کرد. ولی عبدالله پا را فرا تر گذاشت و طی سفری به مکه مکرمه پایه های توطئه ی گسترده ای را علیه حکومت عدل علوی بنا نهاد. امام (ع) بعد از اطلاع یافتن ماموری را برای مهار دشمنی او به مکه گسیل داشت. عبدالله شکست خورده و ناکام به مدینه بازگشت اما تا پایان بیعت نکرد و حکومت را به رسمیت نشناخت. (1) جالب این او که بلافاصله بعد از شهادت مظلومانه ی امیرالمومنین (ع) از دل و جان با معاویة بن ابی سفیان بیعت نمود!


    سال ها بعد وقتی معاویه با زیر پا گذاشتن صلح نامه ی امام حسن مجتبی (ع) از امت اسلام برای ولایت عهدی فرزند فاسدش یزید بیعت می گرفت عبدالله بن عمر در ظاهر دم از مخالفت با یزید زد اما هم معاویه و هم یزید به خوبی می دانستند که این مخالفت نه تنها ضرری را متوجه آن ها نمی کند بلکه در جای مناسب و در نقطه ی حساس به کمک آن ها هم خواهد آمد. واقعیت درونی عبدالله را باید از دیدگاه معاویه که همجنس او بود نگاه کرد آن گاه که به ولیعهد جوانش درباره ی مخالفین آینده ی حکومتش توصیه می کرد و شخصیت سیاسی آن ها را برایش تحلیل می کرد. وی وقتی به عبدالله رسید گفت او گر چه به ظاهر مخالفت می کند ولی قلبش با توست! قدرش را بدان و او را از خود مران! (2) تاریخ گواهی می دهد که این تحلیل معاویه به واقعیت پیوست و عبدالله نقشی بسیار تاثیر گزار در تایید و حمایت از حکومت امویان ایفاء نمود. این مسئله را می توان به وضوح در ماجرای دیدار وی با حسین بن علی (ع) در مکه مشاهده کرد.


    سیب خیال


    در نیمه ی رجب سال شصت هجری معاویه مرد و یزید بلافاصله پس از تکیه زدن بر مسند خلافت نامه ی های یکسانی به استانداران خود در قلمرو اسلامی نوشت و ضمن اطلاعرسانی خبر مرگ معاویه و جانشینی خویش، ابقای استانداران و ماموریت بیعت گرفتن از مردم برای خلیفه ی جدید را به آن ها ابلاغ نمود. اما نامه ای که به دست ولید بن عتبه استاندار مدینه رسید پیوستی کوتاه و ویژه با دست خط شخص خلیفه به همراه داشت: «حسین (ع) و عبدالله بن عمر و عبدالله زبیر را دستگیر کن و به آن ها مهلت نده مگر این که بی درنگ بیعت کنند!» (3) لحن کوبنده و خشونت آمیز و تند این فرمان کوتاه نشان از این داشت که سیره ی حکومتی یزید هیچ تناسب و شباهتی با پدر مکار و حیله گر و سیاست بازش ندارد و او بر خلاف توصیه ی خلیفه ی پدر هیچ سازش و مدارایی با مخالفین خویش نخواهد داشت. زمانی که این نامه به مدینه رسید عبدالله بن عمر برای انجام اعمال عمره و سایر مستحبات در مکه مکرمه به سر می برد و چند روز بعد در حالی که کاروان حسین بن علی (ع) که شرایط مدینه او را وادار به مهاجرت کرده بود وارد مکه شد عبدالله در حال مهیا شدن برای بازگشت به مدینه بود که به محضر امام رسید و ماموریت قدیمی خویش را به انجام رساند. وی در شرایط ویژه ای که یاران حسین بن علی (ع) با توجه به آگاهیشان از سرانجام خونینی که در انتظارشان بود بیشترین نیاز را به ایمان و یقین در حرکت خویش داشتند پشت نقاب مخالفت با یزید و در ظاهر خیرخواهی و دلسوزی امام (ع) را دعوت به بیعت و سازش با یزید کرد و در کمال بی شرمی با استناد به این روایت نبوی که می فرمود «حسین کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یاری وی بردارند به ذلت و خواری مبتلا خواهند شد» در حالی که مفاد این روایت کاملا علیه خود او بود به امام عرض کرد اهرم زر و زور و یا به تعبیری قدرت و ثروت در اختیار یزید است و مردم نیز به بیعت با او درآمده اند. سپس امام زمان خود را به خاطر این که مسبب ریخته شدن خون مسلمانان نشود از خداوند بیم داد و دعوت به تقوای الهی نمود! (4)


    امام حسین (ع) در مقام پاسخ به او و با التفات کامل به ویژگی های شخصیتی و فکریش به مسائلی اشاره فرمودند که سرشار از الهامات و اشارات و لطائف الهی بود. گویی امام در خلال این پاسخ عمیق و حکیمانه شمه ای از سرنوشت سرخ خویش را نیز مورد اشاره ی ظریف خویش قرار دادند و فکر سطحی عبدالله را که شکست ظاهری و دنیایی را ملاک حقانیت می دانست مورد نقد تاریخی قرار دادند: «ای ابوعبدالرحمن! (5) مگر نمی دانی که دنیا آن قدر پست و حقیر است که در آن سر یحیی بن زکریا برای زن ناپاکی از بدکاران بنی اسرائیل به هدیه فرستاده شد؟! (6) مگر نمی دانی بنی اسرائیل در مقام مخالفت با خداوند آن قدر پیش رفتند که هر روز صبح ابتدا هفتاد پیامبر را می کشتند و سپس به دنبال کسب و کار خویش می رفتند انگار نه انگار که کاری کرده بودند! (7) خداوند به آن ها مهلت داد تا بر بار گناه خویش بیفزایند. سپس آن ها را بسیار سخت گیرانه و منتقمانه به سزای اعمالشان رساند. (8) از خدا بترس ای عبدالله و دست از یاری من نکش!» (9) امام در این جمله ی پایانی اولا پاسخ عبدالله را که حضرت را به تقوای الهی دعوت کرده بود دادند و هم مرض قلبی او را بیان کردن و به او فهماندند که از اغراض درونی و امراض قلبی او که ناشی از فقدان تقوای الهی است اطلاع کامل دارند!


    عبدالله که از منصرف کردن امام (ع) مایوس شده بود به همان حربه ی همیشگی خویش روی آورد و سعی کرد با نشان دادن محبت و ارادت دروغین به زعم اشتباه خود ویروس تردید و تزلزل را در قلب همراهان و یاران امام حسین (ع) تزریق کند. به همین خاطر با چهره ای مغموم به امام عرض کرد می خواهم در این لحظه های جدایی و فراق بر آن موضعی که پیامبر خدا (ص) همواره می بوسید بوسه ای بزنم! امام هم پیراهن مبارکشان را بالا می زنند و به او اجازه می دهند تا الگوی شخصیتی منافقانه و مزورانه خویش را برای پندآموزی و عبرت گرفتن آیندگان تکمیل کند. عبدالله سپس با چشمانی اشکبار و صدایی محزون با امام (ع) وداع می کند (10) و راهی مدینه می شود و امام (ع) را در طوفان سرخ کربلا تنها می گذارد. وی بلافاصله پس از ورود به مدینه نامه ای به یزید بن معاویه می نویسد و بیعت با او را از جان و دل می پذیرد! (11) او آن چنان وفادارانه بر سر این بیعت شوم می ایستد که حتی وقتی بعد از حادثه ی کربلا مردم مدینه به خونخواهی از سیدالشهداء (ع) نهضتی را علیه حکومت یزید آغاز می کنند و عثمان بن محمد استاندار خلیفه را از شهر بیرون می کنند عبدالله تنها کسی بود که با این حرکت مردمی به مخالفت برخواست و کار را به آن جا رساند که اهل خانه اش را جمع کرد و باز هم با استناد به سخنان رسول مکرم اسلام (ص) آن ها را این گونه از همراهی با موج مردمی بازداشت: «من از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود در صحرای محشر برای هر پیمان شکنی پرچمی به احتزاز در خواهد آمد تا وی را رسوا کند. سپس ادامه داد که: ما با این مرد -یزید- بیعت کرده ایم و من هیچ پیمان شکستنی را بالا تر از این نمی بینم که جماعتی با مردی بیعت کنند و سپس به جنگ با او برخیزند. آن گاه با اهل خانه اش اتمام حجت کرد که هر کس به این موج مدنی بپیوندد از من نیست و حق مراجعت به این خانه را ندارد! (12) (13)


    برای کامل شدن شاخصه های رفتاری و سیاسی شخصیت عبدالله بن عمر پرده ای دیگر از صحنه ی غبارآلود و فتنه زده ی زندگی او را یادآوری می کنیم. پس از مرگ یزید بن معاویه عبدالملک مروان بر کرسی خلافت تکیه زد و در اولین اقدام مهم خود سفاک و خونریز معروف یعنی حجاج بن یوسف ثقفی را برای سرکوب اقدامات وسیع عبدالله بن زیبر در مخالفت با حکومت وقت و در راستای تشکیل حکومت زبیریان به مکه روانه کرد. حجاج در مسیر خود شب را در مدینه استراحت کرد. پاسی از شب گذشته بود که عبدالله برای ملاقات به استراحت گاه ابن یوسف رفت و از وی خواست تا دستش را برای بیعت از طرف خلیفه ی جدید پیش بیاورد. حجاج در همان حالت خوابیده با کمال تعجب از عبدالله علت این وقت نشناسی و تعجیلش را سوال کرد. عبدالله عمر مانند همیشه باز به روایتی دیگر از پیامبر (ص) متمسک شد و گفت از رسول خدا شنیدم که می فرمود: «هر کس بمیرد و امام زمانه ی خویش را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت مرده است» (14) لذا ترسیدم در خواب اجلم فرا برسد و با امام زمان خود بیعت نکرده باشم و به مرگ جاهلیت بمیرم! حجاج که از دیدن این فستیوال جهل و حماقت شگفت زده شده بود به جای دست، پای خویش را از زیر لحاف بیرون آورد و در مقابل صورت عبدالله گرفت و گفت: برای بیعت نیازی به دست نیست؛ همین پا هم کفایت می کند! (15) این صحنه تفسیر دقیق و کامل همان حدیثی بود که خود عبدالله عمر در مقابل دعوت عزتمندانه ی حسین بن علی (ع) از رسول اسلام (ص) نقل کرده بود که: هر کس دست از یاری حسین بردارد به خواری و ذلت مبتلا می شود و این است یکی از روشن ترین مصادیق آیه ی شریفه قرآن: {ذلک لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الآخرة عذاب عظیم} (16) یعنی خزی و خواری در دنیا و عذاب عظیم الهی نتیجه ی این نوع رویکرد و سرنوشت این قماش چهره ها در هر عصر و زمانه ای خواهد بود.


    این الگوی شخصیتی با این شاخصه های رفتاری همواره مورد استقبال و پسند ظالمین و دشمنان دین حدا بوده و هست. جریان ظلم و کفر همواره بیشترین استفاده را از نفاق و دو چهرگی این چهره های مزور و دورنگ برده و می برد. چنانچه در مورد همین فرد به عنوان سمبل این الگو مشاهده می کنیم که همواره از سوی کانون قدرت و ظلم و فساد به صورت مستقیم یا غیر مستقیم مورد اکرام و تجلیل و حمایت قرار می گرفته و سیاست چهره سازی در مورد او از جمله رویکرد های متداول بین حکام ظلم و جور بوده است و خود او نیز با کمال اشتیاق به استقبال این سوی گیری ها می رفته است. به عنوان نمونه عبدالله بن عمر با این سابقه ی تاریک و متزلزل به سپاس خوش خدمتی های ننگینش به عنوان یکی از "مکثرین" (17) مطرح می شود و تنها در مسند احمد بن حنبل که بزرگترین مجموعه ی روایی عامه است بیش از 1700 روایت از وی نقل شده است در حالی که از دو سبط پیامبر (ص) یعنی امام حسن مجتبی (ع) و امام حسین (ع) هر کدام 6 روایت نقل شده است!




    سیب خیال


    در پایان توجه خواننده ی محترم این سطور را به عبرتی تکان دهنده از ماجرای عبدالله بن عمر جلب می کنم. عبدالله با اشک هایی که در لحظه ی وداع با حسین بن علی (ع) ریخت و در مقابل با پاسخ ندادن به «ندای هل من ناصر ینصرنی» امام که مستقیما در قالب جمله ی «لاتدعن نصرتی» خطاب به شخص او گفته شده بود درس بزرگی را به محبین و ارادتمندان حسینی در سراسر تاریخ داد. یعنی می توان بین اشک و ابراز علاقه و همچنین تنها گذاشتن  و خیانت به سیدالشهداء (ع) جمع کرد! امام (ع) به او اجازه داد این صحنه های ارادت و حزن فراق را در حافظه ی تاریخ ثبت کند تا محبین و عزادارن حسینی در هر گوشه ای از تاریخ بدانند که اگر فقط به اشک و ناله و حزن برای کشته شدن امامشان اکتفا کنند و از اقدام عملی و قاطع و مجدانه بر اساس آگاهی و بصیرت و ایمان در راستای تحقق اهداف بلند حسین بن علی (ع) در مبارزه با طاغوت ها و اعتلای اسلام و امامت و ولایت خودداری کنند فرقی با عبدالله بن عمر نخواهند داشت و در عمل و واقعیت پیرو الگوی عبدالله عمر خواهند بود نه حسین بن علی (ع)! هیئت ها و مجالس روضه باید پرچمدار آرمان های امام (ع) باشند و پرچم مبارزه با ظاغوت و استکبار جهانی همواره باید بر دوش سینه زنان و عزادارن حسینی در احتزاز باشد. آری! چنین الگویی از هیئت است که همیشه خار چشم دشمنان بوده و همواره سیل کینه و بغضشان را متوجه عزاراداری ها و هیئات عاشورایی نموده است و می کند و چنین محرم و صفری است که به فرموده ی رهبر کبیر انقلاب اسلامی (ره) اسلام را زنده نگه داشته است. (18) و سخن پایانی این که محبت و حتی معرفت به سید الشهداء و اهل بیت و قرآن کریم تا زمانی که به فعلیت نرسیده و منشا حرکت و تحول در نگرش و گرایش و اقدامات انسان نباشند قطعا در عمل هیچ ارزشی نخواهند داشت.


    پی نوشت ها:
    1 - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص9-11
    2 - امالی صدوق، به نقل از بحارالانوار، ج44، ص311
    3 - «خذ الحسین و عبدالله بن عمر و عبدالله زبیر اخذا شدیدا لیست فیه رخصة حتی یبایعوا. والسلام»
    4 - مقتل خوارزمی، ج1، ص190
    5 - کنیه ی عبدالله بن عمر
    6 - یحیی بن زکریا پیامبر بزرگ الهی بود که زهد و پارسایی او در آیات قرآن کریم -سوره ی مریم- به تصویر کشیده شده است. او در سال 28 میلادی به وسوسه ی "سالومه" دختر ناپاک پادشاه وقت به طرز دردناکی به شهادت رسید و سر مطهرش برای این زن فاسد به عنوان هدیه فرستاده شد.
    7 - به نظر می رسد مراد از این اعداد بیان کثرت باشد نه تعیین تعداد.
    8 - اشاره ای است به سنت امهال و استدراج الهی.
    9 - «یا اباعبدالرحمن! اما علمت ان من هوان الدنیا علی الله ان راس یحیی بن زکریا اهدی الی بغی من بغایا بنی اسرائیل؟! اما تعلم ان بنی اسرائیل کانوا یقتلون ما بین طلوع الفجر الی طلوع الشمس سبعین نبیا ثم یجلسون فی اسواقهم یبیعون و یشترون کان لم یصنعوا شیئا؟! فلم یعجل الله لهم بل امهلهم و اخذهم اخذ عزیز ذی انتقام. اتق الله یا اباعبدالرحمن و لاتدعن نصرتی!» لهوف، ص26، مثیرالاحزان، ص20
    10 - «استودعک یا اباعبدالله!» امالی صدوق، مجلس30
    11 - فتح الباری، ج13، ص60
    12 - صحیح بخاری، ج9، کتاب الفتن، حدیث شماره ی 6694
    13 - باز هم عبدالله را در مقابل موج بیداری دینی و اسلامی مشاهده می کنیم. یکبار در مقابل خلافت علوی و یک بار در مقابل خونخواهی حسینی!
    14 - «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة»
    15 - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج13، ص242
    16 - مائده (5) ، آیه ی 33
    17 - مکثرین به افرادی می گویند که روایات بسیاری از پیامبر نقل کرده اند. این افراد بواسطه ی این لقب دارای وجهه ی اجتماعی و دینی ممتازی بوده اند.
    18 - در نگارش این متن استفاده ی بسیاری از کتاب ارزشمند "سخنان حسین بن علی (ع) از مدینه تا کربلا" نوشته ی مرحوم آیت الله محمد صادق نجمی شده است. این عالم بزرگوار چند ماه پیش به رحمت خدا رفتند.



    از معاویه تا بی بی سی !


    به خاطر دارم چندی قبل از زبان یک دانشمند تازه مسلمان (1)  شنیدم که می گفت بعد از تحقیق وسیعی که روی محتوای ادیان گوناگون انجام داده روزی به صورت اتفاقی در کتابخانه ای با نسخه ی ترجمه شده ی قرآن کریم روبرو شده و وقتی آن را باز کرده در همان ابتدا با این عبارت روبرو شده بود که : "ذلک الکتاب لا ریب فیه" (2) به این معنا که در این کتاب شک و تردیدی راه ندارد! او می گفت من در حین تحقیق در همه ی ادیان (3) رد پای تردید و شک رو دیدم و این اولین جایی بود که همان اول با صراحت و اعلام می کرد هیچ سنخیتی با شک و تردید ندارد و من با دیدن این جزم و یقین دلم آرام گرفت و اسلام را به عنوان دینم پذیرفتم. (4)


    گذشته از یقینی که در تمام پیکره ی دین و قرآن وجود دارد محتوای این کتاب شریف به دو بخش محکمات و متشابهات تقسیم می شوند. محکمات آن دسته از آیاتی هستند که معنایشان به سادگی از ظاهرشان دریافت می شود و متشابهات آن دسته ای هستند که ظاهرشان خواننده را به اشتباه می اندازد. مثلا "ان الله لا یخفی علیه شیئ فی الارض و لا فی السماء (5) از محکمات هست و معنایش کاملا واضح و بدون شبهه هست به این معنا که خداوند از هر چیزی در زمین و آسمان آگاه هست. در مقابل مثلا "ید الله فوق ایدیهم" (6) به معنای این که دست خداوند بالای همه ی دست هاست جزو آیات متشابه محسوب می شود. چون ظاهرش این است که خداوند دست داشته و صاحب جسم باشد در حالی که این با اعتقادات اسلامی ما مبنی بر مجرد بودن و غیر جسم بودن خدا همخوانی ندارد و ظاهرش ممکن اتست انسان را به اشتباه بیندازد و فکر کند که خداوند جسم دارد! این دسته از آیات نیازمند تاویل و تفسیر هستند. یعنی به عبارت درست تر ما برای فهم عمیق آن ها نیازمند کسی هستیم که به عمق و بطن آن ها آگاه باشد و آن ها را برای ما تفسیر کند. (7)


    نوع برخورد خداوند با انسان ها خیلی جالب و جذاب است. خداوند هیچ وقت دست خود را کاملا برای ما رو نمی کند! خداوند هیچ وقت نقش عقل و ایمان و انتخاب ما را نادیده نمی گیرد و همیشه جایی برای به فعلیت رسیدن ایمان و عقل و ما باقی می گذارد. مثلا در ماجرای خلافت امیرالمومنین علیه السلام همیشه این سوال وجود داشته که چرا خداوند به صورت صریح و بی پرده نام مبارک ایشان را در قرآن نیاورد و به خلافت ایشان تصریح نکرد که این همه اختلاف و مصیبت پیش نیاید؟! پاسخ روشن است! چون قرار نیست همه چیز از ابتدا به خودی خود مثل روز روشن باشد. بلکه قرار است انسان خودش هم کمی - آن هم با استفاده از آیات الهی - راه پیش روی خود را روشن کند و برای پیدا کردن راه درست تلاش کند. همین تلاش برای خداوند ارزش دارد (8) و همین تلاش قرار است پاسخ عملی به آن ملائکی باشد که از انگیزه ی خداوند برای خلق کردن ما سوال می کردند. یعنی همان "ما لا تعلمون" (9)


    به بیانی دیگر قرآن هدایت هست ولی نه هدایت جبری و غیر قابل گریز! قرآن هدایت هست برای آن کسانی که بخواهند هدایت شوند. تعبیری که در این مورد در قرآن به کار رفته "اهتداء" به معنای پذیرش هدایت است. قرآن کریم نسبت به کسانی که در جستجوی هدایت هستند "هادی" و در برابر آن دسته ای که به به آن نگاه ابزاری دارند "مضل" به معنای گمراه کننده است. (10) به همین خاطر در روایت داریم که: "من جعل القرآن امامه قاده الی الجنة و من جعله خلفه ساقه الی النار" به این معنا که هر کس قرآن را امام و پیشوای خود قرار دهد او را به سوی بهشت رهبری می کند و هر کس که آن را پشت سر خود قرار داد - یعنی آن را به دنبال خود کشید و از آن استفاده ی ابزاری کرد - او را به سوی آتش سوق می دهد! یا این روایت که "ربما تال القرآن و القرآن یلعنه" به این معنا که چه بسا تلاوت کننده ی قرآنی که در همان زمان تلاوتش قرآن او را لعنت می کند! اجازه بدهید یک مثال امروزی هم بزنم. از امام راحل قدس سره الشرف سخنان زیادی نقل شده که بعضی از اون ها در حکم محکمات و بعضی در حکم متشابهات هستند. مثال محکمات که روشن است مثل این جمله که فرمودند "آمریکا شیطان بزرگ است". اما امام جملات متشابهی هم داشتند مثل این عبارت معروف که "میزان رای ملت است". معنای صحیح این جمله این بود که ملاک در تعیین افراد برای مناصب انتخابی رای و نظر مردم است و این معنا کاملا صحیح می باشد. اما همه به خاطر داریم که طیف دوم خردادی ها در انتخابات سال 76 به صورت وسیعی از این جمله در راستای این مفهوم که ملاک حق و اصلح بودن رای مردم است سوء استفاده و تفسیر به رای کردند. این خاصیت متشابهات هست که می توان از آن ها برداشت های مختلف و بعضا متضاد به عمل آورد.


    همه ی این هایی که گفتیم مقدمه ای بود برای این که عمق کلام امیر المومنین علیه السلام در این توصیه ی کوتاه ولی ژرف را درک کنیم. توصیه ای که امام علیه السلام بعد از جنگ صفین و ماجرای حکمیت خطاب به عبدالله بن عباس فرمودند زمانی که قرار بود از طرف ایشان برای اتمام حجت نزذ خوارج برود. "لا تخاصمهم بالقرآن فان القرآن حمال ذو وجوه تقول و یقولون و لکن حاججهم بالسنة فانهم لم یجدوا عنها محیصا" (11) یعنی با آن ها با استفاده از قرآن بحث و مناظره نکن چون قرآن کریم - با توجه به توضیحاتی که گذشت - دارای وجه های گوناگون است و این باعث می شود تو چیزی بگویی و آن ها چیز دیگری. (12) یعنی تو به وجهی از قرآن استدلال کنی و آن ها به وجهی دیگر تمسک کنند. در ادامه حضرت فرمودند: لکن با آن ها با استفاده از سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله بحث و مناظره کن. چون آن ها راه گریزی از آن ندارند. در توضیح باید گفت اهل بیت علیهم السلام بهترین مرجع برای تفهیم آیات قرآن کریم و تفسیر آیات متشابه و چند وجهی آن هستند. قول و فعل اهل بیت علیهم السلام یا به تعبیری جامع سنت آن ها بهترین بیان برای قرآن کریم می باشد. از این جاست که به زیبایی تعبیر قرآن ناطق که برای ایشان به کار رفته است پی می بریم. سنت پیامبر و اهل بیت ایشان آشکار و روشن می باشد و با الحاق آن به قرآن کریم و ارائه ی آیات قرآن کریم بر این سیره و سنت جای هیچ شبهه ای باقی نمی ماند و دقیقا به همین خاطر است که ما امامت را از ضروریات مذهب می دانیم.


    اما چه چیزی انگیزه ی نوشتن این مطالب بود؟ چند وقت پیش بحثی داشتم با یکی از چهره های منتسب به فتنه ی سبز! به اون گلایه کردم که چرا در منزلت و در پیش چشم فرزندانت مدام شبکه هایی مثل بی بی سی فارسی و VOA و امثالهم که بی شک صدای معاویه های حیله گر زمان هستند روشن است. (13) او که سوابق مبارزاتی دارد و در علم قرآن هم دستی دارد زود متمسک شد به این که باید سخن مخالف را شنید. خداوند متعال در قرآن فرموده "یستمعون القول و یتبعون احسنه" به این مضمون که سخن ها را بشنوید و بهترینشان را انتخاب کنید و از آن تبعیت کنید. در نگاه ابتدایی این آیه در تایید حرف اوست اما با نگاهی علمی تر و دقت در معنای سخن و فرق آن با حیله و فریب روشن می شود که امثال انگلیس و آمریکا سخن نمی گویند که استماع کنیم و بهترینش را گزینش کنیم. آن ها فریب می دهند و حق و باطل را با هم می آمیزند و به بداهت عقلی از شنیدن سخن فریب آلود و نیرنگ آمیز آن ها لااقل نسبت به بدنه ی عوام که فاقد بصیرت لازم هستند باید پرهیز داد و جلوگیری نمود. ما می گفتیم و او هم می گفت! تا این پای سیره به میان آمد. او ادعا کرد که امیرالمومنین سخن معاویه را هم می شنید و من یاد این روایت اقتادم که امام حسین علیه السلام فرمود: "سمعت جدی رسول الله صلی الله علیه و آله الخلافة محرمة علی آل ابی سفیان فاذا رایتم معاویة علی منبری فابقروا بطنه!" (14) یعنی از پیامبر شنیدم که می فرمود خلافت بر خاندان ابوسفیان حرام است! پس اگر روزی معاویه را - پسر ابوسفیان - بر فراز منبر من دیدید شکمش را پاره کنید!!! صراحت و قاطعیت در اوج خود قرار دارد. چنین کلامی را نمی توان به هیچ تاویلی برد. حضرت فرمود هر وقت او را بر منبر من دیدید. نفرمود هر گاه در میدان جنگ دیدید. منبر جایگاه سخن است. یعنی به سخن معاویه و معاویه صفت ها که حرفشان آلوده ی به فریب و نیرنگ است گوش ندهید و با کمال قاطعیت با آن ها برخورد کنید.


    سیره ی نورانی پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام که قرآن های ناطق و مبین و مفسر کلام الله مجید هستند مملو از نکات این چنینی است که سیاست های رفتاری فردی و اجتماعی و سیاسی اسلام را به وضوح و روشنی و صراحت اعلام می کند. از جمله سیره ی پر برکت و غنی حضرت حسین بن علی علیهما السلام که در آستانه ی ایام عزاداری ایشان قرار داریم. شاخصه های بسیار کلیدی و عمیقی را می توان با بهره گیری از بیانات و اقدامات امام علیه السلام در طول حرکتشان یافت. به عنوان یک نمونه به این جمله ی تاریخی اشاره می کنم که امام خطاب به ولید فرمود: "مثلی لا یبایع مثله" (15) به معنای این که مثل من با مثل یزید بیعت نمی کند. یعنی هر کسی که رنگ حسینی داشته باشد و شباهتی با حسین بن علی داشته باشد با یزید و یزیدیان و یزید صفتان روزگار سر سازش و تسلیم نخواد داشت. (16) این بیانات نورانی تفسیر و توضیح آیات قرآن کریم هستند و قرار گیری آن ها در ضمن آیات وحی راه سعادت در زمینه های فردی و اجتماعی و سیاسی را به روشنی و وضوح در پیش پای ما قرار می دهد.


    پی نوشت:


    1- در یک برنامه ی تلویزیونی بود و به گمانم او آلمانی بود


    2 - سوره ی مبارکه بقره - قسمتی از آیه ی دوم


    3 - استاد و پدر بزرگوارم به درستی به تعبیر "ادیان" اشکال می کنند و می فرمایند ما یک دین بیشتر نداریم و همه ی ادیان در طول


    یکدیگر بوده و مثل مراحل مختلف یک حقیقت هستند و از هم جدا نیستن که به صورت جمع و ادیان باشند.


    4 - تردید و شک در هیچ دینی راه ندارد. این تردیدی که او بیان می کند مربوط به تحریف هایی است که در متن و محتوای ادیان قبل از


    اسلام انجام شده بود. یعنی آن تردید ها زاییده ی تحریف های بشری هستند نه بیانات ربوبی


    5 - سوره ی مبارکه ی آل عمران آیه ی پنجم


    6 - سوره ی مبارکه فتح قسمتی از آیه ی یازدهم


    7 - مثلا در دین توصیه شده که آیات متشابه را بر محکمات ارائه کنیم


    8 - "لیس للانسان الا ما سعی" یعنی برای انسان چیزی نیست مگر آن تلاشی که کرده است


    9 - سوره ی مبارکه بقره قسمتی از آیه ی سی ام


    10 - آیه ی شریفه ی "یهدی من یشاء و یضل من یشاء" به معنای این که خدا هر کس را که بخواهد - در جستجوی هدایت باشد - با


    قرآن هدایت می کند و هر کس را که بخواهد - نگاه ابزاری به قرآن داشته باشد - بوسیله ی قرآن گمراه می کند


    دقیقا اشاره به همین مطلب دارد


    11 - نهج البلاغه نامه ی هفتاد و هفتم


    12 - همان طور که می دانید سران خوارج عمدتا نسبت به آیات قرآن از علم و تسلط زیادی برخوردار بودند


    13 - از آن دسته افرادی که همه ی اخبار و مطالب صدا و سیمای جمهوری اسلامی را دروغ محض می دانند و در مقابل به صداقت و


    عصمت و دلسوز بودن بی بی سی ایمان دارند!


    14 - بحارالانوار جلد چهل و چهارم صفحه ی سیصد و بیست و ششم


    15 - لهوف صفحه ی نوزدهم


    16 - در این زمینه می توانید نوشته ی این حقیر را که سال گذشته نوشتم ایـــــنــــجــــا و ایــــنــــجــــا و ایــــنــــجــــا ملاحظه


    بفرمایید. ایــــن پــــســــت هم در حال و هوای همین یادداشت هست.


     



    دردواره ی نمناک اشک ها ...


    رهاست در دلِ غم های کهکشانی من


    غزالِ مستِ غزل های آسمانی من


    ..........


    به دردواره ی نمناکِ اشک ها پیوست


    تنِ شکسته ی این بغضِ جاودانی من


    ..........


    به خون کشانده نَفَس های بیت های مرا


    ردیف و قافیه ی طبعِ شوکرانی من


    ..........


    کبوترانه ترین داغِ پر کشیدن را


    به دل نشانده تمنای جمکرانی من


    ..........


    ......


    ...


    گناه شیعه تو را میزیانِ باران کرد


    فدای بغضِ نهانت من و جوانی من



    بسم الله الرحمن الرحیم


    سخنی کوتاه پیرامون آسیب شناسی نگاه غرب به زن


    در حمایت از موج وبلاگی " زن غربی را آزاد کنید"


    زن غربی را آزاد کنید


    کمی پایین تر از سطوح کف آلود رسانه ای و تبلیغاتی تمدن غرب و در اعماق بحران زده ی فرهنگی و اقتصادی و از همه مهمتر مذهبی جوامع غربی زنان بیش از دیگران در معرض انواع مظالم و مفاسد و بی عدالتی ها دردمندانه در حال گذران زندگی هستند . چیزی که این زندگی تلخ را سیاهتر می کند امتزاج نامبارک این ظلم ها با فقر آگاهی و جهل مرکب این دردمندان بدون درد است . پدیده ای که همزمان  - و البته با پیشینه ای درازتر - با موج بیداری در خاورمیانه در جامعه ی غربی در حال گسترش بوده و هست و بهترین نامی که برای آن می توان برگزید موج غفلت می باشد . موجی که طراحان و پدرخوانده های آن با هدف استعمار و به بندگی کشیدن توده ی بانوان راه انداختند و با تبلیغات دروغین و جلوه سازی های غیر واقعی و تئوری سازی های تصنعی بین وضعیت کنونی زنان و استعداد ها و ظرفیت های بی نظیر آنان فاصله های غیر قابل توجیهی ایجاد کردند .


    زن غربی امروز در صحن رسانه های رنگارنگ با افتخار و با سربلندی قدم می زند و در خیال متوهم خود در اوج کمال و تعالی قرار دارد و تمام ارزش های خود را بارور کرده است . حال آن که جز هیچ ، سرمایه ای ندارد و تمام هستی و ظرفیت و استعداد بزرگ خویش را به ثمن بخسی به پای هوس مردان قدر نشناس ریخته است و در ذهن خود در این معامله ی ناجوانمردانه سود نیز کرده است . معامله ای بی شرمانه و غیر عادلانه که در آن به ازای بذل اصل سرمایه به او فرصت عرضه ی بیشتر و ارزانتر آن داده می شود!


    زن غربی امروز در اوج مظلومیت قرار دارد . او بدون این که بداند تمام استعداد ها و توانمندی های بی مانند خود را که در منوی قابلیت های هیچ مردی یافت نمی شود را نا آگاهانه در مسلخ شهوات و خودخواهی های مردان مزور و سودجو ذبح می کند و غم انگیز تر این که با افتخار این خسران عظمی را به جان می خرد و به تعبیر گویا تر آن را نوش جان می کند!


    زن غربی را آزاد کنید


    گاهی این ناآگاهی مزاج عدالت طلب انسان را از آن ظلم ها بیشتر آزار می دهد . امثال این پیوند شوم ظلم و جهل را تاریخ بار ها به خود دیده است . در روایتی امام زین العابدین ( علیه السلام ) دردمندانه در یادآوری واقعه ی عاشورا می فرمایند سی هزار مسلمان فرزند رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) را محاصره کردند و قربة الی الله به شهادت رساندند . سیاق کلام حضرت نشان از دردی عمیق دارد . دردی که بواسطه ی جهالت مردمان همواره مهمان سینه ی پدران معنوی بشریت بوده است . زیرا آن ظالمان دوزخی سید جوانان اهل بهشت را با نیت تقرب به خداوند متعال به قتل رساندند .


    ظلم آشکار و بی حدی که امروزه و در اوج هیاهوی داعیه های دروغین غرب همراه با زهر جهالت و نادانی به کام بانوان مظلوم دنیا ریخته می شود . بازنده هایی که از سر غروری نابجا خود را فاتحان بزرگ عصر جدید می دانند در حالی که هیچ بازنده ای را توان رقابت با آنان بر سر خسارت و زیان وجود ندارد و همین غفلت و سکر جهالت است که تحمل این ستم های بزرگ را بیش از پیش برای وجدان های بیدار در هر گوشه و کنار عالم سخت و طاقت فرسا می کند .


    امواج قابل توجه اسلام گرایی بین بانوان ستمدیده ی غربی ناظر به این نکته است که یگانه راه مبارزه و رویایی با ستمگری هیولای متمدن غرب آگاهی بخشی استراتژیک و موثر به این تشنگان معارف و معالم است . دیو استبداد فرهنگی ریشه ها و پایه های شوم خود را بر جهل و نادانی زنان بنا کرده و بهترین راه شکست دادن این هیمنه ی ظالمانه هجمه ی ریشه ای به رکن آن یعنی ناآگاهی عمومی بانوان نسبت به ارزش ها و قابلیت های آن هاست . زنان باید با حقیقت و ماهیت رویکرد تمدن غرب به آن ها آگاه شوند و بدانند که به تعبیر رهبر حکیم انقلاب این نامعادله و ناموازنه هرگز با هدف سود آن ها یا لااقل یک سود متقابل و منصفانه بین زن و مرد طراحی نشده و زنان بازندگان همیشگی این مسابقه خواهند بود .


    زن غربی را آزاد کنید


    بانوی معاصر باید دیده ی بصیرت خویش را بگشاید تا به وضوح ببیند که شیادان فرصت طلب چگونه بساط منافع خود را روی تبرج زنان غفلت زده پهن کرده اند و چگونه از رودخانه ی نادانی آنان ماهی های شهوت و منفعت خویش را صید می کنند . آن چه به نظر می رسد این است که نفس این آگاهی بخشی می تواند نقش بسیار اساسی در تغییر عملکرد بانوان در جوامع غربی داشته و روند آنان را از انفعال به فعالیت ارتقا دهد . در این مرحله زن انگیزه ی کافی را جهت الگوسازی متناسب با شاخصه های خود پیدا خواهد کرد و تبعیت مستضعفانه از الگو های تحمیلی را رها خواهد کرد و به نوعی استقلال هویتی پیدا خواهد کرد .


    البته نباید فراموش کرد که ارباب سلطه به این تاثیرات ژرف وقوف کامل دارند و به همین سبب با تمام تلاش در راستای کمرنگ کردن صدای حقانیت و دادرسی فرهنگ دینی و یا واژگونه نشان دادن آن با استفاده از همه ی ابزار های رسانه ای و تبلیغاتی که در اختیار دارند برنامه ریزی و حرکت می کند تا جایی که گاهی به نظر می رسد آنان خیلی بیشتر از بعضی کارشناسان مذهب و داعیه داران فرهنگ دینی از برد بلند معارف وحیانی و آموزه های دینی آگاهی دارند و خطر آن را در کمال جدیت و مراقبت با تمام وجود احساس می کنند . این در حالی است که همانطور که اشاره شد گاهی از درون جامعه ی دینی تریبون هایی به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم مشغول القای نظریه ی واهی کاربردی نبودن مفاهیم دین و جواب گو نبودن آموزه های آن در عصر حاضر هستند که با نگاهی دقیق تر روشن می شود خود نیز به فقر آگاهی نسبت به محتوای بسته ی وحیانی و یا فقدان باور نسبت به معلومات خود در این حیطه دچار هستند . از این جا اهمیت تعمق در گزاره های دینی مربوط به بانوان و جایگاه و شرایط مختلف آن ها و بررسی موقعیت زن در نظام معرفتی اسلام روشن می شود و خلا بزرگ اقدامات لازم مبلغین دینی در نشان دادن بلندی و تعمق نگاه اسلامی به موضوع زن مشخص می گردد که اگر نبود این کاستی ها و قصورات و تقصیرات در این زمینه صدای رسا و محکم اسلام هیاهو های بی محتوای غرب را به خاموشی نشانده بود .


    زن غربی را آزاد کنید


    نقطه ی دیگری که بوی کم کاری از آن به مشام می رسد خود بانوان مسلمان هستند که مسلما باید صف نخست مبارزه با این نظام ضد زن را تشکیل بدهند که تحقق این مهم در گرو حرکن هماهنگ و منسجم توده های بانوان فرهیخته در جبهه های مختلف عملیاتی جنگ نرم با این مستکبرین سودجو می باشد و البته لازمه ی اولیه ی این نبرد تقویت آگاهی بانوان و استحکام باور های معرفتی آنان نسبت به ارزش های والای زن می باشد .



    خواننده گرامی جهت برقراری ارتباط با مدیر وبگاه فقط در نوشته های مدیر نظر قرار دهید